-
پاییز
چهارشنبه 17 آبان 1402 11:25
-
اینکه بر دیوار دل عکس نگاری می کشم
چهارشنبه 17 آبان 1402 11:21
اینکه بر دیوار دل عکس نگاری می کشم از برای روی ماهش، گل عذاری میکشم میکشم چون آن شب قدر،روی چشمش، موی او در خسوف چهره اش ، چشم خماری می کشم چهار پاره نذر او کردم، امان است از خزان در قدومش باغ را سبز و بهاری می کشم اوست دارد میکند ،فرمانروایی بر دلم من غلامش، تخت وتاجی شهریاری میکشم در تلاتم های هرشب فکر خود را تا...
-
در کوچه های خلوت ذهنم
چهارشنبه 17 آبان 1402 11:19
در کوچه های خلوت ذهنم بدنبال گمشده ای بودم عطر یاس تو شمیم بهار را مینوازد چکنم با این همه خاطره ؟ در این پستوی روزگار غریب جز عزلت نیافتم گوهری خواهم فهمید راز تنهایی چیست در ژرفای چشمان سیاه تو جز نرسیدن به سوسوی صبح فلق چیزی نیافتم ..... تنهایی برایم ارمغان اندیشیدن است سرانجام وصال یار در غربت کوچههای فراموشی...
-
بر طاهر یادت
سهشنبه 16 آبان 1402 11:27
بر طاهر یادت آن ؛ مقدس نگاهت که همه زندگیم بر آن است من روز و شبم بر باد است . سعید رضا علائی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 16 آبان 1402 11:26
-
شد هویدا آن بهار علم بار دگر
سهشنبه 16 آبان 1402 11:25
شد هویدا آن بهار علم بار دگر رفت خزان جهل و نادانی هم بسر در بهار علم گلها شکوفا میشوند گر زمینی مستعد باشد بی هدر جملگی در رشد و نمو باشند همه چون به باغ دانش آمد باز این بصر در لوای عصر، این همه فناوری شوق آموختن هم شده بی درد و سر هر کسی با جهد خود در تعقیب آن باز جوید معرفت را چون در و گوهر دلشاد بخشوده
-
عقاب
سهشنبه 16 آبان 1402 11:24
-
دلم درگیر عشقی شد که با جان غرق در آنم
سهشنبه 16 آبان 1402 11:23
دلم درگیر عشقی شد که با جان غرق در آنم نمیدانم چه کردی که شبیه موج طوفانم دلم این ساحل دلواپسی ها را نمی خواهد ازین دریای پر آشوب ِ طوفان زا گریزانم اگر بودی کنار من جهان را با تو می گشتم ولی در قاب تنهایی خود اینک پریشانم چو شرط حق ندیدم با وجودی که خطا کردی که در افسانه ی عصمت سراپا غرق عصیانم میان قلب من با قلب تو...
-
برخیز آدم نسل تو درگیر جنگ است
سهشنبه 16 آبان 1402 11:22
برخیز آدم نسل تو درگیر جنگ است در سینه فرزند تو دل نیست سنگ است ویران زمین را کرده نسل ت هان توبرخیز نام بشر بر نسل تو انگار ننگ است نفرین به هر ذاتی که ذاتش ذات قابیل نفرین به هرکس پاک کرده لوح هابیل بر آن که کِشته بذر نفرت را به دنیا باید بمیرد او به سجیلِ ابابیل برخیز آدم قرنها کشتار بس نیست؟؟ بی دغدغه فرزند تو ایا...
