-
نفس از روز های سال اُفتادست
جمعه 10 اسفند 1403 12:45
نفس از روز های سال اُفتادست ساعت رفتن آن باز به کار اُفتادست این دل خسته ی من همچو گلیمی نازک آب چکان از لب دیوار به تکان افتادست مانده ام تا که چگونه ببرم منزل مقصود به سر زین همه بار که بردوش کژم اُفتادست ناتوانم اینک و دگر حالی نیست من که نا از نفسم بار دگر اُفتادست ساعتی چند ز عمری که گران بود نماند شنوم تشت...
-
در میان خوابهایت میشوم مهمان تو
جمعه 10 اسفند 1403 12:44
در میان خوابهایت میشوم مهمان تو گاه گاهی میزنم یک بوسه بر چشمان تو چون نسیمی مهربان دستی به موهایت کشم گاه اشکی می فشانم از غم هجران نو گاه میخوانم برایت زیر گوشی مخملی گاهی اشکی میچکد در خواب از چشمان تو خوب میداند خدا این قلب این قلبِ حزین داغ دید از،سخت و هم شد شاد از آسان تو گاه می آیم به خوابت گاه میبینم تورا گاه...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
جمعه 10 اسفند 1403 12:43
-
چند سال گذشت ...
جمعه 10 اسفند 1403 12:41
چند سال گذشت ... چند سال، معلق از خود سوی تو رفتن ... چند سال ذکر تو داشتن ... چند سال راه تو رفتن ... کدامین رو برملا میکرد ... کمی عاشق ولی احمق !!! کمی احمق ولی عاشق !!! این بی راهه سر گم... بیمه شخص ثالث نداشت و واژگانی قصه بلوایی به پا میکرد... تو بودی و او ... ما در این قصه جایگاهی نداشت . هاشم افشین نژاد
-
به تار و پود زمان ،
جمعه 10 اسفند 1403 12:41
به تار و پود زمان ، بافنده نقش میزد رستم قصه هامان دست ، به یالِ رخش میزد فیلمبردار فیلم میگرفت کارگردان بی مجوز، دست به پخش میزد روزگارحالش بد بود پرستارخاطرات ، تنبلانه ، خیلی کمترازسابق ، سر به بخش میزد تار و پود زمان ، سرطانی بود فرشته دل درد گرفت اما ابلیس با دیدن حال بد ، ازاینکه زندگیش طولانی بود ، به پایکوبی...
-
آنگاه که بر گِل آدم مُهُر عشق زدند
جمعه 10 اسفند 1403 12:40
آنگاه که بر گِل آدم مُهُر عشق زدند بر او غم های بسیار بر مشق زدند چون دوست مداری است در ذات بشر هر کس نَبوٌد مُهُر، ز آدمی مشتق زدند عبدالمجید پرهیز کار
-
با تو من میخواستم عاشق بمونم
جمعه 10 اسفند 1403 12:39
با تو من میخواستم عاشق بمونم تو با من چه کردی تنها بمونم نمیخوام دنیا رو اگر نباشی تو گلی که در دل زیباتری عشق تاج سری عشق ، مگه من چه کردم تو سروری عشق ، دور تو بگردم افسونگری عشق عالیجناب عشق _ نمیخوام که دنیاتو پس بگیرم نمیخوام از غم عشقت بمیرم مگه من جز وفاداری چه کردم چرا باید تو تنهایی بمیرم نمیخوام دنیا رو اگر...
-
یک سر و یک سودا، تمنا همه تو
جمعه 10 اسفند 1403 12:39
یک سر و یک سودا، تمنا همه تو جان و دل و دیده، شیدا همه تو با تو غزل گشته چو شهد و شکر شور و نوا، نغمه و آوا همه تو محو توام در خم گیسوی تو چشم تر و آه دلآرا همه تو در دل من شوق تو طوفان شده مهر و وفا، عشق و تمنا همه تو بیتو شدم بیسر و سامان و دل فکر و خیال و غم فردا همه تو سایهات افتاد به آیینه دل پرتو مهر و مه و...
-
به خانه میروم
پنجشنبه 9 اسفند 1403 13:46
به خانه میروم دیوانه و مست ببینم روی آن پیرایهها آیا کسی هست؟ به آنجا میروم با پای خسته دمی گیرم نشان از پنجره، زنگار بسته نقاب چهرهام را وا رهانم به یاد پنجره رو به دماوند بساط کهنگی را برکشانم به یاد آن همه آدم که میمیرند همانند به خانه میروم من در خیالم مجال عاشقی را شاید این بار باز یابم به آنجا میروم افتان...
