-
السلام علیک یا صاحب الزمان
دوشنبه 7 آبان 1403 13:42
-
من فقط راوی عشقم چه کنم وصف کمال
دوشنبه 7 آبان 1403 13:41
من فقط راوی عشقم چه کنم وصف کمال چون که وصلی نچشیدم چه کنم وصف الحال چون که هجرم نه به هجراست مقام بدچه گویم به تصورکه مراهست فقط نقش خیال هرزلالی که رسیدم کدرم گشت مدام به گمانم که من از بخت گِلم دورترینم ز زلال هر چه او بود فریبا دل ما خونین بام من نه در او به نظر یافتم این نقش جمال حرف از گوهر دل گفتن بی دل گنهی بر...
-
نگرانم اما ، دفتر خاطره ها جای جایش خالی ست
دوشنبه 7 آبان 1403 13:40
ساعتی خسته ز تکرار زمان عقربش پای ندارد برود روز دیگر چه تفاوت دارد شبنمی نیست دگر وقت سحر چشم ها خیره شده ، بر صفحه ای پر ز دروغ این چه رویای سیاهی ست ، تباه بوی دود و باروت همه جا پیچیده در دل این کره خاکی پست من پی گمشده ای می گردم لب خندان شاید ، پشت دیوار بلندی که پر از تردید است . اندکی حوصله و ذوق که از پیله...
-
دست آسمون رو قلبم
دوشنبه 7 آبان 1403 13:38
دست آسمون رو قلبم دل من توی فشاره هوای بارونی شهر داره اشکو در میاره هوای گرفته ی شهر از دلم از دل تنگم چی بگم وقتی می بینی تو چشات پریده رنگم (اگه من تو بغض گریه بشینم زنده بمونم بی وفایی تو جدایی کار من نیست،نمی تونم) درد خاطره بریده صبر و تو چشمای دنیام تنهایی هامو بغل کن واس عمری تو رو می خوام راز فصلای جدایی خیلی...
-
باز هم زیربارانیم
دوشنبه 7 آبان 1403 13:36
باز هم زیربارانیم من و تو بعد سختی ها هنوزم مرد میدانیم و از آن کوی بارانی عماد ذات مجنونی بلی ای دخت کاشانی هنوزم کل دنیایی گرچه مست و بی مایی کنار تازیان هستی به نزد ما نمیایی و هر آیه از قرآن را که میخواندی معنی اش را از برش بودم امان از کبر و انگور و غرور و عشق و خوشحالی من که میدانم .. تا قیامت هم کنارم مینشینی...
-
پاییز درچشمان توآغاز شد
دوشنبه 7 آبان 1403 13:35
پاییز درچشمان توآغاز شد از برگ ریزان دلم از زرد سکوتم که مشت مشت دلتنگی به آسمان خیالم می پاشم سید حسن نبی پور
-
زنده باشم به تماشای خزان می آیم
یکشنبه 6 آبان 1403 13:35
زنده باشم به تماشای خزان می آیم به تماشای خزان از دل و جان می آیم بر لب تخت نشستم به هوایش وقتی بختِ من گفت به همراهی آن می آیم با همان سینه ی مجروح که می دانستم درد دارد نفسش ، گفت بمان می آیم برگ ریزان شد و پاییز تماشائی شد پیِ آن سروِ خزان دل نگران می آیم... ...لب ایوان ترک خورده ی یادش شاید یادش آید که بمن گفت...
-
فصل پاییز
یکشنبه 6 آبان 1403 13:34
-
بالاخره به گرد هم آمده اند
یکشنبه 6 آبان 1403 13:34
بالاخره به گرد هم آمده اند فضای خیلی غمگینی بود همه محو شنیدین آخرین شعر از کتاب تابستان بودند شعر شهریور گویی که مهر داشت به پایان شعر می رسید همه ی نگاه ها به کتاب تابستان بود همه ی درختان هم داشتندخود را برای رقص در باد پاییزی در حضور شبنم صبحگاهی آمده میکردند آری مهر بیت سی و یکم شهریور را خواند و کتاب تابستان را...
