-
خاک عالم بر سرت ای دل که عاقل نیستی
شنبه 9 دی 1402 11:52
خاک عالم بر سرت ای دل که عاقل نیستی رندی آموز به تدبیر عقل گر چه مایل نیستی افسوس که ای عقل دراین مرحله حاکم نیستی تا که عشق حاکم دل هست تو قابل نیستی امیرعلی مهدی پور
-
و دقیقــا همیشــه در این روز اتفاق میفتد ک
شنبه 9 دی 1402 11:51
و دقیقــا همیشــه در این روز اتفاق میفتد که از خودِ همیشگی ام خسته می شوم... انگار دلم انباری میشود از احتکار حرفهای ترشیده که نه خواهانی دارند و نه درمانی و نه توان مردنی خواستــم بگویم حلال بودند اشکهایی که از عرش احساس ، سقوط کردند پیش پای خاطرات به غایت ژن حرام خواستم کمی نباشم ، دور شوم از من و ما .. از این همــه...
-
درد همزادِ من است
شنبه 9 دی 1402 11:50
درد همزادِ من است همچو خونِ در رگانم داغ چون شعلهِ آتش اندوهیست در دلم اکنون ای محبوبِ محجوب از من تو به زخمِ من بزن زخمهِ شادی را به گوش ِ ویرانه بخوان نویدِ آبادی را مسلم اکبری ازندریانی
-
صورتت را به واژه هایم نزدیک تر کن
جمعه 8 دی 1402 11:29
صورتت را به واژه هایم نزدیک تر کن می شنوی ؟ آوای بارانی که می گوید عشق هرگز نمی میرد حتّی اگر ندارمت ! پرویز صادقی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
جمعه 8 دی 1402 11:28
-
با که باید گفت شرح حال خود؟
جمعه 8 دی 1402 11:28
با که باید گفت شرح حال خود؟ از پریشانی و این آشفتگی؟ یا که در این شهر پیدا می شود؟ یک نفر همدم و همراز دلت؟ ریحانه پسندیده
-
زمستان
جمعه 8 دی 1402 11:27
-
در انبوه فقر محبت وَ پائیز
جمعه 8 دی 1402 11:26
در انبوه فقر محبت وَ پائیز که این آسمان روح باران ندارد چه می شد که امنیت آرزو را سرانگشت های جوانی شمارد شب است و سیاهی و نومید مطلق ز شور و شعف من برایت چه گویم اگر تو بیایی ، در آغوش ِ اَمنَت بجز شادمانی به گوشَت نگویم در این حال بد سخت ناکوک گشتم ازین غربت ِ زیر ِ چتر ِ نگاهت مدارا بکن با دل من عزیزم دقیقا زمان ِ...
-
بی رنگ، چندانکه زنگ دلم را
جمعه 8 دی 1402 11:24
بی رنگ، چندانکه زنگ دلم را کس هیچ چنگ نمیزند بی بام مرا و، درِّ خانه ام را سنگ! که تنهایــی ام نیز، از تنهایی به تنگ آمده و با من و، برای آزادی خـود به جنگ! محمد ترکمان
-
آن سه اصلی که وفور دیدِ همه پنهان است
جمعه 8 دی 1402 11:21
آن سه اصلی که وفور دیدِ همه پنهان است آنکه چشم پوشی نمود عاقبتش هجران است اصل اول یعنی: هیچ وقت چشم باز ، در خوابی دومین اصل که باشد هیچ چیز در رفاه کمشکشِ دورانی پویشِ عِزّی ولی حیرانی بی قراری ها نداری رویش بی جوابی چو نکردی پرسش ؟ اصل سوم را بنامید هیچ کس شاهِ دنیایی که دنیا بی کس تخت نشینی که ندارد دادرس درنهایت...
-
حدس میزنم در جایی نشسته ای.
جمعه 8 دی 1402 11:17
حدس میزنم در جایی نشسته ای. بی خبر اسوده اسمان صاف در چشمانت لبخند میزند. آتش تنهایی به جانم افتاده ،بیا،نزدیکم بیا می خواهم با دیدن چهره ماه گونه ات خاموشش کنم چشمانت را از من نگیر،نه فقط چشمانت را نه. چهره ات را از من نگیر پر توقعم، ستاره و خورشید را نمیخواهم،تمام گل های لاله و اطلسی و رز هم برای خودشان من ماه خودم...
