-
هـر که را ذکـرِ خـدا در کار بود
شنبه 9 فروردین 1404 13:31
هـر که را ذکـرِ خـدا در کار بود توشه اش در آخرت پر بار بود ذکرِ بـی انـدیشـه کی بالا رود جـایِ آن در گـوشـهِ انبـار بود سلیمان ابوالقاسمی
-
شب شب شوریدنِ بر خود ست
شنبه 9 فروردین 1404 13:31
شب شب شوریدنِ بر خود ست لباس بپوش ای واکه ی مضطر که از گِل خاک به خاکِ گُل شدن طبیب میخواهد و تو درمان نمی دانی یاس گفت در آن سحر که نسیم در گوش نیلوفر نجوا کند باران میبارد لباس بپوش ای کرم شبتاب که تو لابلای بوته هایی و در آسمان ستاره در گوش ابر زمزمه میکند لباس بپوش که آتش خاکستر شده فغان اندوه است به ایوان بیا که...
-
بی معرفت
شنبه 9 فروردین 1404 13:30
بی معرفت وفا کجا و دل بی وفا کجا دست زمانه کجا و دل تنگ ما کجا این نیز می گذرد همچو آن گذشت بی معرفت صفای دل ما کجا و جفای شما کجا.....! عمری به خواب رفت و باقی چو آب گذشت بی معرفت خواب و خیال ما کجا و غمزه و ناز شما کجا خاطر ملال مکن چو این ماجرا گذشت بی معرفت خطای ما کجا و خنده های شما کجا .....! محمود رضا فقیه نصیری
-
پشت به دیوار خمیـــــده ام
شنبه 9 فروردین 1404 13:29
پشت به دیوار خمیـــــده ام تو اگر...مقابلم باشـــــی! احمدمحسنی اصل
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
شنبه 9 فروردین 1404 13:29
-
سکوت ابتدای بیداریست
شنبه 9 فروردین 1404 13:28
سکوت ابتدای بیداریست کافیست ... همین لحظه خودت باشی احمدمحسنی اص
-
پائیز که می رسد
شنبه 9 فروردین 1404 13:27
پائیز که می رسد حتم دارم نه در باد قد می کشی نه در زمین چنگ می زنی نهایت ما... همین دو گانگیست ! احمدمحسنی اصل
-
هر چقدر ریشه می زنم
شنبه 9 فروردین 1404 13:27
هر چقدر ریشه می زنم باز... به بیراهه میرود لحظه های ِ دیدار ! احمدمحسنی اصل
-
می دانم جامه ی تنم فرداست
شنبه 9 فروردین 1404 13:27
می دانم جامه ی تنم فرداست باز اما ... بر سپیدای وصالت شبنم وصل جاریست ! احمدمحسنی اصل
-
وعده دیدار ما
شنبه 9 فروردین 1404 13:26
وعده دیدار ما زنجیر نمی خواهد مهر نگاهت کافیست احمدمحسنی اصل
-
کوچ کردم
جمعه 8 فروردین 1404 13:31
کوچ کردم تا در بلاد فراموشی گزینم مکان سفیر غمت ز غربتم به وطن بازگرداند. پرشنگ بابایی
-
این ندای سحری
جمعه 8 فروردین 1404 13:31
این ندای سحری که به شب ترس ز چشمانش برد ز هیولای سیاهی که در آن دیوار مرد. سحری باز همه جان و دلش را بنواخت. چشمهایش آرام گوش هایش کوچک در و دیوار و زمینی وَ زمانی می دید که به پرِّ پشه اشکی چه کمینه، چو ذغال سیه مرده ای اندر آنی غرقه شد در یمِ این صوت حزین سحری که از آن چادر روشن می ریخت مادرش بود ولی خود بدانست که...
