-
صبر کردم
سهشنبه 7 اسفند 1403 12:22
صبر کردم به درازای نماز صبح اما تو قضا کردی تمام دعاهای مرا مهدی وفازاده
-
پاییز آمد دل من دوباره دیوانه وار
سهشنبه 7 اسفند 1403 12:21
پاییز آمد دل من دوباره دیوانه وار عاشق میشود باز میدود به دنبال یار آن شب که دلم در تنهایی خود آواز غم سر میداد دل تو به دلم فقط وعدههای جدایی میداد پاییز آمد ولی باز دلم تنها ماند دلم باز امسال در وعده دیدار یار ماند دیدی خودت که با آمدن سرما و پاییز دلم در دشت تنهایی خود با غم ها تازید آن شب که دل خونین من شده بود...
-
زمهربانی خود جامی عطا کردی
دوشنبه 6 اسفند 1403 12:45
زمهربانی خود جامی عطا کردی دل شکسته مارا با صفا کردی گرفته ای دست عطوفت بر سر ما چه سعادتی که نظری بر گدا کردی خوشم گر ندارم سر پناهی چو درویشان که بر سرم سایبانی از حریر سخا کردی آهی نموده ای فاش اسرار فقیری را به عنایت منور کاشانه بی نوا کردی مرا نبود از خود همت دست گیری به یمن دعای نیمه شب ودر قفا کردی عبدالمجید...
-
روزگاران وهم انگیز
دوشنبه 6 اسفند 1403 12:44
روزگاران وهم انگیز دیوارهای ترک خورده درختان کج و معوج ته سیگارهای پک خورده زوزه ی باد پر ز شلاق ست ناله ی مرد کتک خورده در خیابان هشتم باز عابرانش ،گوشت را با نمک خورده در تلاقی چار راها بندگان در تصادم محک خورده در پس پاچین ساحل ها مست و گیج ،پیک خورده من ندانستم اینجا خبر است؟ شاعری در خفا کلک خورده هادی رئیس...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
دوشنبه 6 اسفند 1403 12:43
-
عارفان چون دل به رخسار چو ماهش میدهند
دوشنبه 6 اسفند 1403 12:42
عارفان چون دل به رخسار چو ماهش میدهند از خود خود درگذارند و به رویش میرسند سیر دل چون زورقی بینند بر دریای دل هرچه در این پهنه میتازند پس کی میرسند در سلوک دل گرفتارند و در دل حسرتی کی به آن رخسار تابان و وصالش میرسند چون رسیدند در پای رخش مهری به لب قفل لب را با چه ذکری باز کردند و به حالی میرسند من به لب چون...
-
برو ای رود ، برو ، در جریان باش برو
دوشنبه 6 اسفند 1403 12:41
برو ای رود ، برو ، در جریان باش برو برو به سوی بید مجنون ، برو بر سر ریشه های دلش سر بزن آرام بگیر ژست خود با کمک زهره و بهرام بگیر باش تا او ، علم کرده و آغاز کند پای هر رنگ به روی قلمش باز کند آسمان آبی و خورشید سوزان بکشد خودت را چو خودت سخت فریبا بکشد حال حرکت کن و رو ، نقش رخت کامل شد قاب شد خشک شد و فعل شد و...
-
خاموشـی را میشـکافم،
دوشنبه 6 اسفند 1403 12:41
خاموشـی را میشـکافم، قلبِ شـکسـتۀ دیوارها را میشـمردم: هر ترک قصۀ سـرگردانی اسـت که بر شـانههای خیسِ مه سُـر میخورد. صدایم کن، تنها فریادی که از ژرفنای چاهِ نفس میجهد مثلِ برگ زرد خشـکیدهای که کویر را به یاد میآورد و زمین را فراموش. ما طایران بیآوازِ این آسـمانیم: بال میزنیم تا زندان را باور نکنیم، اما پرواز...