-
عزیز دلم چشمانت آنقدر
پنجشنبه 7 دی 1402 12:01
عزیز دلم چشمانت آنقدر مرا به تپش میندازد که بهشت هم جای من فریاد میکشد من میخواهم ستایشش کنم خدای من نگاهـِ به هنگام اوست ... یزدان عطار
-
پروانه
پنجشنبه 7 دی 1402 12:00
-
پاییز من کمی بمان
پنجشنبه 7 دی 1402 11:58
پاییز من کمی بمان آنهمه درددل که با تو گفته ام تمام ماجرا نبود؛ هنوز حرفهای بسیار مانده در دل غمین من فرشته سنگیان
-
تو را من حضوری شاد دارم
پنجشنبه 7 دی 1402 11:58
تو را من حضوری شاد دارم در بر جانان خرسند ز تاب زلف یار دارم لب ز طرب بگشا مستان را جمع است در این کلبه سخن به باده بگشا زیبا روی ، پریشان مو ، سیه چشم به یک لحظه حضور مستان دارم آوازی ز مهر خوانم تو را من دوست دارم گرچه برونم زین حلقه رندان به ناز کرشمه خریداری دارم فکر نابخرد کرد آن ژولیده من ز سر سودای عشق دارم...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 7 دی 1402 11:57
-
رندان سلامت میکنند ساقی بیا ساقی بیا
پنجشنبه 7 دی 1402 11:56
رندان سلامت میکنند ساقی بیا ساقی بیا خود را غلامت میکنند ساقی بیا ساقی بیا چون باده سخت کوش از مرهم ما هم بنوش چون نوش جانت میکنند ساقی بیا ساقی بیا ما مست روی ماه تو تو مست راه کوی او از دور ندامت میکنند ساقی بیا ساقی بیا ای مطرب فرهیخته با جام می آمیخته در دم به راهت میکنند ساقی بیا ساقی بیا ای آتش جانان ما تو...
-
بی وفایی میکنی با ما ولی این راه نیست
پنجشنبه 7 دی 1402 11:55
بی وفایی میکنی با ما ولی این راه نیست نـَردِ دوستی میزنی اما دلت همساز نیست می روی با عشوه و حالم نمی پرسی چرا بوسه هایت را دگر آن گرمی بازار نیست از سرشب تا سحر بیدار می مانم که تو پا نهی بر چشم من امادگر امکان نیست رفته ای پیش رقیبم عشق اهدا میکنی؟ یک نظر بر حال این شوریده ی بیتاب نیست قلک قلبم شکست و آن طلا گردید...
-
خزان طی شد
پنجشنبه 7 دی 1402 11:54
خزان طی شدرسیده فصل باران شروعش با شب یلــــدا عزیزان رسیده فصل ســـرمای زمستان به یمن ماه دی با برف و باران زمان سوزوسرما برف وکولاک خموشند بلبــلان ، نی با نیستان نهان شدسبزی باغ و چمن باز نیاید نغمه ازمرغ خوش الحـان شب یلدا رسید و مهـــر در پی صفا با همـــــدلان پیدا و پنهان صفایی دارد این سرما و برفش زمستان مهـر...
-
مرا فراموش نخواهی کرد بیا از لاله ها بپرس
چهارشنبه 6 دی 1402 11:51
مرا فراموش نخواهی کرد بیا از لاله ها بپرس درا به کوی عاشقی و مرا هم از ژاله ها بپرس مرا فراموش نخواهی کرد بیا هم نوا بوده ایم به آسمان دلت رسیدی مراهم ازسایه ها بپرس مرا فراموش نخواهی کرد بیا هم صدا شویم هر آنچه خوانده ای بیا تو هم از آیه ها بپرس مرا فراموش نخواهی کرد بیا هم سفر شویم دلا به مجنون هم بگو حال لیلی را...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 6 دی 1402 11:50
-
خوشا به حال کسی که تو عاشقش باشی
چهارشنبه 6 دی 1402 11:49
خوشا به حال کسی که تو عاشقش باشی برای زندگی او ، شقایقش باشی که زندگی باید کرد تا شقایق هست تو شور و شوق تمام دقایقش باشی تو غمگسار و دلیلی برای زندگی اش خلاصه اینکه تو کل علایقش باشی خوشا به حال کسی که همه مخالفش اند ولی میان همه ، تو موافقش باشی خوشا به حال بگویم به خود ز فرط جنون خوشا ، به حال خرابی که خالقش باشی...
