-
جان و تنم می لرزد و خسته ام ، تو نمی دانی
چهارشنبه 13 دی 1402 11:16
جان و تنم می لرزد و خسته ام ، تو نمی دانی مثل قوری گنگو شکسته ام ، تو نمی دانی عمر رفته ام را جان کنده ام ولی حالا مثل دانه های تسبیح گسسته ام ، تو نمی دانی گفته بودی دق مرگت می دهم، زحمت نکش سالهاست به خاکستر نشسته ام ، تو نمی دانی با خودم نجوا می کنم غصه ها آخر شده مثل همیشه دروغ گقته ام ، تو نمی دانی حجت موسوی
-
با هیچ قدرتی نتوان این بهار را
سهشنبه 12 دی 1402 11:46
با هیچ قدرتی نتوان این بهار را فیلتر کرد سهمِ من از بهار بوییدن گل و لمسِ شکوفههاست... امین درافشان
-
مومن
سهشنبه 12 دی 1402 11:45
-
غزلها گفتم و دادی، جوابم را به فریادی
سهشنبه 12 دی 1402 11:39
غزلها گفتم و دادی، جوابم را به فریادی نخواندی شعرو، در دام غزلهایم نیفتادی تو را کم دارداشعارم ،غزال تیز پای من بیا بنشین که من صیدم، به صیادی تو استادی من آن سرو صحی بودم ز هجرانت قدم شد خم چه خوش نیلوفرانه رونقی بر قامتم دادی چو از تو مینویسم شعر من اینگونه میماند چه پویا میشود با یادت این حس خدادادی خدای...
-
باید بنوشم چشمه ی زیبایی ات را
سهشنبه 12 دی 1402 11:37
باید بنوشم چشمه ی زیبایی ات را آن موج هایِ ساحلِ دریایی ات را آیم به دیدارِ تو بر آن زورقِ خویش تا خوب بینم گوهرِ تنهایی ات را محمدرضا جعفری
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 12 دی 1402 11:33
-
هوای سرد،کوچه یخ زده،
سهشنبه 12 دی 1402 11:31
هوای سرد،کوچه یخ زده، قهوه از دهان افتاده، بهانه ای جز عشق مارا کنار هم نگاه داشته بود؟ یلدا خستو
-
حالم بداست، مثل تمام خمارها
سهشنبه 12 دی 1402 11:31
حالم بداست، مثل تمام خمارها تقدیر ماست، حسرت باغ و بهارها چشم انتظار ماندم و هرگز نیامده دست کمک به سوی من از سمت یارها گفتند چارهساز کس دیگریاست، لیک با من نبوده صاف دل این شعارها من آن چراغ سبز بلندم و ناگزیر باید که رد شود ز تن من سوارها با زور میکشند به بازی زندگی تا باخت پشت باخت دهم در قمارها بیماری و خانه...
-
آسمان را دیدم...
سهشنبه 12 دی 1402 11:29
آسمان را دیدم... آرام آرام در خیابان ها پرسه می زد لبخندی غبار آلود بر لبان بی جانش نشسته بود آسمان آبی نبود؟ رنگ چشمان تو بود رنگ تنهایی غم های تو بود رنگ گیسوی تو بود... در میان چشم های خالی از احساسش ابر و باد و مه و خورشیدی نبود پیش از این شنیده بودم آسمان آبی ست ولی آسمانی که من دیدم آبی نبود اگر او آسمان بود چرا...
-
شب و روزم شده بحرانی
دوشنبه 11 دی 1402 11:59
شب و روزم شده بحرانی عشق را تو داری میرانی ببین قلبم گرفته آتش مراقب باش نگیرد آهش من در این بابت بی تقصیر عشق را تو کردی تفسیر عاقبت این عشق ویرانی تنها تو راز دلم میدانی قلبت آشفته قلب دیگریست چرا به قلبم گفتی که بایست رهگذری بودم مثل رهگذران بدون عشق میکردم گذران تو به عشق کردی مرا آلوده در من از هم گذشت شالوده...