-
دِلِ بی تاب مرا نیست دگر صبر قراری
دوشنبه 6 اسفند 1403 12:40
دِلِ بی تاب مرا نیست دگر صبر قراری همه روزم شده جانازَغمش چون شبِ تاری همه عمرم صنما یار وفا دار تو بودم دِلِ شیدا شده ام راچه کشاندی توبه خواری بَسَپردی دِلِ خود را به رقیبم تو چه آسان که دگر با دِلِ دیوانه ی ما کار نداری چه شدآخر صنما آن همه عهدی که توبستی تو که گفتی همه عمرت منِ تنها نگذاری همه عمرم نَسَپردم دِلِ...
-
بیا بر این وصله کمی تفکر کنیم
دوشنبه 6 اسفند 1403 12:38
بیا بر این وصله کمی تفکر کنیم یافتن من، کنجکاوی تو... بیا بی هیچ موانعی نظر کنیم من به تو، تو به من... بیا در این مسیری که تا به حال نبوده ایم و اکنون می توانیم باشیم دل و جانم صاحب و سرمدی من باشی و بمانی و من سرمدانه عاشقانه به دور تو بگردم... بی علت نیست اتفاقی چشم تو چشم هم، خوشبینانه بنگریم دردانه ی من... بیا تو...
-
وقتی از درد سخن می گوییم
یکشنبه 5 اسفند 1403 12:55
وقتی از درد سخن می گوییم انکارش غیر ممکن است چون درد را همه حس میکنند با پوست و استخوان جایی برای انکارش وجود ندارد دنیای شاد ، شاد است نیاز به تظاهر ندارد و دنیای که غمگین است را با تظاهر نمیتوان شاد کرد شاید هنوز هم روزنه ی امیدی هست برای مداوای دردها شاید که ما امیدواران پر دردیم و شاید ان قدر غم هایمان بر دوشمان...
-
زمانی قُویِ دریایی را دیدی همدلِ دریا
یکشنبه 5 اسفند 1403 12:53
زمانی قُویِ دریایی را دیدی همدلِ دریا گرفتار تب عشق است حریم محفل دریا اگر فانوس دریایی زند چشمک به دریادار نشاندارِ تب مَد است فغانِ ساحل دریا به رقص آیند ماهیها شقایق ها عزادارند حضور تورِ صیاد است غروبِ عاجل دریا تجمعهای میگوها بروز جنگ طوفان است که ویران میکند طوفان نبینی حاصل دریا محبت کن به دریا گر محقِ عشقِ...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
یکشنبه 5 اسفند 1403 12:52
-
تنها ومحزون بر تختی آهنی نشسته ام،
یکشنبه 5 اسفند 1403 12:52
تنها ومحزون بر تختی آهنی نشسته ام، وگوش به آوای دهشتناک ، زوزه گرگها میدهم. از فرسنگها گسیخته، ونگاهشان تیز میدرخشد، ولیسه بر پوزه خود می کشند. بانگ هفت صدای اهریمنی، در گوش من طنین انداز می شود. نخستین بانگ رسا، آهنگی بس طولانی وغمناک، در کنج فراز و نشیبم رسوخ میکند. وراهی را می نمایاند، که ردی از خون بر خاک مانده....