-
بعد بودنت
دوشنبه 15 آبان 1402 11:16
بعد بودنت دُچار بُهتی بی نهایت بُغضی نفس گیر و پائیزی خاکستری گشتم زیبا طحافچی
-
روزقیامت
دوشنبه 15 آبان 1402 11:16
-
من یا ما
دوشنبه 15 آبان 1402 11:15
من یا ما تو یا من پرستو ها در شاخه های افرا دیده اند پرتو جشن آزادی را آزادی غربتی در مرگ یا زندگانی توهم بگو قاصدک در راه است او میداند شکستنی حرف بود گسستنی دل من یا ما تو یا من همه خاموشی من روشنایی تو است افسوس خواب خیالی هم راه شدن باتو وقت بوسه است نه آغوشی بوسه ای همراه با باد نه برای من برای ما شدن من یا ما تو...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
دوشنبه 15 آبان 1402 11:13
-
دیده بودم در نگاهت شاهکار دلبری
دوشنبه 15 آبان 1402 11:11
دیده بودم در نگاهت شاهکار دلبری غافل از افسانه ات گویا به فکر دیگری در رهت خون می چکد از دیدگان عاشقم تو سزاواری برای لشکری در رهبری روز و شب بر درگهت نالان نشستم تا به کِی در صف مشتاق ها گشتم اسیر آخری همرهی در نقش های رنگی ِ هستی فزا وای از حس قشنگ تو به نقش خواهری خسته ای از روزگار نامراد اما به کل در تمام کائناتش...
-
امشب قراراز من ببرای یار خوش سیمای من
دوشنبه 15 آبان 1402 11:10
امشب قراراز من ببرای یار خوش سیمای من جان را کنم تقدیم سر ای نرگس رویای من روح تجلی گر شدی در راه عشق بهتر شدی مفقود و پیدا گر شدی ای صحبت فردای من شیرین تراز فرهادم و شیوا تراز مجنون شدم همکیش من باش و بیا ای مهوش زیبای من دستی به دامانت شوم فصل بهارانت شوم من گل دهم پروانه شو ای لیلی شبهای من دردت کشیدم ای صنم رنجت...
-
به آفتاب رویت شمع های کهن روشن کنم
یکشنبه 14 آبان 1402 11:56
به آفتاب رویت شمع های کهن روشن کنم چنان محتاجم به دیدن رویت شبیه ماهی به آب با خاطره ها لبخندت را میسازم با ماه جلوه رویت با شمع چشمهایت قامتت را با نفسهایی از ته دل با طعم حسرت تلخ و در آخر هم با سری پایین با لبخندی تلخ که هنوز درک نکردم از من یا خدا بر می خیزد برای رنجهای بی ادعا دعا میکنم که سرزمین دلت آباد باشد...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
یکشنبه 14 آبان 1402 11:53
-
حال من وابسته به اعجاز و جادوهای توست
یکشنبه 14 آبان 1402 11:52
حال من وابسته به اعجاز و جادوهای توست کعبه ی آمال من مابین ابروهای توست با نگاهت غرق رویا می شوم ای خوبِ من خواب می بینم سرم بر روی زانوهای توست باکی از دوزخ ندارم تا تو هستی دلبرم من بهشتی دارم و آن بین بازوهای توست می رسی با خنده ات شعرم تراوش می کند ذوق این شاعر میان تار گیسوهای توست هشت آبان شد غزل ها ثبت شد در...
-
خدایاپناه مون باش
یکشنبه 14 آبان 1402 11:51
-
چقد رخوب می شود حالم شعرهای قشنگ میخوانم
یکشنبه 14 آبان 1402 11:51
چقد رخوب می شود حالم شعرهای قشنگ میخوانم و عجب شاعران مست و نجیب واقعا عجیب میمانم چه زبانی عجب قلم هایی چه فنونی چه حس بارانی راستی حکایت خوبی است که بگویی رفیق تر از جانم چه کسی به پای ما برسد بسراید برای حال خودش که بگوید بهاری ام گاهی و زمانی پر از زمستانم چه نگاه پر از لطافت و ناز می خروشد دراین میانه هنوز پس بیا...
-
عشق ازبهشت تو؛
یکشنبه 14 آبان 1402 11:50
عشق ازبهشت تو؛ به پروازدرمی آید ، درصحن بارگاه غریبت .( ،امام الغربا، ع) آفتاب چشمانت ؛ به چشمانم نتابیده ، شب ، ستاره من باش . چادرنمازش ؛ بوی یاس می دهد، بانوی پهلوشکسته .( اشفعی لناعندالله) عروس ازبس که رقصید ؛ تمام طاقتش رفت ، امان ازدل داماد. خنده شان درد داشت ؛ عروس شان پانداشت ، دامادهم بی دست وپابود. غربت آن...