-
اسفند و فروردین فقط بازیِ تقویم است و بس
جمعه 8 فروردین 1404 13:30
اسفند و فروردین فقط بازیِ تقویم است و بس وقتی تو می آیی بهار است و شبِ تحویل سال امیر خالقی
-
چرتکه بنداز مه و سال را
جمعه 8 فروردین 1404 13:30
چرتکه بنداز مه و سال را دیشب و دیروز و همه سال را قبل از آنی که حسابت رسند یاد بکن حاسبِ اعمال را میوه بیفتد چو رسد از درخت شاخ بدارد سر خود کال را هرکه ببخشید و نیندوخت مال بیمه کند باقی اموال را خالِ لبِ دوست بود دیدنی خوش بنگر این خط و این خال را گر بشود ،خنده بیاور به لب خط بزن این دفتر اّشکال را مّردُم اگر فهم...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
جمعه 8 فروردین 1404 13:29
-
من ایستاده بودم
جمعه 8 فروردین 1404 13:28
من ایستاده بودم میان دود و گریه و پرچمهایی که بوی خون میدادند، و تو سایهای بودی لرزیده در باران با روسریِ نازکِ آبیات که مثل کبوتر زخمی بر شانهات خوابیده بود. چشمهایت، دریاچهای یخزده با ماهیهای بینفس، و دستت آخرین پُل بود بین من و خانهای که داشت فرو میریخت. تو گفتی: «قول بده برمیگردی...» و من نگاه کردم به...
-
شب آمد و دلِ من ز غم، دُردانه شد
جمعه 8 فروردین 1404 13:28
شب آمد و دلِ من ز غم، دُردانه شد هزار اشک به خون، ز دیده دُردانه شد کجاست مژدهی وصل، که در خمِ ره شب هزار آه، به سینه چو کوه، ویرانه شد منم خرابِ امیدی که در سرابِ یار ز وعدههای بهجا، جهان چو ناکامه شد فِسُردهام ز نبودش، دمی نتافت بر دل که روشنی ز نگاهش خیالِ فسانه شد ز شوق دستِ او، خَمارم به راه مانده چنین جمال ز...
-
در تار ترین لحضه جهان
جمعه 8 فروردین 1404 13:27
در تار ترین لحضه جهان در دور ترین شب زمین عمیق ترین جای زمان سکوت در جانم ریشه کرد هرگز از درخت بودن انتظار پایکوپی ندارم آری میدانم انتظار زیادیست بوسیدن وقت خدا حافظی اما میماندی و فقط یک حرف را ، راست میگفتی دوستت دارم ها را ، راست میگفتی؟؟ من ولی نایی برای در انتظار ماندن ندارم میروم... میدانم نمی آیی درخت ها که...
-
دیدنت در خواب هم بوسیدنیست
جمعه 8 فروردین 1404 13:26
دیدنت در خواب هم بوسیدنیست هر نگاهی از تو ماهی در تنیست با خیالت باغی از رؤیا شدم عطر لبخندت نسیم یاسمنیست دستهای باد را گم کردهام شانههای تو پناهی ایمنیست ماه میتابد به راه خستگان چشم تو در این قفس روشنگریست رفتی و جانم به لب آمد ولی یاد تو در سینهام آتشزنیست باز برگرد و به چشمم نور باش دیدنت در خواب هم...
-
ای الههٔ بیتاب نوروز
جمعه 8 فروردین 1404 13:26
ای الههٔ بیتاب نوروز که از گوشهٔ چشمان دخترکی بینوا در شلوغی این بازارهای کساد آن آرزوهای گران میشَوی ای که بر لبان خشکیدهٔ چکاوکی در کنارِ سبزه زاران سوخته این سال بیبهار را آرزوی مرگ می کنی بر دل عاشقانِ سر به کوه گذاشته دیگر از این باغ بوی شکوفههای سیبهای نمینشیند بر مشام تشنهٔ زنبورهای اسفند دیگر از این دهِ...
-
در علفزاری خالی از قاصدک
پنجشنبه 7 فروردین 1404 13:14
در علفزاری خالی از قاصدک لا به لای موهای زمان به پایان فکر می کند آرزوهای بخار شده زنی که برای تکه ای سیب به خواب رفته بود فروغ گودرزی
-
دست شعــر بــر چـــه چـرخـانـم
پنجشنبه 7 فروردین 1404 13:14
دست شعــر بــر چـــه چـرخـانـم جــز آرام بــر سـاحل قـدم زده ای گـوش نهم تحــریـر شعــر تـــو را آن شب بماند شب بـاشد تب مرا کـــم کنم گــــــرد هم واژه پرپانی حسرانی گران براین باشد سهم مرا سیدعلی کریمی
-
خنده از لبهای ایران رفته است
پنجشنبه 7 فروردین 1404 13:13
یک خنده از لبهای ایران رفته است شور و شادی از خیابان رفته است این گرانی ها نمی بینی تو شیخ از میان سفرهها نان رفته است کودک دل خسته از این روزگار از دبستان پا گریزان رفته است یادی از گل های آلاله که نیست هر هزاری سر گریبان رفته است بعد از آن روزی که سلطان رفته است باغ و بستان رو به ویران رفته است فاعلاتن فاعلاتن...
