-
چه خوش باشد صدای نغمه بلبل
پنجشنبه 29 آذر 1403 12:10
چه خوش باشد صدای نغمه بلبل تهی باشد همی از ساز و دف و دُهل چو بنگر بر گیاهی که بروید بر بیابانی نباشد جز نگهبانش خدای صبر و بردباری تلاش ان پرستویی که ساخته لانه ای کوچک ندارد تنبلی بر تن، ندارد او رفاهی چند ز هر جایی و ارگانی نداری دستی بر ارزن بساز خود را و بشکن ان قفس تن زهرا شعبانی
-
عشق بود و هیچ نبود،
پنجشنبه 29 آذر 1403 12:09
عشق بود و هیچ نبود، ز پرتوش بیامد جهان را پدید گریهای نهان و خندهای آشکار انتظارِ گرمِ نشسته بر سردِ نیمکت. عشق به هیأتِ مادری گشت پدیدار ، بسانِ سیاهِ مردمِ چشمِ دخترک، تا او را از ظلمتِ دالانِ زندگانی دست در دست، به فروغِ مرگ رهنمون باشد. مسعود حسنوند
-
ترجمه یارم عشقش را از من پنهان میکند
پنجشنبه 29 آذر 1403 12:06
یاریم عشقین منن دانیر اونسیز ئورییم آلیشیر یانیر اوت سالدی منیم جانیما وای حالیما وای حالیما .......................... سیندی ئورک یاواش یاواش بئله یاری ئولیدی کاش اونین سینه ده قلبی داش سل اولدی گوزلریمده یاش ............................... هرنه دوباره ائیلدون قلبیمی یاره ائیلدون هیچ بیلوسن که نیلدون اولمادی چاره...
-
تنم زخمیست نمیدانم کجایش
پنجشنبه 29 آذر 1403 12:05
تنم زخمیست نمیدانم کجایش دلم غمگین ندارد کس دوایش امیدی نیست نمیدانم چرایش قناری هست نمی آید صدایش هما خفتس نمی آید به جایش چو مظلومی که میبیند خدایش که خوشبختی نمی آید سراغش زمانه هم نمیسازد برایش معمایست نمیدانم جوابش سمیرا صالح
-
خوردن مِی که حرامست و خطا در دین است
پنجشنبه 29 آذر 1403 12:04
خوردن مِی که حرامست و خطا در دین است باورش نیز سراغ از ضرری سنگین است فرصتی نیست چه بهتر که بکوشیم به عیش پشت پا زد به جهانی که پر از آیین است شب مستی به دو عالم ندهم دل یا رب فرض کن گوش پُر از همهمه ی یاسین است به سوالم که چرا ساقی هر میخانه شرر هر قدحش بر دل و جان شیرین است؟ درِ میخانه ی ما باز و به شکرانه ی آن و...
-
روی دلم شرط می بندم
چهارشنبه 28 آذر 1403 12:29
روی دلم شرط می بندم چه امروز چه فردا شاید در هر لحظه از روز که در آزمون نگاهت به اندک غمزه ای مشروط و به رسم دیرین رنجور می شود جراحت دل از تیر نگاهت آمیخته با فراق و با عالمی درد مخلوط از نبودنت ناسور می شود در تدخین متراکم نسیان با غم و غباری مبسوط تا همیشه مستور می شود به رویش دیده ببند یا مگذار تنهایش وقتی بودنش...
-
شهیداحمدمشلب
چهارشنبه 28 آذر 1403 12:29
-
این خزانِ رهگذر، سخت و خرامان می رود
چهارشنبه 28 آذر 1403 12:28
این خزانِ رهگذر، سخت و خرامان می رود مویِ من با آسمان، سویِ زمستان می رود عشقِ پنهان در دلم، آهسته و با اشک ها همچو رودی، جاری و در کویِ جانان می رود محراب علیدوست
-
گاوِمان به گوساله سامری
چهارشنبه 28 آذر 1403 12:27
گاوِمان به گوساله سامری شیر می داد اگر باغ مان به خرّ ابوموسای اشعری شبدر؛.. در روغن، دیگر نانمان تا آخر مفت بود تن مان بی لگن تا کمر لخت؛ محمد ترکمان
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 28 آذر 1403 12:26
-
هرجا ورود کردیم ا ذن دخول خواستیم
چهارشنبه 28 آذر 1403 12:26
هرجا ورود کردیم ا ذن دخول خواستیم ما را که ره ندادند از شهر برون کردیم با ما چه میپرستی جز خلق می بدستی آرام گر بگیریم در سینه مان بمیریم این نیست راه مستی تا می هست هستی آنکه که می نباشد تن را قبا نباشد از تن بیرون بباید تا این شعر سراید آزاده ام به عالم تا غرق یک خیالم مجنون پرست باشم تا هست هست باشم من را به نان...
