-
شب، چون دفتری سیاه
جمعه 1 اسفند 1404 12:40
شب، چون دفتری سیاه بر روی زخمهای من افتاده است. از خاطرهی تو، تنها بوی غریبی مانده که در باد گم میشود و هیچکس نمیفهمد کدام نام اینچنین جهانم را ویران کرده است. من، میان جمع میخندم، اما در درون، گریههای بیصدایم چون رودخانهای پنهان سنگهای جانم را میسابد. ا ی عشق، اگر هنوز در جایی دور شعلهای از نگاهت زنده...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
جمعه 1 اسفند 1404 12:39
-
در توالی دیدارهای پیاپی درد،
جمعه 1 اسفند 1404 12:39
در توالی دیدارهای پیاپی درد، رد زخمهایی که به انتظار نشستهاند، از سکوت میانشان به عدم میرسد. ای احوال نادانسته فرداهایم، خوبهای دیروز، امروزم نیستند. معانی ناآشنا در تکرار ناتمام، ردپاهایی که جا ماندهاند، از آنچه میراث فرداهاست، و دیروز به یادگار مانای سرنوشت. حقیقتهای سپید، نانوشتههای مبهم، ایستاده و...
-
پنجه در پنجه خورشید نکن می سوزی
جمعه 1 اسفند 1404 12:38
پنجه در پنجه خورشید نکن می سوزی کور گردی نظر خیره بر آن گر دوزی چشم سر بند و در دل به تجلی وا کن نکته ای گر تو بخواهی که زمن آموزی هر مقدر شده از جانب او خیر من است هر مقدر شده را نام نهادم روزی گفتمش لاف محبت زنی و جان گیری گفت جان تو بگیرم ز سر دلسوزی پای من بند نبود روی زمین از عشقت خرمن جان مرا به که تو خود افروزی...
-
حتم دارم نگاهت
جمعه 1 اسفند 1404 12:38
حتم دارم نگاهت نقطهی اتکای زمین است و فصلهای جان من فارغ از تنش، در هندسهی مردمک تو به تعادل میرسند. جاذبه را کجا تعریف کنم جز در وزنِ دستهایت؟ روز از باز شدنِ چشمان تو آغاز میشود، و شب، وقفهی کوتاهِ پلکهای توست. اگر جهان بینهایتِ گزارههای ناتمام باشد، تو فعلی هستی که «بودن» را صرف میکند من ،موجودی مفرد در...
-
نقطه یی کوچک
جمعه 1 اسفند 1404 12:37
نقطه یی کوچک __ آخر قصه حساب تو __صفر می شود دو یا سه متر __بیشتر، ___یا کمتر ____چه فرق می کند کرباسی سپید __سرد ___رنگ برف دورتادور تو و بعد __درخاک گودالی __شکافی به اندازه تو __نه بزرگتر ___نه کوچکتر همین __چه فرق می کند وباتو __خداحافظی می کنند تمام آن ها __ که می شناختیشان و می روی __میان شکاف و بعد __فاتحه ای...
-
آفتاب آمده اما نه برایت امروز
جمعه 1 اسفند 1404 12:36
آفتاب آمده اما نه برایت امروز اَه چرا این همه ابریست هوایت امروز! شاعر شهر سکوت و غم تو میداند که چرا این همه گنگ است صدایت امروز مثل حلاج تو را با غزلت دار زدند کورکورانه وبا نام خدایت امروز! خوب بهای غزلت پیر هن تنهاییست بس که ارزان شده انگار! بهایت امروز می شوی آتشی از غیرت و می سوزد شهر آنچنان که غزلت سوخت به پایت...
-
ای عاقبت بوسه و لبخند
جمعه 1 اسفند 1404 12:35
ای عاقبت بوسه و لبخند در حس تو من گم شده بودم بازیچه نبودی که بدانی با عشق تو من کم شده بودم موهای مجعد تو در آب من چهره ی درهم شده بودم عاشق شدنت رأس خبرها من قصه ی مبهم شده بودم من از تو گذشتم که بفهمی قربانی ماتم شده بودم ثریا امانیان
-
از چشم تو نسیمِ بهاری وزیده است
جمعه 1 اسفند 1404 12:35
از چشم تو نسیمِ بهاری وزیده است در گوش تو آواز قناری دمیده است با ناز تو شکفته شده باغ آرزو در سینهام شرابِ تمنّا، رسیده است هر لحظهای که از تو نظر میکنم به عشق چون آفتاب، مهر تو بر دل سپیده است آن گیسوان تو چون زلفین عاشقان در بادها حکایت شبها شنیده است از خندهات شکوفهی امید میدمد در من بهار تازهی جان آفریده...
