-
ای زن تنت بت است لایق دستی که پرستشش بکند
یکشنبه 3 دی 1402 11:27
ای زن تنت بت است لایق دستی که پرستشش بکند نه اندیشه ی که به کوچه و بازار عرضه اش بکند وملغبه ی دست مردان هرزه اش بکند وبعد مثل دستمال کاغذی تفش بکند تو شایسته اندیشه ی هستی که بداند کیستی؟ چیستی؟ آرزویت چیست؟ وبرای احقاق حقوقت قیام بکند واینگونه آفتاب خوشبختی در آسمانت طلوع بکند مرضیه پورجمالی
-
میخواست برای من قصیده بسازدعشق
شنبه 2 دی 1402 11:53
میخواست برای من قصیده بسازدعشق شراب، غزل شد ومن به صُراحی از لب شعرش حماسه نوشیدم. محبوبه محمدی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
شنبه 2 دی 1402 11:52
-
دل شب نجوا داشت با مهتاب
شنبه 2 دی 1402 11:52
دل شب نجوا داشت با مهتاب جیرجیرک حرفا داشت با مرداب گل نیلوفر هم ناله ها داشت به آه وزقی غورکنان خود بینداخت به آب در رهش نیلوفر گشت به ناگه بی تاب ریشه اش رقص کنان در مرداب نگران و بی تاب می زند چنگ به آب تا که یابد آن یار، یاد شبهای شراب یاد ساقی، یاد بادی، یاد یار و یاد جام یاد شبهای بیشه زار و یاد مهتاب و سراب...
-
در بند عشق گشتیم وشدیم شب رنگ عشق
شنبه 2 دی 1402 11:51
در بند عشق گشتیم وشدیم شب رنگ عشق لبخندعشق هستیم و شدیم هف سنگ عشق من دیده ام تو را که بجان و دل شدی به دل بردرنشسته ای شده ام من هم به منگ عشق خورشید طلوع نکرده بیا تا که ماه من شوی درقلب نشسته ای که شوی هفت رنگ عشق دلبسته ام به تو اگر آسمان من هم کدر شود من منتظر نشسته ام که تابروی بجنگ عشق شمشیری به قلب من فرو کن...
-
ماتم گرفتم
شنبه 2 دی 1402 11:50
ماتم گرفتم به خیالی کهنه از تر پیکرم من دیگر نمیپوسم از غم میتراشم این قصه را به قصد دوباره پیدا کردنت ... یزدان عطار
-
آخرت
شنبه 2 دی 1402 11:49
-
و آیا میرسد روزی ما از گریه و رنج
شنبه 2 دی 1402 11:49
و آیا میرسد روزی ما از گریه و رنج روی برگردانیم و پاک کنیم سیاهیها را و دوباره از نور و شادی بنویسیم و درستهای به غلط ترجمه شده را تصحیح کنیم و من در این دورافتاده از خوشبختی توبه نمیکنم از مستی و نسیان و من از هزاران شرقی سرگردان زمینم که هر شب با اسب خیالش تا غرب یورتمه میتازد و از خاورمیانه غمگین و...
-
مرا باور بکن ای بی وفا جان
شنبه 2 دی 1402 11:47
مرا باور بکن ای بی وفا جان منی عاشق شدم مفتون به خود دان چو زیبایی بمانی زین ندانی که خورشیدی بماند در به حیران اگر مسکین بدانیم صواب است مرا کردی به اینگونینه افشان زمانی هست می خواهم بگویم چرا فتوا نمی گویی به درمان اگر من را نمیدانی توقابل بدان من را توکردی سر پریشان مرا بر خود بدان عشاق کامل برایت می شوم قربان به...