-
جان فرهادت اگر در این جدایی رفت رفت
یکشنبه 6 آبان 1403 13:33
جان فرهادت اگر در این جدایی رفت رفت همچو بستانی بکنده سنگ هایی رفت رفت اشک و آه و گریهی فرهاد را شیرین ندید قطره قطره خون دل در بی صدایی رفت رفت گرچه دردریای غم همواره ماغوطه وریم عاقبت کشتی ما ، بی ناخدایی رفت رفت سرو باغِ زندگی ناگه به بیداد تبر از کنارِ باغبان بی خون بهایی رفت رفت بار دیگر کوزه و جامِ مرا بشکست او...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
یکشنبه 6 آبان 1403 13:32
-
به شوق وصل تو شب را به سر کردم، بیدار
یکشنبه 6 آبان 1403 13:31
به شوق وصل تو شب را به سر کردم، بیدار ز خوابم دور شد، دل را نبود آرام و قرار به هر لحظه که چشمم بر جمالت بود حیران نه خوابم بود در کار و نه فکرم سوی اغیار شب آمد، جان من در تاب وصل و شوق رویت ولی از شور حضورت، خواب شد بر من گرانبار دل از دست تو و از بیدلیها در تپیدن نه خوابی هست و نه آرامشی در این شب تار وصالت در دل...
-
تو یک کتاب مبهم مرموزی
یکشنبه 6 آبان 1403 13:31
تو یک کتاب مبهم مرموزی آلیس سرزمین پریشانم باید تورا بخوانم و بنویسم گاهی چقدر از تو نمیدانم تو آمدی نمانی و برگردی راضی به این دقایق کوتاهم خورشید لحظه های غروبم که باید به سمت سایه بتابانم در فال قهوه ام چمدان پیداست یک رد پای مبهمی از چشمت این زن منم که گوشه این فنجان دستی به آب و دست به قرآنم امروز شاعری و همین...
-
هوسی کرده دلم باده ای از بهردوا
یکشنبه 6 آبان 1403 13:30
هوسی کرده دلم باده ای از بهردوا بده ساقی دو سه جامی که بیابیم شفا به که گویم غَمِ دل محرمِ اسرار کجاست زده آتش به دلم یار جفاپیشه ی مت گله دارم زنگارم که بَزَد زخم به دل چو به ما ظلم چنان کرد رَوَم دامِ بلا زمن آخرتوبجزلطف چه دیدی همه عمر که کنی با دلِ شیدای من ای یار جفا توکه بااین دلِ درمانده مدارانکنی نمکی هم توچه...
-
ای کاش نامت هم نبود
یکشنبه 6 آبان 1403 13:29
ای کاش نامت هم نبود گر نبودی کویر آباد بود خورشید ز سوز دل ما می سوزد گر نبودی دل ما هم شاد بود محمدباقر جوزی
-
تو را من چشم انتظارم
یکشنبه 6 آبان 1403 13:27
تو را من چشم انتظارم تا ز قدوم تو جان بگیرم گذر ثانیهها حضورت نزدیکتر می کند نفس در سینه حبس میشود و میرود دیدگانم بر درب خیره گشتهاند تا زحضورت دل من روشن گردد تو آمدی و در آغوشم سرد نشستی نسیمی سرد بر جانم وزیدی گویی که خوابی بود و من در آن غرق اکنون که بیدارم، جز حسرتم بر جای نیست تو همچو یک غریبه بر من گذشتی...
-
زیر لب چه میگویی؟
شنبه 5 آبان 1403 13:51
زیر لب چه میگویی؟ خیرهام به او و مردمان اطرافش. او را از دور دیوانه صدا میزدند، همیشه تنها بود، کسی را نداشت. در حالی که همیشه میخندید، خندهای تلخ و تاریک. رفتهرفته، در پایان روز، سکوت میکرد و خیره میشد به دیوار. هیچ صدایی از او در نمیآمد، انگار از غروب خورشید میترسید. فرو رفتم در فکر، که چرا بُهتزده است؟...
-
همسایه
شنبه 5 آبان 1403 13:50
-
نفسم سوخته از آتش جانسوز فراق
شنبه 5 آبان 1403 13:49
نفسم سوخته از آتش جانسوز فراق دل شد آتشکده و کالبدم گشته اجاق سوزم از شعله آن شمع که آرام آرام می شود آب و شود دود در این کنج اتاق ای دریغا که نه پروانه بگردد گردش نه نسیمی که کشد شعله اش از روی نفاق دل من خسته ز بی مهری و بی یاری شد تا رفیقان همگی دور شدند از اخلاق نه ره پیش نه پس دارم و اینجا ماندم مانده ام تا چه...