-
کعبه ام را سمت چشمانت بناخواهم کرد
پنجشنبه 9 اسفند 1403 13:43
کعبه ام را سمت چشمانت بناخواهم کرد زین پس بهر نمازم تو را قبله خوااهم کرد توهستی و معبود من بعداز خداااا باش ماه را به یمن بودنت آذین خواااهم کرد چه شعله ای زعشقت خواهم ااافروخت آتش بغض وکینه را خاکستر خواهم کرد گرقصه ی تلخ فرهاد کوه کن جدااایست قصه ام با تومحکوم به وصل خواهم کرد تمام داستان عشاق پایانیست غم انگیز...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 9 اسفند 1403 13:42
-
نمی پُرسی دگر حالی زَ ما ای ماهِ تابانم
پنجشنبه 9 اسفند 1403 13:42
نمی پُرسی دگر حالی زَ ما ای ماهِ تابانم چرا قهری تو باما ای نگارا من نمی دانم به دل جاداری امّابیخبرکز حال ماهستی نمی بینی چراهرروز شب چشمانِ گریانم به هرشب تاسحر گاهان بسوزم کزفراقت من کجا دانی زَ عشقت شعله ها اُفتاده بر جانم ندارم طاقتی دیگر زَ بس نالیده ام هرشب زَهجرت ژاله گون اشکم نشیندرویِ مژگانم قسم هاخورده ای...
-
بیا ببین که خزانِ عشق با من چه ها نـکرد
پنجشنبه 9 اسفند 1403 13:41
بیا ببین که خزانِ عشق با من چه ها نـکرد حتی نفسی یـادتْ مـرا از خـود رهـا نـکرد صـبح شالـیزار سبـز با آن تـرسـیم زیـبایی بـاد گلزار هـم عطر تـورا از من جـدا نـکرد سیمین پورشمسی
-
غربت یعقوب درون قلب من نقش بسته
پنجشنبه 9 اسفند 1403 13:40
غربت یعقوب درون قلب من نقش بسته نَتوان دیگر نگفت این شعر های حُزن انگیز را قلم آبستن و غم جای جَنین درونش نقش بسته به کدامین گناه این چنین سرزنش میکنم خود را این وِجدان نا آرام چرا درون من نقش بسته هرچه تقلا میکنم سوزناک تر میشود مغز و سرم نگویید چو ضحاک مار در شانه هایم نقش بسته آنچنان در چهره ام نفرت میجویم که...
-
بی تو حالم عجیب! بد و ترحم انگیز است
پنجشنبه 9 اسفند 1403 13:40
بی تو حالم عجیب! بد و ترحم انگیز است هجوم خزان به باغ دلم هراس انگیز است بی تو خنده مُرده ست،بی تو احساس تعطیل حتی نفس کشیدن برایم سخت و ملال انگیز است بی تو نبض ثانیه ها ضعیف،بی تو دقیقه ها کشدار و تمام عاشقانه های جهان،تلخ و نفرت انگیز است با تو شعرهایم مملو از عشق و شور و امید و هر چه حس زیباست،لطیف و شورانگیز است...
-
عاشقم یه عاشق رسیده تا مرز جنون
پنجشنبه 9 اسفند 1403 13:39
عاشقم یه عاشق رسیده تا مرز جنون مست چشمون خماری که ازم برده امون عاشقم عاشق اون که با وفا شد با دلم همه شب داره منو میبره عرش آسمون اون ستاره ای که چشمک میزنه به قلب من توی آسمون شب ، فقط تویی ابروکمون بخدا دست خودم نیست که به تو فکر نکنم تو شدی هر طپش این دل بی نام و نشون تا ابد تو قلب من بدون حکومت میکنی مثل شاه!...
-
غزلم نفستو حبس کن تا که پایینتر بری
چهارشنبه 8 اسفند 1403 13:51
غزلم نفستو حبس کن تا که پایینتر بری کف دریای «تو رو دوستت دارم» با سر بری قالی اشعار مولانا برای سجدههات تا طلوع چرخشِ دستگیرههای دربری میلهی قطارو لمس کن دم دمای آخری تورو جون آتش سیگار که شد خاکستری واسه بارون پدری کن ابر خاکستری ام که غروب تو آسمون از همه نارنجی تری تو سُرایی عشق را یا عشق کلمات تو را با تو از...
-
کجایی ای پرنده ی زیبای رهایی
چهارشنبه 8 اسفند 1403 13:51
کجایی ای پرنده ی زیبای رهایی در این دنیای رسیده ای به جایی دانسته ام که پروبالت شکسته اند زخمی درون سینه داری و به نایی فهمیده ای که به سی سال مدام در عشقت زندگی کردم و به پایی دستم شکست و پایم برید بعشق دل بسته بوده ام به روی سودایی فرزندزمانه بودم و عشق آموختم من باتو عهدی بسته بودم به دایی خونم بریختندوشدم شهید عشق...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 8 اسفند 1403 13:50
-
و تو دست هایت را می کاری
چهارشنبه 8 اسفند 1403 13:48
و تو دست هایت را می کاری بر شانه های نیازم تا نشانی بروید و ذوقی بنشیند بر این محال که پر خواهش به خیال می نگرد و تلنگر آیینه ها که حضور ناپیداست زهرا یوسفی
-
آمدم از تو بنویسم
چهارشنبه 8 اسفند 1403 13:47
آمدم از تو بنویسم دست و دلم روی کاغذ لرزید تو همان شعری هستی که هرگز سروده نشد… گلناز توکلی بهروز
-
سبز بودم چشمهایم برق داشت
چهارشنبه 8 اسفند 1403 13:46
سبز بودم چشمهایم برق داشت خنده هایم با تمام خنده هایت فرق داشت آمدی خاکستری شد کل دنیایم ببین مثل دریا موجهایت غرق داشت پشت هر خوابم فقط کابوس شد لعنتی دنیای تو تنها زرق و برق داشت سرد بودی مثل یخبندان مسکو اما شعر من آخر چه ربطی به بلوک شرق داشت مثل ماشینی که ترمز ش بریده رفته ای سیم پیچی سرت جانم گمانم برق داشت ثریا...
