-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 14 اسفند 1403 12:49
-
چشم دل باز کن ای رهروِ بیدار،
سهشنبه 14 اسفند 1403 12:48
چشم دل باز کن ای رهروِ بیدار، رسید مژدهای نو بَرِ جان، موسمِ دیدار رسید شهرِ نور است و ضیافت، مَهِ توبه، مَهِ راز ساقیِ عشق، زِ نو با قدحی بار رسید خیمهها بر دلِ خاکی زِ ملائک زدهاند نفخهای از سوی فردوس، به هر تار رسید در سحرگاه دعا، در شبِ افطار، امید دل به مهمانیِ حق، با دلی افگار رسید فرصتی ناب و گوارا، ز...
-
آمد دوباره ماه صیام
سهشنبه 14 اسفند 1403 12:47
آمد دوباره ماه صیام و بهار دل شد موسم گشایش و هنگام حاصل دل بشکن سبوی نفس، به میخانهٔ خدا تا پر شود ز بادهٔ توحید، منزل دل درهای آسمان همه باز است، خوش بتاب ای آفتاب مغفرت، از طور محفل دل روزه بگیر، زهر هوس را برون بریز تا پاک گردد آینه از زنگ باطل دل اینک دعای فرج، اینک امید وصل آیا رسد به گوش، نوای عادل دل؟ مهدی بیا...
-
ماه مبارک رمضان
سهشنبه 14 اسفند 1403 12:46
به گوش جان رسد آوایِ دلانگیزِ رمضان ز شبنمِ سحر، آهنگِ دلانگیزِ رمضان ز هر کرانه نوایی، ز هر زبان نجوا ترانه میزند جان، با نوایِ رمضان به یادِ یار، دلی پر ز شور و شوق و دعا نشسته بر سرِ پیمان، ثنایِ رمضان ز روزه، جان شده روشن، ز ذکر، دل آباد همیشه هست چراغان، در فضایِ رمضان ز تلاوتِ قرآن، چه نوری به دل آید بهشت...
-
بر نان بمال حسرت و رویَش نمک بپاش
سهشنبه 14 اسفند 1403 12:46
بر نان بمال حسرت و رویَش نمک بپاش در جستجوی حقّ و عدالت دگر نباش در کاسههای خونِ جگر خُرده نان بریز خو کن به اقتصادِ زمینخوردهی مریض همسفرهایم و روزیِ من هم شبیهِ توست چون ریشهی تعقُّلمان شد ضعیف و سست دل بستهایم جمله به این دیگِ منجلاب این است دستپختِ رسولانِ بیکتاب وقتی که رفته وحدتمان رو به انقراض بیهوده...
-
کجایی آرزوی دل بیمار من،
سهشنبه 14 اسفند 1403 12:45
کجایی آرزوی دل بیمار من، که سخت گرفته دلم. کجایی که از خود از سایه خود از خانه از همدردی دوستانه رانده شده ام. کجایی؟ کجایی که منزلگه کوچک من، نور ندارد. در آینه هزار تکه شدم. منزلم ویران شده است. در حسرت دستانت، عطر تنت که مرا میکوبد و میسازد، آغوشت که خواب را مهمان چشمانم میکند. نشسته ام. تا تو بیای و حسرت را از من...
-
کسی خورشید را
دوشنبه 13 اسفند 1403 12:21
کسی خورشید را پشت نخ های میله ای انداخته تا دو خیابان بالاتر باز کند گره ی کور / موهای برف را فروغ گودرزی
-
در این مسیر پر پیچ و خم وشکفتی ساز،
دوشنبه 13 اسفند 1403 12:21
در این مسیر پر پیچ و خم وشکفتی ساز، پا ره می نهم. اگر از گزند خار و خاشاک در امان باشم. در هبوط بی ثبوت سرابها، خمیر مایه هستی را می نگرم. و آنچه باید برداشت کنم را، درو خواهم نمود جان سنگین خلقت، اکسیر حیات را می نوشاند، و جهان مملو از سبزه و گلهای بهاری میشود. به تک تک، تک سلولی ها شرابی ناب هدیه میدهم. وبا اتمهای...