-
... هرگاه می گویم:
جمعه 1 دی 1402 11:47
... هرگاه می گویم: در بندم کنید... قصدم آزادی ست! محمد ترکمان
-
ز خلوتگاه مَه رویان سحرگاهان گذر کردم
جمعه 1 دی 1402 11:45
ز خلوتگاه مَه رویان سحرگاهان گذر کردم ندیدم ماه خود آنجا و احساس خطر کردم نجستم دلبرو باری به یک جامی در این شبها ز مستی های پی در پی به صدکشور سفر کردم در آن مستانه احوالم چه شیرین زندگی کردم پس از بیداری از مستی به یک ساغر ضرر کردم به درویشان بپیوندم که درویشی بیاموزم نجستم راه درویشی از این کارم گذر کردم بسی بیهوده...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
جمعه 1 دی 1402 11:45
-
بِبین مَن اَز کِنارِ تُو؛ دارَم رَد می شَم آهِستِه؛
جمعه 1 دی 1402 11:44
بِبین مَن اَز کِنارِ تُو؛ دارَم رَد می شَم آهِستِه؛ فَقَط بِه مَن نَگُو اینُ؛ نَگُو اینُ دِلِت خواستِه. دِلَم واسِه چِشات تَنگِه، می خوام این راهُ بَرگَردَم؛ تُو هَم چَند قَدَمی بَردار؛ یِه کَم کَمتَر بِشِه دَردَم. نِمیشِه فِکر کُنَم سَردی؛ تُویِ چِشمات مِعلُومِه؛ بِبین وَقتی کِه حَرفی نیست؛ چِجوری تُو دِلَم خُونِه....
-
یلدایی که تو در آن نباشی
جمعه 1 دی 1402 11:43
یلدایی که تو در آن نباشی شبی دارد به غایت سیاه... که می ستیزد با مهر یلدایی که نباشی تو در آن یک لحظه اش بسان ِ ابدیت است برای من... بلند و نامنتها... داریوش ریاحی
-
لیلایِ من تنهایی ام را دوست داری؟
جمعه 1 دی 1402 11:42
لیلایِ من تنهایی ام را دوست داری؟ یلدایِ بی لیلایی ام را دوست داری؟ از سینِ نامت کوکِ سازم رفت بر شور لیلایِ من آوای غم را دوست داری؟ ما از تبارِ مردمانِ مهربانیم دوری چرا؟ دوری ز من را دوست داری؟ از سردیِ تو اشتیاقم می شود کور ای ماهِ من بی اشتیاقم دوست داری؟ ای بودنت آرامشم ای مهربانم واگو چرا بر من ستم را دوست...
-
زمستان
جمعه 1 دی 1402 11:42
-
گلی بودم سپیده به دست خزان افتادم
جمعه 1 دی 1402 11:41
گلی بودم سپیده به دست خزان افتادم عارفی بودم که به دست کسان افتادم ارزشی داشتیم که روزی عاشقت بودیم چگونه بگویمت که به رود روان افتادم بختم جور نشد و به اقبال خود سوختم چشمم براه شد و بخدمت بدان افتادم یادسربازی خود را نکو ندانستم تو بدان خدا گواه است که به ظلم سگان افتادم بارید باران و خواستم شکوفه هم بدهم شکوفه ها...
-
قائم نشو پشت خیال من
پنجشنبه 30 آذر 1402 11:53
قائم نشو پشت خیال من این دفعه هم بدجور میبازی دستای گرمت توی دستامه باختی دیگه تمومه این بازی دیوونگی کن با دل سادم دیوونه بازیاتو دوس دارم من عاشق این بچه گی یاتم، اصلا تو و دنیاتو دوس دارم تو قهرمان مرگ احساسی با این همه دوسِت دارم بازم هی میشکنی غرورمو اما من باتو باز دنیامو میسازم شیرو خط این سکه مال تو توقسمت...
-
کلمه ها زبان بسته اند
پنجشنبه 30 آذر 1402 11:53
کلمه ها زبان بسته اند آنکه به شعر راه می گشاید تویی مرضیه رشیدپور
-
تو بیایی
پنجشنبه 30 آذر 1402 11:52
-
بیا تا باز یلدامان ، کمی یلداترین باشد
پنجشنبه 30 آذر 1402 11:51
بیا تا باز یلدامان ، کمی یلداترین باشد کنار سفره ام بنشین ، شبم زیباترین باشد بیا امسال برگیریم فرّ عشق مان را جشن بیا تا عهد بر بندیم ، شورافزاترین باشد بیا تزیین کنیم امشب ، انار سرخ لب ها را کشیدم چشم بادامی که شب شهلاترین باشد بتاب ای ماهتاب عشق ، طولانی ترین شب را بخوان در شعر نامم را، که پر معناترین باشد بگیرم...
