زن را اگر بشناسی

زن را اگر بشناسی
زمان از صدا می‌افتد
و موسیقی
در خویش تکرار می‌شود.


سیدحسن نبی پور

جمال روی تو دیدم دلم ز دست برفت

جمال روی تو دیدم دلم ز دست برفت
شراب غنچه ی لب را نخورده، مست برفت

نگاه برق تو افتاد و دل به سینه گداخت
دلم به تاب شعله ی عشق تو بست برفت

کجا مثال تو یاری کسی شنید و بدید
چنین که دل شکند، آید و نشست برفت

مرا به عشق تو ممزوج کرده خاکم را
به صلب حضرت آدم که در الست برفت

عجب زمانه ای باشد که آنکه یار قدیم
صفا و مهر کهن را چرا شکست برفت

دگر شراب هم ندهد درد عاشقان تسکین
سراغ آنچه نباید، که می پرست برفت

غم جهان ز چه رو میخوری دگر صیاد
اگر که ماهی بگرفته ات ز شست برفت

جعفر تهرانی

دست‌هایت بوی عشق می‌داد

دست‌هایت بوی عشق می‌داد
وقتی باران آغاز شد
و من"تشنه" شدم
برای یک عمر ماندن در سایه‌ات

آسمان در چشمانت ریشه دوانده بود
و من
بی قرارتر از برگ‌های خزان
پشت پنجره‌ای ایستاده بودم
که رو به رفتن تو باز مانده بود

"دوستت دارم"
این سه کلمه
چون برگ‌های طلایی
بر حوضچه‌ی خاطراتمان فرود آمد
و ماهیان قرمز
آرام آرام
آن‌ها را قورت دادند

پاییز آمد
با خودش هزاران رنگِ نارنجی آورد
اما هیچ‌کدام
شبیه رنگِ نگاهت نبود
که روزی آسمانِ خاکستری مرا
به آبی محض تبدیل می‌کرد

ای عشق .....
تو رفتی
و فصل‌ها از حرکت ایستادند
درختان
بی‌حرکت
آرام دل........
منتظرِنسیمِ دست‌هایت
بر شاخه‌های خشکِ وجودم

"تشنه"‌ام
نه برای آب
که برای صدای نامت
که روزی در گوشم زمزمه می‌کردی
وقتی باران می‌آمد
و ما
بی‌خبر از فردا
در یک چترِکوچک
جهان را به تماشا می‌نشستیم

آرام دل......
حالا
باران همان باران است
اما چتر
بی‌صاحب
در گوشه‌ای از ایوان
خاطراتِ ترا در تاشدگیش پنهان کرده

"دوستت دارم" را
این‌بار
در سکوت می‌گویم
تا مبادا باد بشنود
و تو
در آنسوی دنیا
بی‌اختیار
لرزه بر اندامت بیفتد

پاییز است
و من
"تشنه"‌تر از همیشه
در جستجوی چشم‌هایت
بر هر پنجره‌ای
نامت را می‌نویسم
شاید روزی
باد
این پیغام‌های عاشقانه را
به دستت برساند...

حسین گودرزی

برایم نشانه ای بفرست

برایم نشانه ای بفرست
از دوست داشتن
از در یاد ماندن
برایم شعری بخوان
از روزهای بودنت
برایم شمعی روشن کن در شب‌های تاریکی و سکوت تا بشکند ترس تنها ماندن...

برایم از سکوت آوازی بخوان


فروغ دراهکی

و حالا… آمدن دوباره‌ی او

و حالا… آمدن دوباره‌ی او
در میانه‌ی تمام این سال‌های سنگین،
در دل غربتی که هر روز
مثل باری تازه روی شانه‌هایم می‌نشست،
او آمد…
نه ناگهانی،
نه شبیه معجزه‌های دروغینِ زندگی؛
بلکه مثل نوری که کم‌کم
راهش را از لابه‌لای دیوارهای شکسته پیدا می‌کند.

عشقی قدیمی‌…
همان که ریشه‌هایش را
در کوچه‌های نوجوانی جا گذاشته بودم،
در روزهایی که هنوز دنیا
این‌همه گودال پیش پایم نگذاشته بود،
باز برگشت.
آرام، بی‌صدا،
اما با دستانی که انگار
تمام دلتنگی‌هایم را بلد بود.

در این روزهای پر از غم،
تنها آغوشی شد که نمی‌ترسید
به دل خسته‌ام نزدیک شود؛
همدمی شد
برای شب‌هایی که حرفی برای گفتن نمی‌ماند و فقط گریه زبان آدم می‌شود.

او آمد
و آینده را
از نو نوشت؛
نه وعده‌های بزرگ داد
نه رویاهای سخت ساخت
فقط کنارم ایستاد
و همین…
از من زنی ساخت
که دوباره می‌تواند
به فردا فکر کند.

با او راهم را خواهم رفت...
بی ترس و بی واهمه....


مهستا هفت شایجانی