-
پیشین و پسین پس آن پست تر از پست
دوشنبه 13 اسفند 1403 12:20
پیشین و پسین پس آن پست تر از پست خالق به کمی آرد از آن هست تر از هست هستی بکند هست کزان هست خزان بست وز عشق زیادش دهد از عقل و از دست محمد یوسف فنودی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
دوشنبه 13 اسفند 1403 12:19
-
اگر فرمانروای لشکری میش
دوشنبه 13 اسفند 1403 12:18
اگر فرمانروای لشکری میش بود شیری شجاع و نیک اندیش به هنگام مصاف لشکری شیر که باشد سرور و سالارشان میش بدون شک به هنگام تقابل برنده میشها هستند از پیش علی اکبر نشوه
-
هر روز در این خانه ی غمبار بمیرم
دوشنبه 13 اسفند 1403 12:17
هر روز در این خانه ی غمبار بمیرم در قربت این خاک وطن جای نگیرم دل تنگم و دل گیر اگر ابر بهارم! باید که در این کوچه ی دل گیر ببارم بسیار امیدی که به رویید و به پژمرد گه گاه دمی سرو به بالید و بیفسرد همواره یکی ماه و همه ریگ بیابان اندک دل خشنود و بسی سر به گریبان تاریخ تو ای مام وطن شیب و فرازست دل خونی تو قصه ی غمناک...
-
هشیاریام را
دوشنبه 13 اسفند 1403 12:15
هشیاریام را در بازار خردهفروشانِ وهم رها کردم، در کوچههای نادانی، با دستانی از جنس تردید، چانه زدم با سایههایی که بویی از بیداری نبرده بودند. به بهای کشف آنچه در من خفته بود. اما از ژرفای شب، صدایی برخاست، چون فریادی از گلویی فراموششده: کجا میروی؟ بیمنطق، بیچراغ، چگونه دریا را بیآنکه موج را بشناسی، شنا...
-
اسبِ رهوار قلم را سُرمه کرده در قدمگاه آورید
دوشنبه 13 اسفند 1403 12:14
اسبِ رهوار قلم را سُرمه کرده در قدمگاه آورید خسرو و فرهاد و هم دیگر مجانین را به درگاه آورید خرمن دل دود دارد، زین سبب آتش نمیگیرد به عشق سوزِ آه و نفت حرمان، کوهی از کاه آورید تخت و ناو و بادزن یا پیل، چنان تاریکی است در بیابان شمعها افروخته یا ماه در چاه آورید این نبردِ عقل و عشق و کفر و دین مغلوبه...
-
میتکانی مو
یکشنبه 12 اسفند 1403 13:00
میتکانی مو در ایوان و نمیدانی کمی آن سوتر کهکشانی رقص میآید تنش در اعوجاج دامنت بعد عاشق میشود موی تو را و در دلش خورشید میبافد برای باز و هی باز دیدنت. کیخسرو آریایی
-
گاهی آه های بی صدایم
یکشنبه 12 اسفند 1403 12:59
گاهی آه های بی صدایم در آواره ترین خاک ریز حلقم فریاد می شود و از مردمک های دستانم بیرون می زند هنگامه ی زیادی ست/ دلم سیگار می خواهد فروغ گودرزی
-
صدایِ اذانِ عشق همه جا پخش میشود
یکشنبه 12 اسفند 1403 12:58
هوایِ احساست را کمی بو کن مبادا بوی خشم و تندی بدهد. که گلهای شمعدانیِ حیاط خشک خواهند شد و بویِ نانِ سنگکِ داغ به مشام نخواهد رسید و کودکِ تازه سخنگویت از تکلم خواهد ایستاد گر هوای احساس زِبر است باید خانه دوست در بزنی انجا هوایش نرم و لطیف است ویروسش تو را میگیرد تنها ویروسیست که سلامتی می آورد و نشاط تازه هرچقدر گپ...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
یکشنبه 12 اسفند 1403 12:57
-
در باغ دل، نسیم تو صد لاله پرورید
یکشنبه 12 اسفند 1403 12:57
در باغ دل، نسیم تو صد لاله پرورید هر برگ از نگاه تو، راز بهار آفرید خورشید را به صبح جمالت نیاز نیست زیرا که ماه روی تو، خورشید را کشید چشم تو چون چراغ هدایت به عاشقان هر دل که گم شود به ره عشق، بازدید آیینهدار حسن تو شد آسمان کبود زانرو که نور مهر تو، او را به جان دمید چون سرو ناز، قامتت از خاک سر کشید دریای لطف از...
-
تنهاقرارم
یکشنبه 12 اسفند 1403 12:55
تنهاقرارم تنهاقراربود خودرابه گردن بگیرم. نه این خودکرده عبث را این خودکرده را به فرار ز خود می کنی. دربرائت ز خود من قرق گناهم،گرفتار زوالم هرروز در امحای این تصویر تحمیلی من به چنگال آلام درون این خود کرده را امر به امداد نمی کنی. باتمنای وصال بااشد فریاد می کنم این قفس در تراز من نیست. این قفس در تراز من نیست. تنها...