-
زَدم دل را به دریا من ، سفر کردم
شنبه 5 آبان 1403 13:48
زَدم دل را به دریا من ، سفر کردم شدم فارغ ،تُهی از هرچه سنگین میکرد قلبم را که تا چند روزی ،بِه شود حالم فرار از مشکلاتِ خود که اِلتیام دَهم به یکباره مغزم را نگاه بر دور وبَر کردم نگاهی برجلو ، بر پشتِ سر کردم چه دشت و سبزه وجویی.... برای چند روزی ، نبود آن دور وبر هیچ آدمِ هیز و دورویی به جز بع بعِ گوسفندان ویا جیک...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
شنبه 5 آبان 1403 13:47
-
در صف منت کشان،به عاشقی شیرینِ فرهادم
شنبه 5 آبان 1403 13:44
در صف منت کشان،به عاشقی شیرینِ فرهادم منتظر بود سینه سپرکنم که نقاب بِهش دادم گفت از درد تو ای عشق دل مجنون می سوزد تو چه خواهی و نخواهی به ره عشقت استادم دیگری گفت مثه آنی که بغض مانده درگلو گفتم آری در تکاپو کلنگ ضربه بهِ کوه فرهادم گفت مثه لبخند ماهی در دل دریای قشنگ گفتم بر مومن و ترسا بگو من دلداده صیادم گفت می...
-
چه وهله بسیاری هستند
شنبه 5 آبان 1403 13:44
چه وهله بسیاری هستند خنده ها بی شماری دارند بغض ها از هر ناله و گریه هایی پوران گشولی
-
قهرمانِ شمع در سرما چو هیزم بوده است
شنبه 5 آبان 1403 13:43
قهرمانِ شمع در سرما چو هیزم بوده است موی داغِ شعله اش همرنگ گندم بوده است آتشِ غم خورد جانش را و لیکن تا سحر با شرر غمخوارِ تاریکیِ مردم بوده است سحرفهامی
-
جوانم، نوجوانم، ای طلایی نور خورشیدم
شنبه 5 آبان 1403 13:42
جوانم، نوجوانم، ای طلایی نور خورشیدم جهالت چون شبی باشد، تو هستی صبح امیدم تو قرآن را نگهبانی، تو شور عشق و ایمانی عبادت کردهای جانا، تو را نزد خدا دیدم نمیدانم که ای امّا، ز باغ علم میآیی من از پروانهها نام تو را آهسته پرسیدم بود فخرم به تو ای چشمه جوشان کوششها چه شوق انگیز فصلی شد، دوباره باز روییدم چو بر دانش...
-
روزی میرسد من نیستم
شنبه 5 آبان 1403 13:40
روزی میرسد من نیستم دست میبری به شعرهایم.. بوی مرا میدهند.. هر کدام را که بخوانی زنده می شوم زیرا که روحم را در آنها کاشته ام .. احمد آذربخش
-
حکایت تب و تاب و نبرد بود و نبود
جمعه 4 آبان 1403 13:22
حکایت تب و تاب و نبرد بود و نبود نشسته بین سپاه عذابهای کبود کسی که پای بهارش به گل شدن نرسید خزان سراسر او را گرفت خیلی زود چقدر فاصله ها را دروغ بشمارد برای او که غمش را به دست خنده زدود به روی دفتر روحش چکانده حسرت را چرا به حرمت این عشق مصرعی نسرود که عشق نسخهی درد است و مرهم اندوه دلیل روشنی چشمهای ابرآلود نگاه...
-
جزیره زیبای هرمز
جمعه 4 آبان 1403 13:21
-
تـا طبــلِ تمنــا بــــزنم نــاز بـرقصی
جمعه 4 آبان 1403 13:20
تـا طبــلِ تمنــا بــــزنم نــاز بـرقصی رقصنده تــر از کـولیِ طناز برقصی بر دایـره یِ اوجِ خیـالم بــزنی چرخ در هاله ای از حـالتِ اعجـاز برقصی جانانـه بـرقصآ کـه بسا چـرخِ زمـانه تابت بـدهد تا که به هر ساز برقصی وقتیکه گذر میکنی ازکوچهی رندان با هر غزل خواجه یِ شیراز برقصی زیر و زبرم می کنی آنـدم که پیاپی با...
-
آه و خون عاشقان روزی برگیرد تو را
جمعه 4 آبان 1403 13:18
آه و خون عاشقان روزی برگیرد تو را بارها اخطار کردم .کین خطر گیرد تو را اب دریا گر شوی. یا ابر در آسمان آه مظلومان بدان.باصد اثر گیرد تو را عشق عشق است و ندارد نیک و بد هر کجا باشی بوقتش.شعله می گیرد تو را اشک من سیلاب و گیرد دامنت هم چو گردابی مهیب.تا کمر گیرد تورا در خار زار دشمنیها .عشق نخواهد رویید گرمیان عقل و...