-
هان ،ای دل کوچیده
دوشنبه 11 دی 1402 11:58
هان ،ای دل کوچیده باز می خوانی مرا تا به کجا؟ در کُمای ابتلا با تن عریانِ درد می گذارم یادگار، ردپای سرد را درجاده ی برفی کوچ، بغض وداع بُرده مرا تا انحنا نا آشنا در بلندای عبور رانده از شهر دل آشوبه ی غم می تکاند یاد را ،خاطره را از تن سرما زده ام من چرا می گذرم؟ ازچه من می گذرم؟ من فقط می دانم بی هوا سردم شد......
-
در سرزمینی زندگی میکنیم که
دوشنبه 11 دی 1402 11:54
در سرزمینی زندگی میکنیم که فقط به امید زنده ماندن زنده ایم به راستی ما را چه شده است؟ دچار افسونِ کدام جادوگر گشته ایم؟؟ آرش معتمدی
-
عادتمان دادهاند
دوشنبه 11 دی 1402 11:53
عادتمان دادهاند تا به عطش می رسیم فراموش می کنیم بی سبب هر روز خودمان را می زنیم و در پنهانیترین ریزش بی تابی زخمهایمامان را ریز ریز در تن هم جابجا می کنیم پریروز خنده را آن قدر زدند تا گریه کرد دیروز رقص را کشتند و امروز هم کنار میدان شهرداری شادی را دستگیر کردند خندهدار است آنها خیال می کنند رگهای ما را...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
دوشنبه 11 دی 1402 11:52
-
دیگر ای اتش فروز این اتش سوزان بس است
دوشنبه 11 دی 1402 11:50
دیگر ای اتش فروز این اتش سوزان بس است ایندل افروخته را این غربت و هجران بس است ما خطا رفتیم ودر عشق تو کردیم یک خطا یک خطا را یک جفا با جرم یک زندان بس است رسم کار دلبران نیست در مرام عاشقان تا ابد زندان کشم از قهر تو جانان بس است دیده هایم همچو ابر نوبهاران ای صنم بار ها باریده بر رخسارمن باران بس است غم نمی دانست...
-
ماندگار است نام تو بر جبین دفترم
دوشنبه 11 دی 1402 11:49
ماندگار است نام تو بر جبین دفترم راز عشقت چون صدف مینهم در خاطرم یاس من با من بمان در دیار بی وفا مانده ام در بی کسی مونس چشم ترم صمد ناصری
-
حِسَت میکنم
دوشنبه 11 دی 1402 11:47
حِسَت میکنم با آن گلبرگهایِ لایِ کتابِ تنهایی که با بوسه هایَت برایَم به یادگار گذاشته ای. آگرین یوسفی
-
تو این روزا میدونم دلت گرفته
یکشنبه 10 دی 1402 11:50
تو این روزا میدونم دلت گرفته تو این روزا میدونم گریت گرفته اگه دیدی حوصلشو دیگه نداری بمون کنارش میدونم طاقت نداری تو این روزا ادم میمیره تو این روزا ادم اسیره اسیر زندون دلش باش پابند حرفای دلت باش میدونم دلم ،همیشه، باورش سخته برات ولی ای کاش که برگرده و باز پیشم بیاد دوباره هوای بوسه های تو کرده دلم اگه برنگردی تو،...
-
در شهر بی احساسمان گویی خدا مرده ست
یکشنبه 10 دی 1402 11:50
در شهر بی احساسمان گویی خدا مرده ست بیگانه ایم و هرکسی بود آشنا مرده ست سم می چکد از شاخه های خشک تنهایی تنگ ست راه سینه ام گویی هوا مرده ست هرکس که در این سالها حرفی زد از فردا در دم بدون هیچ رحمی جابجا مرده ست فرقی ندارد در کجای شهر می لولد مرد و زن و پیر و جوان ، شاه و گدا مرده ست سجاده ها سر در گریبان ، ذکر ها...