-
درخت کهنسال را انداختم،
یکشنبه 12 اسفند 1403 12:55
درخت کهنسال را انداختم، که بود در حیاطِ خلوتِ من! دیگر نه شِکوهایست، نه برگهایِ خشکیده! او که روزی گفت: "من درختِ محتزرم درد دارم ! بُکش مرا به کیمیای مساواتت ... " دردها را میدیدم، بال درآورده بر بالینش، اشک ریخته، میخندیدند! آری، درختِ محتزر را انداختم؛ که بود در حیاطِ خلوتِ من، لکن، بوقتِ غروب، هرروز...
-
این چه غوغاییست
یکشنبه 12 اسفند 1403 12:54
این چه غوغاییست دل من می لرزد همه عمر دور کردم با اینکه دل پر می زد نطفه ای سیاه پا گیرد در روزن نور جا گیرد تو نپاش این بذر را تو نکن آبیاری تو زمینی که ضمیرت پاک است نپذیر همیاری عاقبت آن حرامی کار کرد از بهر معاش امرار کرد عاقبت ملِکِ قلب من عاشق شیطان شد نور رها کرد فاقد ایمان شد مکن ای قابله دهر مکن نگذار مولود...
-
ای هست کن از هست ترین خالق هستی
شنبه 11 اسفند 1403 12:50
ای هست کن از هست ترین خالق هستی عشقت به من آموخت کزان عشق تر هستی این عشق کند نفس مرا بنده ی یاشار و سیراب کند عشق مرا یار ، ز مستی محمد یوسف فنودی
-
بعد از تو،
شنبه 11 اسفند 1403 12:49
بعد از تو، پنجرهی اتاقت تابلوی رنسانسی است که ساعت ها.. زیر باران مانده باشد. شیما اسلام پناه
-
ماه مبارک رمضان
شنبه 11 اسفند 1403 12:48
-
برادرهایِ ایمانی
شنبه 11 اسفند 1403 12:48
برادرهایِ ایمانی همان ها که شده پنهان به پشتِ آیه هایِ نازِ قرآنی و رَه جسته به رگهایِ رفیقی و، به کنهِ کسوتِ دکّانِ دیوانی نا با ایمان چو آبِ زیرکِ زیر و زِبرهایِ مسلمانی همان ها که نشان دارند و امّا در گپ و گفتار نشان هاشان، عیان امّا نه در کردار که بر تختِ تجارت گاهِ پیشانی همان ها که خداهاشان به خیرِ خود در این...
-
پیش از این اینگونه احوالم نبود
شنبه 11 اسفند 1403 12:47
پیش از این اینگونه احوالم نبود جریانم این چنین اینقدر نبود من بودم خرسند و شاد و بی ریا در تنم نیش زبان اینقدر نبود در خیالم شوق پرواز داشتم صیادان حریص اینقدر نبود ذوق و شوقی کودکانه داشتم کورکنان با کمان اینقدر نبود مساله هایی که آمد چنین مسخره پردازان اینقدر نبود گوشه ای من بهر خود بنشستم تیکه اندازان جمع اینقدر...
-
دلپذیری ثانیهها
شنبه 11 اسفند 1403 12:46
دلپذیری ثانیهها پر از نور کرد تمام جانِ مرا. اگر چه عقربکانِ ساعت دستم بروی گنج زمان دوانه میرفتند، من، برای ایست دادنِ «حال»، سخت جنگیدم. در روزهای پیش از این؛ توفان، تمام شاخههای مرا شکست و «من»، تمامِ پنجرهها را به روی خود، بست و با غوطه در غم غربت، مرا کشاند تا پیچِ آخرِ دنیا تا آغاز هیچ؟! و روزِ حال؛ پیش پای...
-
در شبهای تاریک،
شنبه 11 اسفند 1403 12:45
در شبهای تاریک، قبیلهای سیاه، که سایهاش بر زمین میافتد، و دستانش، چون زنجیری بر گردن امید. نوجوانان، با چشمانی پر از آرزو، در خیابانها قدم میزنند، صدای قلبشان، نغمهای از آزادی است. اما قبیله سیاه، با چشمان سرد و بیرحم، دست بر ماشه میگذارد، و در سکوتی سنگین، خوابها را میکشد. آیا نمیدانی ای رهبر، که هر گل...
-
تفکر تو را بهترین گوهر است
شنبه 11 اسفند 1403 12:44
تفکر تو را بهترین گوهر است به بنبست دنیا برایت در است منم عاشق عاشقانی که عشق همه عمرشان سرور و رهبر است نخواهم زر و زور و مال و منال که از معرفت پر نگین پیکر است به هرجا به هر سو به هر صحبتی چو عارف چو دنیا همیشه سر است فروغ قاسمی