-
حالتی شد بر دلم چشمم گریست
چهارشنبه 28 آذر 1403 12:25
حالتی شد بر دلم چشمم گریست عاشقی گفتا که این اَشکت زچیست گفتم این اَشکی که جاری میشود گوید از زخمی که کاری میشود خَم به اَبرویم نمیآرم ز درد تا نبیند کس چنین رخسار زرد گل بروید روی شاخ پر ز تیغ کِی نوازد تار اگر آید به جیغ کاظم بیدگلی گازار
-
کنار عکس خاموشت نیایش میکنم باعشق
چهارشنبه 28 آذر 1403 12:24
کنار عکس خاموشت نیایش میکنم باعشق تورا درپیش معبودم سفارش میکنم باعشق بی خبر از حال تو ماندن کار من نیست من دراین حالم تورا ستایش میکنم باعشق بیا عمرم که ازباغ دل گل چیدم برایت گل که سهل است۔جان فدایش میکنم باعشق این بهارم رو به پایان است ۔پس کجایی؟ که یادت در دلم بغضی تراوش میکند باعشق اهو زدشت خرامان است مکن رسم بی...
-
بلند آوازه نامش نیک و زیباست
چهارشنبه 28 آذر 1403 12:24
بلند آوازه نامش نیک و زیباست هنر در بطن آن همواره پیداست هوائی سرد و مطبوع و دل انگیز به نارین قلعه دژهایش هویداست گل و خشت است نماد شهر میبد که معماری آن ارگ و مصفاست ز مسجد جامع و برج کبوتر سفال و زیلو از آثار آنجاست و طباخی نمایند آش شولی قطاب و پشمک و مسقط زحلواست ظروف چینی و قالیچه پشمین به شیرین لحجه از میبد...
-
پتک سختی سکه زر می زند
چهارشنبه 28 آذر 1403 12:23
پتک سختی سکه زر می زند عاشقان را نقش بهتر می زند می رود شب روز می آید به ناز عاشقانه حلقه بر در می زند گرمی و حال بهاری می رسد در زمستانها به گل سر می زند بال وا کن تا ببینی خواستن با تو بیرون از قفس پر می زند شاید و آیاست هیچ اما یقین شور و ایمان حرف دیگر می زند می تپد فرهاد دل در سینه و نغمه الله اکبر می زند امین...
-
چه بنویسم؟ نمیدانم،به خود چیزی نمیبینم
سهشنبه 27 آذر 1403 11:54
چه بنویسم؟ نمیدانم،به خود چیزی نمیبینم نه خسرو من نه فرهادم نه تلخم من نه شیرینم نه غم دارم نه هم شادی نه بن بستم نه آزادی نه چون گورخران ابلق نه چون تیراژه رنگینم چو مه در نیم روزم من چراغی پی سوزم من نه همچون لیل تاریکم نه اختر همچو پروینم ترازو مینهی بر من اگر از سو و از احسن نه از دوزخ نه پردیسم نه بی وزنم نه...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 27 آذر 1403 11:53
-
غبار سرگذشت ،نشست رو خانمان
سهشنبه 27 آذر 1403 11:52
غبار سرگذشت ،نشست رو خانمان سنگینی حرفاش، گرفته شانمان از بس که دویدیم و نرسیدیم طعنه نامرد شنیدیم و دادیم نانمان یک ی یکی ورق زدیم ،دفتر عاقبت تأسف خوردیم و نخواستیم آنمان هی مرور کردیم هی جلو رفتیم هی سرافکنده شدیم جلوی وجدانمان عبور کردیم از بر و بیابون با قطار فقط دیدن شده کارمان ،زحمت چشمانمان ساده بودیم و خجل...
-
ای دل افشا مکنی نزدکسی راز مرا .؟
سهشنبه 27 آذر 1403 11:51
ای دل افشا مکنی نزدکسی راز مرا .؟ مزنی پیش رقیبان خودت سازمرا همنشینی مکنی محفل کوته نظران نشکنی آینۀ بی خش و دمساز مرا من و تو زادۀ عشقیم ز یک سلسله ایم هوس عنوان مکنی عشق سرافرازمرا ناله های من وتو قصۀ تلخ قفسی کزدرونش به فلک می دمد آزاواز مرا کرکس حادثه جو کرده کمین در دل دشت شده صیاد که چنگ اوردش باز مرا شاه شطرنج...