-
در میانهی سقوط،
جمعه 1 اسفند 1404 12:34
در میانهی سقوط، صدایی از دل تاریکی برخاست؛ صدایی که انگار از گلوی من بیرون میآمد، اما به من تعلق نداشت. گفت: «چرا هنوز مقاومت میکنی؟ رها شو، بگذار تاریکی کار خودش را بکند. این مبارزه بیهوده است، همانطور که نفسکشیدن بیهوده است وقتی دریا تصمیم گرفته تو را ببلعد.» سرم را چرخاندم اما چیزی ندیدم؛ فقط سایهای که شکل...
-
جهان با من خواهد رقصید
پنجشنبه 30 بهمن 1404 12:50
جهان با من خواهد رقصید وقتی تو برایم ترانه های عاشقانه بخوانی بهمن نوری قاضی کند
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 30 بهمن 1404 12:50
-
در تاریخ بنویسید:
پنجشنبه 30 بهمن 1404 12:49
در تاریخ بنویسید: حرفهایشان سبک بود گوشهایشان سنگین هومن نظیفی
-
در دلِ رنجور من این حسرتِ جانان چرا ؟
پنجشنبه 30 بهمن 1404 12:48
در دلِ رنجور من این حسرتِ جانان چرا ؟ بر کویر تشنه ام ، ای آسمان باران چرا؟ در میان این همه ، فریادِ پنهان در سکوت بانگِ آرامش رسد ، از سوی عاشقان چرا ؟ چون شرارِ آتشی بر سینه می سوزد دلم آب سرد مهربانی ، در دل سوزان چرا ؟ چشم حیرانم به هر سو در پیِ آرامشی نورِ امیدِ افق در دیده ی پنهان چرا! از ازل تا انتهایِ هر چه...
-
در آغوشِ تو
پنجشنبه 30 بهمن 1404 12:46
در آغوشِ تو نه شب میمانَد نه تنهایی. تو نوری هستی که در تاریکیام حل میشود بیآنکه بسوزاند فقط میتابد. دستهایت نه فقط تن که جانم را گرفتهاند در پناهِ بیصدا، در صلحی که هیچ واژهای تابِ گفتنش را ندارد. و من هر بار که در آغوشت پنهان میشوم فراموش میکنم چقدر دلتنگ بودم برای کسی که هیچگاه نرفته بود چیزی نیست چیزی...
-
سپیداران،
چهارشنبه 29 بهمن 1404 12:46
سپیداران، بر دیوارِبلندِ یادها سایه میدوزند سایههایی از جنس سنگ. در حریری از خستگی چشمانم، دو پنجرهٔ بارانزده رقصِ قطراتِ محو بر بامِ حواس را تماشا میکنند. زمان، ماسههای سردِ ساحل را یک به یک به کامِ موج میسپارد، در هر فصل، برگی از قاموسِ رنگها وا میریزد و من، معنی واژه هایی ناتمام، قرمز، گمشده در مه، آبی،...
-
فزون میگفتم از هجرش ،مرا گوید بس است دیگر
چهارشنبه 29 بهمن 1404 12:45
فزون میگفتم از هجرش ،مرا گوید بس است دیگر مجوی دیگر دلم را، اندرونش یک کس است دیگر حزین گشتم شنیدم لحظهای ،با من چنین گوید برون کن عشق من را از سرت ،قلبت خس است دیگر قدیمترها برایش پر بها ،پر اعتبار بودم عقاب بودم فلک جایم،رقیبم کرکس است دیگر وزید بادی و دانستم ،کمی بعدش خزان آید عقاب را از فلک گیری ،عقابی بیکس...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 29 بهمن 1404 12:45
-
من از خدا فقط تو را آرزو کرده بودم
چهارشنبه 29 بهمن 1404 12:44
من از خدا فقط تو را آرزو کرده بودم نه با زبانِ دعا که با تپشِ بیقرارِ نبضِ شب در لحظهای که ستارهها از شرمِ نامت سجده کردند ماه در چشمهایت وضو گرفت و من در سجدهی بیپایانِ نگاهت کفر را با ایمانِ لبخندت تاویل کردم باد نامت را در گوشِ کوهها زمزمه کرد و من با هر پژواک دوباره متولد شدم بیآنکه رحمتی باشد جز لمسِ...
-
زندگی گر نکنی عمر گران می گذرد
چهارشنبه 29 بهمن 1404 12:44
عمر چون آب روان ،زود چنان میگذرد شب هجر تو چرا هیچ به پایان نرسد که چنین زود چرا عمر گران میگذرد مثل آن تیر جفایت که زدی بر سر دل عمر من زود تر از تیر کمان میگذرد این چه درد است که از بطن و دلم می گذرد تو ندانی که چه ها بر من از آن میگذرد ای که گفتی مکن از عشق شکایت که طبیب در غم عشق تو از درد نهان میگذرد درد من غصه ی...