-
یلدامبارک
پنجشنبه 30 آذر 1402 11:50
-
دور شو از بند پلیدی
پنجشنبه 30 آذر 1402 11:50
دور شو از بند پلیدی رهسپار ایمان شو از دیار نا اهلان بگذر رو به سوی باده مهتاب کن از گزند تیغ اغیار گذر ساغری در دست گیر جرعه ی نوش کن مست شو از اهل عاقلان تا می توانی دور شو این دیار پر ز نقاب داران بی سوار است یا نقابت را بزن یا که فورا دور شو کر شو،کور شو،زبانت را بگیر در این آبادی کسی غمخوار نیست در بیابان پر ز...
-
وقتی که آهن پارهها قبله گاه میشوند
پنجشنبه 30 آذر 1402 11:49
وقتی که آهن پارهها قبله گاه میشوند وقتی که قلم ها خود حجاب راه میشوند عبادت یا نوشتن به چه راه میبرد به کجا میرسد چنان که بی عبارت عشق و عمارت دل ماندهام من مزد نخواستم به این زیستنم در حبس کلمات تجارت که نمیکنم پس چگونه راه گم میشود گم راهی میشود پر عزیز این جا عشوه های مریض رونقی عزیز دارد عزیز این جا هر که...
-
محبوب مــن هرگز نبینــم
چهارشنبه 29 آذر 1402 11:43
محبوب مــن هرگز نبینــم بوی بغض می دهــی نبینــم اشک هایت را حـرام کسانی شـوند که بی ارزشنــد احساس زیبایت خــرج آنهایی شــود که قدر شناس نستنــد روح دل انگیزت اسیر آدم هایی شـــود که مرامی از محبت نبرده انــد مردمان دیگــر آدم های سابق نستنــد بوی مرگ می دهنــد جسمت را می درند روحت را به تاراج می برنــد آدم های اینجا...
-
تا که لبخند زدی بغض رها کرد مرا
چهارشنبه 29 آذر 1402 11:42
تا که لبخند زدی بغض رها کرد مرا خنده ی پشت نگاه تو فنا کرد مرا تا تو باشی به کنارم خوشِ احوال دلم که اقاقیِ دلت باز صدا کرد مرا گریه ی ابر تویی ،هم مویه ی باد خزان ساز ناکوک غمت سوز ِنوا کرد مرا پیچکی مست خرامان به تنم پیچیده ای دست روحت ز تن خسته جدا کرد مرا دلبری چون تو سیه چشم و فریبنده چرا دل سپردن به دلش جور و...
-
امشبم با یاد زهرا دل مرا غمگین شود
چهارشنبه 29 آذر 1402 11:42
امشبم با یاد زهرا دل مرا غمگین شود یادی از میخِ در و از جورِ قومِ کین شود آه از آندم چون لگد بر بانوی دلها زدند ظلم بی حد را نگر بر دخت شاه دین شود بضعة منی اورا احمد بگفتا بار بار پاره ی قلب نبی زهرا دلش خونین شود بهر چه مخفی نمودند تربت والای او؟ از برای چه شبانه غسل و هم تدفین شود ؟ بسکه از اعدا شد آزار و اذیت...
-
گرم خوردن چای شدیم
چهارشنبه 29 آذر 1402 11:40
گرم خوردن چای شدیم چانه یخ کرد، لطفا این چانه را عوض کنید از صحبت افتاد هومن نظیفی
-
مه رویت چو ببینم
چهارشنبه 29 آذر 1402 11:39
مه رویت چو ببینم ز مه و خورشید و ستاره بی نیازم روی بلورت گر به رویم بیفتد ز چشمِ رخساره بی نیازم دمی بیا مه چلچراغ این کاشانه باش مرا با دل و جان و تنت بر عرش اعلا جاودانه باش دانی و دانم که دلم بر دلت نظر دارد دمی بی رویت، سپیده دم ندارد ندانم چو دانی دلم بقرار است زیر و روکنی چرا دل بیچاره را بشکن منبر و همپای من...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 29 آذر 1402 11:38