-
ناشناس آمده بودی ایکاش نا شناس میرفتی
سهشنبه 12 فروردین 1404 12:28
ناشناس آمده بودی ایکاش نا شناس میرفتی شعرهای زیبایی گفته بودم با جناس میرفتی گریه های مراهم شنیدی تودلت هم نسوخت ازکانال دوستی آمده بودی باسپاس میرفتی دستم به دامانت که اسیرنگاهت هم شده ام نداشت قهرکردنت معنایی با قصاص میرفتی تقدیر چنین بود که برگردی و معشوقم شوی یک بوسه از لبانت میزدم و با کلاس میرفتی شاعر نگشته ام...
-
بهار
سهشنبه 12 فروردین 1404 12:27
-
تو را دوست دارم چو بوی بهار!
سهشنبه 12 فروردین 1404 12:26
تو را دوست دارم چو بوی بهار! چو عطر پر از عشق یک لالهزار! همانند یک قصّه در کودکی! همانند بازی و جیغ و هوار! تو را دوست دارم شبیه شراب! شرابی به طعم و به رنگ انار! شبیه غزلهای شیخ اجل! همانند یک شعر از شهریار! اگر مادری بچهاش دوست دارد یکی تو را دوست دارد بشر صد هزار! فرشید ربانی
-
همچنان در حزن میماند دل بیکار ما
سهشنبه 12 فروردین 1404 12:23
همچنان در حزن میماند دل بیکار ما یک شود حل یک دگر آید به حال زار ما نیست در کیفیت افکار نوری پیشرو همچنان میل بقا و این تن ناچار ما سنجههای دیگری باید سوای صبح و شب بس که در رنج است خاطر زین همه تکرار ما در تماشای جهان بودیم هر وقتی مدام گر که شوقی بود مردم را به هر دیدار ما شاخهای در جنبش از برخورد با موج نسیم...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 12 فروردین 1404 12:21
-
در شب بارانی، پسرکی دوید،
سهشنبه 12 فروردین 1404 12:20
در شب بارانی، پسرکی دوید، به عمق تاریکی، پا برهنه رسید. چون شهابی، درخشید و سوخت، به سوی روزنهای، که تابیدش نور. تاریکی، چادر سیاهش انداخت، ولی او، چو شمعی، راهش ساخت. پسرک دوید، چو رودی خسته، ولی مصمم، به سوی هدفش رفته. در سیاهی شب، که آسمان گریست، پسرکی شجاع، به تاریکی نگریست. چون شبحی در باد، در پیچ و تاب رویا، به...
-
هرطرف جیع و نعره ای .ویلان
سهشنبه 12 فروردین 1404 12:18
هرطرف جیع و نعره ای .ویلان کوچه ی ازدحام، ترسیده کفشهایی دویده و خسته سربهای خشاب نادیده همهمه ، هم که دور ،هم نزدیک لگد سرب داغ، بر باروت آسمان از گلوله ها ، زخمی آخِ فریاد در گلو مسکوت مشتها واضح و گره کرده سایه هایی نهان تاریکی جیغ فلفل، به دانه دانه ی اشک حکم برخورد سخت فیزیکی خط دودی ز دور ناپیدا جست و تا انتهای...
-
دانم که از این پرده گذر خواهم کرد
سهشنبه 12 فروردین 1404 12:17
دانم که از این پرده گذر خواهم کرد از وحشتِ این قصّه سفر خواهم کرد کابوسِ شب و خوابِ پریشانی را .... با بوسه یِ خورشید سحر خواهم کرد بهنام زمردپور
-
کاش یکی بود ز تعاریف عشق تاکید
سهشنبه 12 فروردین 1404 12:16
کاش یکی بود ز تعاریف عشق تاکید به تعجیل زمان بر وعدۀ دیدار داشت امیرعلی مهدی پور
-
یک قوطی کبریت،
سهشنبه 12 فروردین 1404 12:15
یک قوطی کبریت، از دستم لغزید، به لابلای زخم ها، در شکاف دیوارهای کهنه فرو رفت. روشنایی جوشید، آمد از درون چاه آب، که در گوشه حیاط خفته بود. سطل آب درون چاه خزید، سنگ سخت را برید، رنج را کشید، فردا را به گل سرخ بخشید و گفت: زندگی فقط زنده ماندن نیست، زندگی نه سایه است، نه زنجیر است، تکرار نیست. اگر شب چراغها را خاموش...