-
بخدا در طی عمرم یک بار دلداده شدم
یکشنبه 5 اسفند 1403 12:50
بخدا در طی عمرم یک بار دلداده شدم دل دادمو، یکباره دیوانه شدم امشب دل من آشفته ترین هست دورم از یارو،غم به کمین هست می شود غم تو رهایم بکنی؟ از فراق مونسم تو نگاهم نکنی فرصتی ده، زه تو خواهش دارم بهر دیدن یارم ،تو نیایی به سراغم. مجید کاظمی زاهد
-
همین بنام تو
یکشنبه 5 اسفند 1403 12:50
همین بنام تو فصلی که مایع بر انحنای یک جزیره گلوبند می شود و زنگوله قطره قطره بر گردن همین که سینه بر دهان خیالی که کودکش دریا به غرغره می گیرد وخط استوا را لب وچرخ و چرخ میان شیر مرغ و جان خسته ی حالا که می خرامد عقربه هایش به خالکوبی فردا علی مومنی
-
چه لطیف و زیبا نقش عاشقانه ای
یکشنبه 5 اسفند 1403 12:49
چه لطیف و زیبا نقش عاشقانه ای که بر بوم جانم بسته شده آهسته و خرامان روحم را نوازش میکند در پی یافتن پنجره دام است که با بارش ستاره عشق جانم را صفا بخشد آهنگ ترانه عاشقی بر گلدسته های قلبم در حال نواختن است تللوی تابش مهرت بر گونه های سردم را حس میکنم این چه معجزه نقاشی ست کالبدم را شرحه شرحه نموده ؟ عطش خواستن تو بر...
-
آمده ام که تا بخود گوش کشان کشانمت
یکشنبه 5 اسفند 1403 12:48
آمده ام که تا بخود گوش کشان کشانمت بی دل و بیخودت کنم بر دل و جان نشانمت مولانا آمدهام که بیصدا، زمزمهات کنم به دل در خم گیسوی تو گم، قصهات از ازل به دل چشم تو نور آسمان، لعل لب تو جان من هر نفسی که بیتو شد، گشت وبالی از گسل دست تو گر به من رسد، خاک طلا شود مرا سایهنشین کوی تو، سر به سرای جان دل آینه گشتهام...
-
ای آیینه، جانَم ببین، ساده چه خوانی سِر ما
شنبه 4 اسفند 1403 12:46
ای آیینه، جانَم ببین، ساده چه خوانی سِر ما من نیستم این انعکاس، پنهان شدم در سایه ها در گردش چرخ و فلک، من جوهرم گم کرده ام تو بحر جان بین نیستی؟ آیینه ی عرض و سما؟ تو نقش آن جادوگری؟ گم گشته از یک ادعا؟ آتش ندیدی اینچنین، شعله کشان تا انتها؟ ای آیینه، تو راستی، دل های ما در انحنا کج شو تو با یک دل شدن، تا راست بنمایی...
-
در دل سختی ها تو را محاصره کردن مقاومت میخواهد
شنبه 4 اسفند 1403 12:45
در دل سختی ها تو را محاصره کردن مقاومت میخواهد در جوانی ایستادن و جنگیدن قلبی پاک میخواهد هیچ گاه از جنگیدن دست نخواهم کشید اما دلم یک دست میخواهد در دنیای که پا گذاشته ام که روحش صد روح نا پاک میخواهد برای پیروز شدن در برابر سختی و ظلمت هزار یک جان پاک میخواهد یادمان رفت زندگی کردن چگونه بود دلم یک زندگی با یک فنجان...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
شنبه 4 اسفند 1403 12:45
-
یادته صفحه اول
شنبه 4 اسفند 1403 12:43
یادته صفحه اول با یه خودکارِ بیکِ آبی یکی دو جمله نوشتی، بمونه به یادگاری زیرشم با لعل نابت، نقشه ی عشق رو گذاشتی یادمه از بوسه داغت ورق من شعله ور شد مثل شمعی من بسوختم آتشم روشنِ شب شد رو تن من چنگ کشیدی مثل رسم استخاره اولین بیتو که خوندی چشمتو دوختی به ستاره هدیه دادی یه گل سرخ کردی این دل رو بیچاره منِ ساده فکر...
-
نورچشمم هرچه داری طرح فاضل بوده است
شنبه 4 اسفند 1403 12:42
نورچشمم هرچه داری طرح فاضل بوده است گفته هایت حی و امکان در افاضل بوده است آدمی درجسم وجانت روح نوازش داده ای بس که دلداده به نوعی صلح سازش داده ای رونق عشق از مسیر با تو بودنها گذشت صدعیارخوب و با ارزش ولی تنها گذشت درغروبی پرهیاهو کین غم بر دل نشست بی محابا گریه کردی ناگهان این دل شکست غم گرفته ساحل عشق را ولیکن...