-
"خداکند که دگر یار ما جفا نکند "
پنجشنبه 7 فروردین 1404 13:12
"خداکند که دگر یار ما جفا نکند " وفا به وعده نکردن،کسی بنا نکند به هر هزار نعمت خدای را سپاس یک از هزار نعمت، کسی ادا نکند هزار عکس گرفتم من از رخ یارم هزار بار تماشا، مرا رضا نکند هزار ناوک مژگان رها به یک مقصد هزار تیر زمژگان، یکی خطا نکند به تار مویش اما هزار دل بند است هزار دل چو بشکند، یکی صدا نکند هزار...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 7 فروردین 1404 13:09
-
نم نمک از دشت و صحرا میرسد بویِ بهار
پنجشنبه 7 فروردین 1404 13:07
نم نمک از دشت و صحرا میرسد بویِ بهار ابر و باران و نسیم و چشمه ها و سبزه زار زنبقِ کوهی دریده جامه از فرطِ نشاط تا دهد مژده که اینک میرسد فصلِ بهار نغمه یِ شیرین باران میبرد هوش از چمن در طرب صدها قناری لابلایِ شاخسار غنچه هایِ زرد و سرخ و لاجوردی و بنفش دامنِ صحرا و جنگل مملوّ از نقش و نگار گاهگاهی آفتاب از شرمِ این...
-
جام زهر عشق تو را که نوشیدم
پنجشنبه 7 فروردین 1404 13:06
جام زهر عشق تو را که نوشیدم گویی به یک بار سِر همه عالم فهمیدم همه احساسات سهیدم ز گرد رنگ ها پیرنگ کشیدم لیک همی گویی، که چرا خواهمت؟ پرسی که چرا چنین دوست دارمت؟ تو زیستم را زندگی کردی تو فرودم را فرازاندی ، نور به ژرفای تاریک سرد وجودم تاباندی تو چون شکوفاندن پژمرده غنچه ای ، لب های خشک مرا خنداندی گویی روح بر این...
-
نقش او در چشم ما هر روز خوشتر میشود
پنجشنبه 7 فروردین 1404 13:05
نقش او در چشم ما هر روز خوشتر میشود عشق چون افتد به دل، جان نیز بهتر میشود هر نظر بر روی او لطفی دگر دارد به دل این نگار دلکش ما هر دم مصوّر میشود با نگاهش عالمی را بیقرار و مست کرد هر که افتد در غمش، از غم مکرر میشود دل چو در زلفش گرفتار شد، از بند نتوان رهید عاشقی در کوی او تقدیر و مقدر میشود کامران حسینی
-
آه عقربه ها را به عقب باید برد
پنجشنبه 7 فروردین 1404 13:04
آه عقربه ها را به عقب باید برد ای وای دو سالی ست که مو در به درم موهام سفید و دل مو هم مرده از درد نبودت ز خودم بی خبرم شب ها به سحر ذکر پدر بر دل و جون شاید که کند رحم خدا بر جگرم یا رب تو بچرخون به عقب ساعت مو صدبار بچرخم به فدایت پدرم مردی گذری کرد و چه حالی حالت؟ حالم به خدا خوبه که پیش پدرم علی عصفوری
-
آرامشی که صدایش دارد قطره چکان به دل میشیند.
پنجشنبه 7 فروردین 1404 13:02
آرامشی که صدایش دارد قطره چکان به دل میشیند. چنان اثری دارد که نه میشه باور کرد نه میشه باور داشت . شایدم راهم به صداش گره خورده است ؛ ولی از هر جهت شنیدار است و باعث بی قراری ام شده است ... احمد علیزاده