-
هر گلی خاری خواهـد که حفاظش باشد
سهشنبه 27 آذر 1403 11:51
-
قطار می دود
سهشنبه 27 آذر 1403 11:50
قطار می دود کوهستان می خواند ستاره می رقصد و خاکستر درختان سوخته تا شانه مهتاب بالا میروند خدایا درختان نباید بسوزند علی ربیعی
-
یک شبی بر شاپرک های خیال ، چهره ات مستانه زد
سهشنبه 27 آذر 1403 11:49
یک شبی بر شاپرک های خیال ، چهره ات مستانه زد نقش چین چینی که از روز ازل بود و به سر ، پیمانه زد دل که بی چشم نگاهت ، گوشه ای کز کرده بود از پس سرو نگارت ، نعره ای جانانه زد جان گوید رنج دوری ، تن موید رنج محنت این چنین گنجی کجا جز بحر دل سامانه زد هم چون یک گل در خزان ، پژمرده و بی حال و جان این تو بودی آمدی ، دل زنده...
-
دلواپسی از پشت یک دیوار را دوست دارم
سهشنبه 27 آذر 1403 11:48
دلواپسی از پشت یک دیوار را دوست دارم احساس گُنگِ بوسه ی تب دار را دوست دارم من دوست دارم دیدنت را در غبار و دود چشمک زدن های آتش سیگار را دوست دارم من دوست دارم زندگی را در کنار تو حس قشنگ بعد این اقرار را دوست دارم من دوست دارم اندیشه ای را که تو در آنی لمس بلوغِ غرقِ این افکار را دوست دارم من دوست دارم تکرار هر لحظه...
-
گفته ای باز پشیمان شده ای ، حرفی نیست
سهشنبه 27 آذر 1403 11:47
گفته ای باز پشیمان شده ای ، حرفی نیست طعمه ی تُهمت و بُهتان شده ای ،حرفی نیست مستیِ دیشبَت از سر نَپریده است ولی اول صبح مسلمان شده ای ؟حرفی نیست بانگ برداشته بعد از همه ی مستی ها که فلان بوده و بَهمان شده ای ، حرفی نیست پاسبان آمده در کوچه ،پیِ بَدمستان تو مسلمانی و پنهان شده ای ؟ حرفی نیست پیچکِ باغچه از قامتِ دیوار...
-
بوسه بر چشمت زنم تا غم نبیند ناگهان
سهشنبه 27 آذر 1403 11:46
بوسه بر چشمت زنم تا غم نبیند ناگهان جان من در قطره قطره اشک تو جامانده است داستان عمر من بر مردمت افتاده بود جان من پلک نزن قصه به پایان مانده است روزها دیدم که از بر میرود آرام جان جان من قلبم به پیش چشم تو درمانده است چشم خود بستم که دیگر چشم مستش ننگرم ناگهان دل داد زد: چشمان من وامانده است امید صادقی
-
در کنارش خوشی اندک و غم بسیار است
دوشنبه 26 آذر 1403 12:51
در کنارش خوشی اندک و غم بسیار است خنده یک لحظه ولی رنج چنان جویبار است بی حضورش نشود خرم و خوشحال باشی هر گهم هست کنارت ، حال عقلت زار است در صدایش ، نگاهش تو فقط محکومی داغ بر دل نشیند، حرف زدن دشوار است تو دچار جنگ میان دل و عقلت شده ای نه روی پیش، نه روی پس حال قلبت زار است شایدم در گمانت تو مقصر باشی نه گرانمایهی...
-
باشهدا
دوشنبه 26 آذر 1403 12:50
-
منم آن شاعرِ دیوانه یِ سول به سلولِ تنت
دوشنبه 26 آذر 1403 12:49
منم آن شاعرِ دیوانه یِ سول به سلولِ تنت تو تمـامِ منی و جــان و دل و تـن وطنت زیرِ پیراهـنِ خــود تن کنم ای راحتِ جــان که منم جــانِ جــدا مانـده زِ جســم دگرت که تویی شـورِ غـزل ، ناجیِ دل ، ماهِ جهان ومن آن ، عاشـقِ دیـوانه یِ عطـــرِ نفست در همه همهمــه و ســـردیِ بتخانه یِ جان بتِ زیبایِ دلــم ، با رگ و خـــون...
-
روزی برسد شرم کنم زان که خموشم
دوشنبه 26 آذر 1403 12:45
روزی برسد شرم کنم زان که خموشم در پوشش ترسم که منم جامه فروشم روزی برسد روی که گفتن از حقیقت از بوسهی یارم که کنم جوی خروشم طاغی بشوم رود شوم دود به اسما آن نم نم موجم بکند رخنه به گوشم حجی به تمتع بکنم سنگ به شیطان رختم که سیه نیست که من سپیده پوشم زخمی که به کوهی بزنم خرد چو فرهاد از گوهر زخمش بشود فقر ز هوشم این...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
دوشنبه 26 آذر 1403 12:45