-
خوش بود زمستان زیر شُرشُرباران بودیم
شنبه 4 اسفند 1403 12:41
خوش بود زمستان زیر شُرشُرباران بودیم در آغوش هم افراشته چون چناران بودیم سرمای خیابان از گرمی دل ما جانانه شرمنده وما هَزاران در بهاران بودیم عبدالمجید پرهیز کار
-
مردان مرد، اهل خرد، بر خون زنند بهر نبرد
شنبه 4 اسفند 1403 12:41
مردان مرد، اهل خرد، بر خون زنند بهر نبرد دیوانگی پیشه کنند، آن را چو اندیشه کنند بهر دفاع از خاک خود، چون کهربا بیرون شوند عقلِ عمل بر تن کنند، از خاکِ دون بیرون شوند یک یک به مسلخ می دوند، تا دشمنان بیرون شوند با عقل دل سَر می دهند، با جان خود جان آورند ره، رهنما بر ما شوند، کوکب، چراغ ما شوند باده ز مستی می شوند،...
-
در این شبِ بیسحر، ای ماهِ بیقرار
شنبه 4 اسفند 1403 12:41
در این شبِ بیسحر، ای ماهِ بیقرار با من بمان که خستهام از این غبار و بار چشمت چراغِ خانهی ویرانِ قلبِ من دستی بکش بر این شبِ اندوهِ بیکنار رفتی و باز پنجرهای بینسیم ماند رفتی و ماند حسرتِ یک شعرِ نیمهکار دیگر چه جای شکوه ز پاییز و برگها؟ وقتی که رفتنت شده تکرار، بیشمار اما هنوز، در دلِ من شعلهای بلند از...
-
دل، جام میطلبد ز میخانهی امید
جمعه 3 اسفند 1403 12:31
دل، جام میطلبد ز میخانهی امید خسته، قیام کرده به فریادِ ناپدید عشق از نظر که بگذرد، پیدا شود چو ماه پنهان میان سایه و روشن، هزار راه مانا، بهارِ جان ز ره خواهد رسید بر شیپورِ روح و امید خواهد دمید آوازِ عشق در دلِ شب میزند طنین ساجد، میانِ آینه، گم کرده هر یقین ساحل، در آغوشِ غمِ موج، بیقرار دریا، سرودِ آبیِ رؤیا،...
-
در میان همه مرغان هوا
جمعه 3 اسفند 1403 12:30
در میان همه مرغان هوا دورتر از آن همه مرغ مرغ دوریست که نزدیک همه میخواند خیره بودم به عبور رود آن آبادی ماهی قرمز عیدی که گذشت در میانش به شنا چو مرا دید چو مرغان هوا پر میزد من دلم مستعد ماهی بود که در آن سهراب گفت : ظهر دم کرده ی تابستان بود اما چایی مادر شده دم من دلم چایی خواست به گمانم همه لبخند خدا همره چایی...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
جمعه 3 اسفند 1403 12:29
-
آن وصــل بـی مهـر وفـا آخـرش وداع بــود
جمعه 3 اسفند 1403 12:28
آن وصــل بـی مهـر وفـا آخـرش وداع بــود آن نثـر آخــرش قیـد در قصـه جفـــا بــود حسـر گـران خـدا را چـه امیـدی کـه دیـدی معشـوق بی حیـا را مجنون عشق گنـاه بـود این قصه از بدر آغاز اخرش دستی رها دیدی سـوختـه بـر دل جـگر خـونی صـد صدا بـود امجنون رنگ دیـن ایمـان باخته را چه دیدی تـرک جهانش رفته بـود به هر امیدی که بود...