-
عشـق،
چهارشنبه 8 اسفند 1403 13:45
عشـق، ضربانِ قفس را میشـکند و سـاعتی که قطرۀ خونِ ثانیهها را به رگهای سـنگفرشِ کوچه تزریق میکرد، اکنون در حلق تو آوازی قدیمی را زمزمه میکند: «سـتارهای که از جیبِ شـب دزدیدهام همان اسـت که پلکهایت را روشـن میکند...» میل، پَرِ فراموشـیِ پرندگانی اسـت که نقشِ پنجره بر پیکرِ آینه حک شده. قلبم، قطبنمایی که...
-
در چشمت آتشی است
چهارشنبه 8 اسفند 1403 13:43
در چشمت آتشی است که سوزد جهان من سوزد تمام خرمن جسم و روان من خاموش شد ز غربتِ دل شوق زندگی چیزی دگر نمانده به آخر زمان من پنهان مکن نگاه ز چشم خیال من باشد که آتش افکند آهم به جان من آتش به خیمهگاه دلم آنچنان زدی ناله هنوز میدمد از استخوان من پرسیدی از غریبترین قصههای عشق غافل شدی ز عشق من و داستان من زخمی است در...
-
یک نفس فارغ ز اندوه دل ما نیستی
سهشنبه 7 اسفند 1403 12:26
یک نفس فارغ ز اندوه دل ما نیستی ای پریشان خاطر از ما از چه یکجا نیستی پیر دل گشتی و دیدی زخم کاری ها ز دل با همه دشواریش فکر مداوا نیستی همچو عنقایی و قاف عشق پنهان منزلت کنج عزلت رفته و در چاه دنیا نیستی کرده ای قهر و ردای مهر خود را برده ای از چه رو ای مهربان با من شکیبا نیستی در سخاوت آسمانی و چو دریا بیکران در کجا...
-
یک نفس فارغ ز اندوه دل ما نیستی
سهشنبه 7 اسفند 1403 12:25
یک نفس فارغ ز اندوه دل ما نیستی ای پریشان خاطر از ما از چه یکجا نیستی پیر دل گشتی و دیدی زخم کاری ها ز دل با همه دشواریش فکر مداوا نیستی همچو عنقایی و قاف عشق پنهان منزلت کنج عزلت رفته و در چاه دنیا نیستی کرده ای قهر و ردای مهر خود را برده ای از چه رو ای مهربان با من شکیبا نیستی در سخاوت آسمانی و چو دریا بیکران در کجا...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 7 اسفند 1403 12:25
-
تو کیستی تو کیستی
سهشنبه 7 اسفند 1403 12:24
تو کیستی تو کیستی کین گونه با ما زیستی لبخند بر لب میزنی بر دیدگانی بیستی گاهی درون سینه ای گاهی دلی بی کینه ای گاهی به چشمی آشنا زیبا چو اشکی زیستی تو کیستی تو کیستی کین گونه با ما زیستی آتش به جان افکندیو پیدا و پنهان نیستی پیروز پورهادی
-
نوای تار دلتنگم در خیابان می پیچد.
سهشنبه 7 اسفند 1403 12:23
نوای تار دلتنگم در خیابان می پیچد. چه خوش مینوازی تو ساز دلم را. سیم به سیم میلرزانی دلم را. من سازی شکسته،تو نوازنده ماهر. موهایت سیمِ تار دل من و دستانت مضراب. هی آشفته کن زلف را،هی آشفته کن.. آشفته کن تا دل بلرزد. آشفته کن تا بشنون عاشقان که چیست نوای دلتنگی. نوای دلتنگیم خانه را ویران میکند. پرنده هارا پر، و...
-
هر وقت نمی بینم تو را
سهشنبه 7 اسفند 1403 12:23
هر وقت نمی بینم تو را در ذهن تجسم می کنم آن روی زیبای تو را بسیار تصور می کنم در گوشه ی ذهنم فقط با تو شادی می کنم اما که من آیم برون از ذهن رویایی خود در کنج دیواری فقط خود را تماشا می کنم سیده مریم موسوی فر