-
سبز
یکشنبه 10 دی 1402 11:47
-
چنان محو توام فوق تصور
یکشنبه 10 دی 1402 11:46
چنان محو توام فوق تصور تمام حس من ازتو تبلور واین عاشق شدن حدی ندارد به این بی مرزی اش دارم تفاخر اگر من کلبه ای بانور عشقم تو معمار منی آجر به آجر به تندی داده ای گاهی جوابم و لبخندم شده تنها تظاهر قمار عشق تو در بیت هایم که گاهی شعر من از غصه ها پر به قلبی مثل شیشه مبتلایم هزاران تکه قلبم با تلنگر علی امیرزاده
-
آمدی جانم شوی جانم گرفتی بیوفا
یکشنبه 10 دی 1402 11:44
آمدی جانم شوی جانم گرفتی بیوفا از که آموختی چنین بی مهری و ظلم و جفا ظلم اگر هم میکنی با ظالمان کن ، نارفیق کی زمن دیدی بجز یکرنگی و صدق و صفا آنچه دیدم از تو سرتاپا فقط کبر و غرور گویی من بنده دربار و تو هم از خلفا بر زبان آوردی هرآنچه نبودم لایقش من فقط مدح تو کردم پیش رو یا در خفا زخمی که بر دل زدی هر روز سر باز...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
یکشنبه 10 دی 1402 11:43
-
چه خوش آن دمی که در وصل تو با طرب بخوانم:
یکشنبه 10 دی 1402 11:42
چه خوش آن دمی که در وصل تو با طرب بخوانم: به سرت سلام بادا، به مراد باد کامت گره گر به کار افتاد به اقتضای دنیا، تو به کام خویش مستان صنما، سرت سلامت ز دعای توست گر جانب سفرهی امیرم سر خوان پادشاهان، چیست با منش قرابت؟ چو میآمد آن زمان کز پس پرده سر برآری، چشم را چه بود خواهش، عمر را چه بود حاجت؟ شمهای ز نفخهات بر...
-
افتاده ام میان بلا
یکشنبه 10 دی 1402 11:41
افتاده ام میان بلا تو را می خواهم افتاده ام ز تو جدا تو را می خواهم جهان تیره و تار شد ز دوریت افتاده ام به جفا تو را می خواهم قرار روز عاشقی مان نبود فراق افتاده ام به دعا تو را می خواهم مردمان همه پر هیاهو لیکن بی هنر افتاده ام ز صدا تو را می خواهم نیامدی به برم لیک به خیالت نهان افتاده ام به خدا تو را می خواهم هزار...
-
مرا ببخش
شنبه 9 دی 1402 11:56
مرا ببخش که عاشقانه های من شبیه چشمهای تو نیست ... نام دیگر تو باران است بر من ببار در این کوچه های خلوت و نمور بر من ببار دستهای مرا بشور چشمهای مرا من تنها برای بهتر دیدن تو به دنیا آمده ام ... سید امجد
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
شنبه 9 دی 1402 11:55
-
گم کرده ام کوچه عشق
شنبه 9 دی 1402 11:54
گم کرده ام کوچه عشق می نگرم به هر چشم به امید دیدن چشمی بی قرار که می ریزد باران می دود شمع بدست در جستجوی مهتاب دل گذشتم گم شدم وامانده جامانده کوچه عشق کجاست؟ خوش بحال پروانه خوش بحال شمع خوش بحال کوچه پس کوچه های عشق دکتر محمد گروکان
-
گل
شنبه 9 دی 1402 11:54
-
ای کاش نم نم ؛ اندکی باران بگیرد
شنبه 9 دی 1402 11:52
ای کاش نم نم ؛ اندکی باران بگیرد تا این کویر مرده قدری جان بگیرد بعد تمام سختی و سیل و سراب ها انّا مَعَالْعُسرِ به ما آسان بگیرد آتش بسی به پا شود در جور مردم این زخم های بی رفو درمان بگیرد آشفتگی ساکن شود ؛ راکد شود غم شاید دلی در سینه ای سامان بگیرد یک خنده ی از دل بیاید سهم من را لطفا ز دست غربت تهران بگیرد...