-
گفته بودم
شنبه 13 آبان 1402 11:27
گفته بودم به افق محو نشو سر به زانوی سکوت چشم به این حال خراب، خسته نکن به من نگاه کن آسمان را و افق را به خودت بیش از این، وابسته نکن به من نگاه کن به باور نشسته در دل این روز ها تو را به این لحظه های ناب به من که سال ها است اینجا به گل نشسته ام آواره و خراب لطف کن از نگاه من نگیر آن نگاه بی نظیر به افق محو نشو روی...
-
شب شد و دل باز هم مثل همیشه تنگ بود
شنبه 13 آبان 1402 11:26
شب شد و دل باز هم مثل همیشه تنگ بود من نمیدانم ولی شاید دلش از سنگ بود من خودم با دست خود او را برون کردم ز دل کاش میفهمید این کارم شبیه جنگ بود بین عقل و دل هزاران بار حیران ماندم و عقل را پیروز کردم گر چه بد آهنگ بود تا که از این خانه بیرون شد هوای وصل او این جهان و آن جهان یک وادی بی رنگ بود کاش تقدیرم کنار او...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
شنبه 13 آبان 1402 11:25
-
باران زد بر شیشه نازک و تار دلم
شنبه 13 آبان 1402 11:25
باران زد بر شیشه نازک و تار دلم قطراتش اما بر شیره جانم نشست همچون آهویی گرفتار در دام صیاد که تقلا میکند برای رهایی باران که آمد... رها بودم و فارغ از جفا باران برد تمام غبار نشسته بر شیشه دل را آنقدر پاک و زلال که دگر ردی از هیچ غمی بر آن نیست مثل شیشه دید خدا در قبال بندگان باران شست تمام پلیدی و کبر و غرور را دشت...
-
حالا که دیگه بی تو تنهاترینم
شنبه 13 آبان 1402 11:24
حالا که دیگه بی تو تنهاترینم ترسی دیگه از دشمنام ندارم خیلی دلم از نبودنت گرفته تورو تو خلوتم می خوام ندارم حافظم پره از خاطره هامون فکر چشات از سرم نمیره بیرون از روزی که رفتی از این زندگی خستگیمو فقط ادامه دادم غمت بازم اومده روی قلبم اومده باز با گریه منو خوابم کنه احسان امینیان
-
نمی گویم بمان برو با هر که خواهی یار باش
شنبه 13 آبان 1402 11:24
نمی گویم بمان برو با هر که خواهی یار باش اما هر کجا بودی به فکر این دل ما باش باشد اگر دوستم نداری پس برو ولی هر کجا با هر کی بودی یار باش خاطرم گرچه از دست تو آزرده ولی هر کجا با هر کی بودی خوشحال باش تو زیباترین مهتاب آسمان من بودی در آسمان هر کی بودی زیبا باش تو مغرور ترین عشق بودی که دیدم غرورت خوب است ولی کمی...
-
زندگی
جمعه 12 آبان 1402 11:43
-
تو را در پس این شب
جمعه 12 آبان 1402 11:42
تو را در پس این شب چگونه باید دید و یافت رویای تو بود و این همی زیبا بود شب را فاطمه دانشور
-
بشکن تو قلبم را عزیز هیچ کس نمی فهمد
جمعه 12 آبان 1402 11:41
بشکن تو قلبم را عزیز هیچ کس نمی فهمد در ساغر من غم بریز هیچ کس نمی فهمد دست مرا خالی کن و گم کن خیالم را از هیچ کس حتی نپرس یک بار حالم را در وحشت شبهای پاییزی رهایم کن گاهی میان نفرین هایت دعایم کن بگذار هجوم درد مر از ریشه برگیرد بگذار همین جامانده هم از خانه پر گیرد اصلا رها کن قصه ی پر حسرت من را تنهایی غمگین و پر...