-
اگر دل گشایم به واژه، به نور
چهارشنبه 29 بهمن 1404 12:43
اگر دل گشایم به واژه، به نور اگر راز گویم به صدق صبور نه از ضعف باشد، نه از عشق و جاه که این روشنی خیزد از جایگاه دل آینهایست دور از غبار نه از ترس، که از مهر تابان یار سخن چون روان شد ز جانم بلند نه از خواهش آمد، نه از درد بند درونم اگر پرده را شد عیان نه از سادگی شد، که از اوج جان که اخلاص من خاک را رد کند به بالا...
-
بی تاب باشم، یا نباشم از تو دورم
چهارشنبه 29 بهمن 1404 12:42
بی تاب باشم، یا نباشم از تو دورم گویی جهان تاریک هست و سوت و کورم پاساژ و متروها شلوغی های این شهر یک عابرم، صد سالِ نوری در عبورم آماژِ صدها صوت و آواز و ترانه محوِ صدای خنده های تو به زورم تو ماهیِ تزیینیِ کازینوی لوکس من ماهیِ دریایِ پهنِ آب شورم در پنت هوسِ برج هستی، دور از خاک من در کلونی، کارگر از جنسِ مورم در...
-
دلبرا........ عشق بازی در حریمِ تو
چهارشنبه 29 بهمن 1404 12:41
دلبرا........ عشق بازی در حریمِ تو نیایشی است بیکلام که در آن،هر لمسی واژهای از یک دعایِ کهن میشود و هر نوازش آیهای بر تارکِ وجود. حسین گودرزی
-
عشق آمد و ترس آمد و انگار گذشتی
چهارشنبه 29 بهمن 1404 12:41
عشق آمد و ترس آمد و انگار گذشتی از یک دل دیوانه ی بیمار گذشتی از خانه ی ماتم زده ی بی در و پیکر از پنجره ی خسته ی تبدار گذشتی عمری تو نماندی ، وَ دیدی ثمرش را ماندن چه بدی داشت که هر بار گذشتی؟ من بودم و دل بود و کمی حال دگرگون از هرچه خوشی بود ، به اصرار گذشتی این عشق مرا در غم آیینه نشان داد ای بغض زمستانِ دل آزار،...
-
در جهان دیگر،
چهارشنبه 29 بهمن 1404 12:40
در جهان دیگر، خاورمیانه نه خاک است نه مرز بلکه مفهومیست که در ذهن بادها پراکنده شده نقشه صفحه ی زردی است که حقیقت را نشان نمیدهد بلکه پنهان میکند. شاید آنجا ماه برای روشنایی نه بلکه برای تقسیم نان می آید و صلح نه بهعنوان آرمان بلکه مانند عادت از پنجرههای بسته عبور می کند. شاید رودها به جای حمل خون معنا حمل کنند...
-
بگذار
سهشنبه 28 بهمن 1404 12:42
بگذار شبِ آبستن از دردِِ آرزوهای ممنوعه با پیمانه ای عشق مست شود بگذار قلبت با تپش های نامنظم، رازهای بسته را مهر و موم کند اما، هوشیار یادگارم کن بر گهواره ی صبحِ امید کریمی مژگان
-
یک شب که ز دلتنگی رفتم سوی آینه
سهشنبه 28 بهمن 1404 12:41
یک شب که ز دلتنگی رفتم سوی آینه دیدم شبح مردی با یک غم دیرینه دنبال خودم گشتم در مبهم آن تصویر اما نگهم افتاد بر چهره غمدیده ناباور ترسیده پرسیدم از آینه این چهره محزون کیست اندر پس آینه ناگاه صدا آمد از غیب ندا آمد ای پیر هراسیده تصویر خودت بنگر بی حیله بی پیله بر آینه رو کردم بر خود نظری کردم دیدم که بهار عمر بگذشت...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 28 بهمن 1404 12:41
-
روز عشق است
سهشنبه 28 بهمن 1404 12:40
روز عشق است و من روی صندلیای نشستهام که یک پای آن کوتاهتر از سه پای دیگر است و این تمام شباهت من به جهان است لنگیدن حتی در نشستن گنجشکی به پنجره میکوبد من برایش دانه میریزم او نگاهم میکند انگار میداند من هم برای کسی دانه میریزم که دیگر گنجشکها را نمیبیند دوستت دارم جملهایست که در دستور زبان مرگ فعل آن همیشه...
-
روز عشق است
سهشنبه 28 بهمن 1404 12:40
روز عشق است و زنبیلها پر از گل دستها پر از دست لبها پر از لب و من پر از حفره حفرههایی به شکل تو به شکل قدمهای تو به شکل خندههای تو به شکلی که هیچ قالبی جز نبودنت نمیتواند پر کند میگویند عشق در حافظه میماند اما حافظه من دیوانه شده هر روز جایی از تو را در جایی از خانه پیدا میکند که هرگز نبودهای دستمالی که با...