-
در وادی تحیر مجنون در انتظار است
چهارشنبه 6 دی 1402 11:48
در وادی تحیر مجنون در انتظار است لیلی به بستر خویش خوابیده و خمار است گویی نبسته عهدی یا بسته و گسسته کاین عاشقانه های مجنون فقط شعار است از من به قیس برخوان تاریخ عاشقی را بد عهدی حریفان خود قصه ای مرار است برخیز و نیک بنگر لیلی همین یکی نیست در این دیار حیرت معشوق پرشمار است دردا در این میانه دنیا وفا نکرده بر...
-
ـآجرک الله یا صاحب الزمان
چهارشنبه 6 دی 1402 11:47
-
در خود فرو رفتم شبی جایی
چهارشنبه 6 دی 1402 11:46
در خود فرو رفتم شبی جایی در ساعتی از سالِ تنهایی در خود شکستم، تا شدم، مُردم از چشمه های اشک،خون خوردم دیوانه ای در من نمایان بود لب هاش میخندید و گریان بود دیوانه با من گفتگو میکرد من را که با من روبرو میکرد؛ دیدم چه مانده از منِ تنها دیدم غریبم بین آدمها من نبض ساعت های خوابیده من سایه ای بر سایه تابیده من آتشم در...
-
قحطی واژه اومـــــده
چهارشنبه 6 دی 1402 11:45
قحطی واژه اومـــــده غـــزل نــداره قـــــافیه هر وقت میخوام از تو بگم میرم ســــراغ حاشیه حــتی نــــگاه شــعر من ازت خجالت میکشه نگو که خواستن دلت مثل یه رویا بافیه دل بسته ی چشای تو این دله دیوونه شده لذت این دیوونگی واسه یه عمری کافیه میدیا جادری
-
سه مرتبه بگو لا
چهارشنبه 6 دی 1402 11:44
سه مرتبه بگو لا تا شیطان وجود پنهان در صحرای ماشینی و پر درد وجود کوس رسوائی تو را ننوازد. سایه رنج را از لبان تشنه ات پاک کن اگر نتوانستی از درد دلت خواهش کن تا لحظه ای به گردش برود. شاید رفت گم شد در دستمال پر از اشک های اطفال بی سرپرست و بر نگشت. درد و رنج های نانوشته در انبار خیالت انبار شده اند بگذار دلقک های چشم...
-
سپاهی آمد
سهشنبه 5 دی 1402 11:59
سپاهی آمد سپاهی ایستاد نه موسی بود و نه فرعون اما شکافی بر پهلوی اقیانوس نشست... ام البنین دهقان
-
شور احساسی، ولی در عرش من، جایی نداری همچنان
سهشنبه 5 دی 1402 11:59
شور احساسی، ولی در عرش من، جایی نداری همچنان بندهای تا نفس را، از عشق دوری، زرد و زاری همچنان هم تو، من داری نمادی از بتی خود، بتپرستی بیحیا خانه ویرانی، دلت دریای غمها،بیقراری همچنان دشمنی در سینه داری،بیخبر از خود، تو بیمایی چرا من تو هستم چشم ظاهر را ببندی رستگاری همچنان دور دل، چندان که من داری غریبی پیش...
-
به نظر میرسد امروز سرم منگ تو است
سهشنبه 5 دی 1402 11:57
به نظر میرسد امروز سرم منگ تو است بهترین است بگویم که دلم تنگ تو است راستی یک به یک این ثانیه ها گوش شده میکِشد گوش کجا ساعت و آونگ تو است معنی واژه ی اقرار به جرمت بی شک لَهِ رویِ تو علیه منِ خونرنگ ِ تو است دستگیری کن از این قلبِ ز پا افتاده به امید آمده بیچاره دلی لنگِ تو است قلبِ من لنگ تو باشد ضربان دارد یار نبض...