-
سنگ غیر از به در بسته نیایه چه کُنُم
دوشنبه 11 فروردین 1404 12:51
سنگ غیر از به در بسته نیایه چه کُنُم خو به چشمای موی خسته نیایه چه کنم لب دریا غم لیلا هرم شرجی هوا غصه جز در دل اشکسته نیایه چه کنم همچو ماهی که به گرگور بیفتد بی فکر تُو خورد دور خودش رسته نیایه چه کنم ناخدا دست بجنبان دل و دینم ، هی وای مرکب عشق که آهسته نیایه چه کنم شده بی تاب دلم تا که ببینم رخ او خبرش هفته ی تا...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
دوشنبه 11 فروردین 1404 12:50
-
در لطافت زیست
دوشنبه 11 فروردین 1404 12:47
در لطافت زیست لقمه ای عشق است خنکای فرح بخش تماشایت ای سر گله ی آهوان بیا سماع کنیم که گویی در دلم پیچکی شده ای و بر آستانت پلنگی که منم به چنگم زهر میریزم از جهل مشتاق سماعم بیا سماع کنیم که در ملکوت گرگی نیست که زوزه بر منظره ی ساحل تو کشد و بین دو چراغ یکی روشن بماند و من مستی خامش دهان باز کن ای ذات که در آوای...
-
من و نایِ نی و باران، شکوهِ مهرِ بیپایان
دوشنبه 11 فروردین 1404 12:47
من و نایِ نی و باران، شکوهِ مهرِ بیپایان صفایِ شعرِ نیما و حضورِ دلبرِ جانان رها کن رسمِ دنیا را، مگیر از عاشقان لبخند بنوش از ساغر هستی، برو در باغ و هر بستان بهار و سبزه و باران، به شادی میدهد فرمان بیا با ما بزن جامی، که غم دیگر ندارد جان بهار آمد، نسیم آورد، همراهش عطرِ روی یار شکوفا شد همه گلها، شکفته عشق...
-
عیدتون مبارک
دوشنبه 11 فروردین 1404 12:46
-
از عشق ترسیدی و...
دوشنبه 11 فروردین 1404 12:45
از عشق ترسیدی و... مثل پاییز طوفان رو بغل کردی!... دیدم اشکات... حتی... دل طوفان رو هم به رحم نیاورد دکتر محمد کیا
-
نسیم سحرگه، یادِ گذشته میآورد،
دوشنبه 11 فروردین 1404 12:45
نسیم سحرگه، یادِ گذشته میآورد، به یادِ جوانی، غصه در دل میکارد. گلِ رویِ گلشن، پژمرده و افسرده شد، زمانه، به هر کس، ظلم و ستم میبارد. چو آبِ روان، عمرِ ما میگذرد بیرحم، به هر جا که بنگرم، غم و ماتم میبارد. دلم میرود از این گذرِ بیامانِ روزگار، که هر لحظه از عمرم، به تاریکی میگراید. به یادِ رفیقان، اشک در دیده...
-
الفبای زندگی ، جز مهر ودوستی که نیست
دوشنبه 11 فروردین 1404 12:44
الفبای زندگی ، جز مهر ودوستی که نیست عاشق در زندگی ،جز عشق ومستی که نیست گر خواهی الفبای زندگی، دوستی بکن جز عاشق ومعشوق برجهان،حقی که نیست عُمر ماچو! برق وباد، درزندگی میگذرد کاش بی غم باشیم،غم جُزکاستی که نیست غم مخور ای آدم ،بهر دنیایِ دوروز روزی از آنِ تو،هر روز راعیدی که نیست؟ هرکی آمد، بر این دنیایِ امروزِ ما...
-
نفسم می گیرد از ساعات فراق
دوشنبه 11 فروردین 1404 12:43
نفسم می گیرد از ساعات فراق تنگ می شد دل در سرای مسجون نفس آشفته ام می سازد تنگی دل چشمانم می جوشد در آشفتگی و دیده جاری می سازد اشک را اشکی که اکسیر فراق است و شاید شیره تنه ی رنجور روح چه می داند بی دل از دلداده از تبلور روح در اشک در اشک را چه تعبیر جز دمع روح که اشک جوهر روح رنجور الهه رزاز مشهدی
-
ز تـو بـاشد خـدایـا هـر فضائل
دوشنبه 11 فروردین 1404 12:42
ز تـو بـاشد خـدایـا هـر فضائل فــراوان بهــره ام ده از نـوافـل تـویـی صاحب کـرم، اکرام فرما تـو آگـاهـی ز مـن بهـرِ مسائل امورم را بـه خـود نـزدیـک فرما که اصرارت کنم یارب چو سائل سلیمان ابوالقاسمی
-
قلم در دستِ و این دل دائما بیتاب دیدار است!
یکشنبه 10 فروردین 1404 12:39
قلم در دستِ و این دل دائما بیتاب دیدار است! همان یاری که مدتها ، در آغوشِ مهرار است! مرکب در کنارِ خون ، به رویِ نامه میغلتید ؛ سپهرِ آن زمان ، از زندگی خویش بیزار است.! پس از لیلا ، حسن را نیست حالِ زندگی اما ؛ تمامِ خاطراتِخویش، در این نامه بیدار است.! کودکی سر به هوا ، که جَلدِ چَشمت شد..! و تا حالا درونِ چشمهای...
-
سال نو گشت و بهار تا در این خانه رسید
یکشنبه 10 فروردین 1404 12:38
سال نو گشت و بهار تا در این خانه رسید عمر امسـال دگـر بر لب پیمانه رسید چو به نوروز شبی چشم گشودم به جهان نوبت ذوق به این کودک دیوانه رسید زندگی میگذرد حال تو گر خوب و بد است غم مخور نوبت این شادی مستانه رسید تن من دیرزمانی به زمستان شده بود تا بهار از ره و آن دلبر جانانه رسید خواب دیدم من شبی این عمر زیبا میشود تا که...
-
برف وباران را به نظاره نشستیم
یکشنبه 10 فروردین 1404 12:38
برف وباران را به نظاره نشستیم و بر چشمان هم مهر کاشتیم و تنوره ی آذری ساختیم تا وجودمان را گرما بخشد و بهمن رابه عشق در دیروزی سپید خاطره کنیم و حال دستهایمان را به سبکی یک شکوفه گشودیم تا دانه دانه برگیریم و آویز بهار بر دستمان بیاراییم ونقشی برگیریم از کلک بی دریغ نقاش دهر وهمراه با رنگ سبززرین قلمش سبز شویم و...
-
دوش کجــا بـوده ای؟ هــان بگـو نهـان مـکن
یکشنبه 10 فروردین 1404 12:37
دوش کجــا بـوده ای؟ هــان بگـو نهـان مـکن محضــر او خفتــه ای؟ بر دغـــلی زبـان مکن . راسـت بگـو طفــره نرو جــرعه ی لعـل خــورده ای؟ هـان ، بگـو جـواب مـن روی بر آسمــان مـکن . دوش صــدای نالــه ای در بـر و در میــان نشــد دور ز آدمـی بشــو قلـب و دغــل میــان مـکن . محضــر او خفتـه ای؟ شعــر و غـزل گفتــه ای؟ هــان...
-
در انتظار مهدی چشمم به در سپید است
یکشنبه 10 فروردین 1404 12:36
-
به نام حضرت عشق
یکشنبه 10 فروردین 1404 12:36
به نام حضرت عشق بوی گل و سبزه و سمن و نسرین بوی عشق و دل و دلداده و پروین صنما قبله نما جان ودلم را به فدایت که چگونه قدحی داده ای بامهر و وفایت که طبیعت شده زیبا از لطف و نگاهت دلدارا *حول حالنا* خواهیم از لعل لبانت گرام یاران عیدزیباست با نگاه گرم نابتان خجسته باد دستان عیددر دستانتان نوریزدان روشنی بخش لحظه هایتان...
-
ز بعد رفتنت این تن دگر سامان نمی گیرد
یکشنبه 10 فروردین 1404 12:35
ز بعد رفتنت این تن دگر سامان نمی گیرد و این بودن بدون تو، مرا پایان نمی گیرد بگو با من چه شد رفتی؟ چرا رفتی؟ چنانم غرق بارانم که شهر باران نمی گیرد مرا عشقت نبد چاره، که تنها انتخابم بود ز شمع نه بال پروانه دمی آسان نمی گیرد چو برگی در هوا غلتان،میان زیستن،مردن که دل از رفتنت جز خود، زکس تاوان نمی گیرد چو گردی کوی...
-
بی یاد در این زیستنِ غریبه
یکشنبه 10 فروردین 1404 12:34
بی یاد در این زیستنِ غریبه پنجرهها را از نفس انداخت سایهها روی دیوارِ زمان دیگر ردی از من نداد واژهها قهر کردهاند و خاموشی قلبِ شب را شکست... عشق پشتِ درِ نیمهبازِ خیال میلرزد مثل شمعی که هرگز پروانهای نسوختش و من در قفسِ سکوت نقشِ آوازهای مرده را بر پردهی گوشِ تاریکی میکِشم تا شاید سایهای از خویش در حافظهی...
-
کبریتی
یکشنبه 10 فروردین 1404 12:34
کبریتی آتش کن که فوج فوج قزاق شده ام بگذار تا سحر در اندرونم بیتوته کنم بلد شوم خودم را که در زمزمه های شبانه رشته قناتی ست پر از آبتنیِ گوشمالی کوزه ام را پر کن از هلهله ی بخشش فیروزه به ابر تا در کوچه های پیچاپیچُ بن بستم راه چاره را گم نکنم ناشا که در گدوکِ نَفس لاله زار ، همان کوچه ی هوس است و نیست در این روزگار...
-
در بامدادی لوس و پیله،
یکشنبه 10 فروردین 1404 12:33
در بامدادی لوس و پیله، گم کرده ره موری پریشان در گوشِ من دنبال راه خانه میگشت، من را بر آشفت. از خواب برجستم شتابان هر گام آن چون پتک میلرزاند مغزم گویی که مغز و استخوان را، با مته میسفت. من ناخودآگاه، انگشت خود را همچو اسبی تیزتک، راندم به سویش مور نگونبخت اینگونه جان داد. گشتم پریشان پرسیدم از خود: «این کار من...