باخدا حرفم شد
گلهها کردم از او
گفتمش زخم سخن
از وجود من فانی، من ناقص
چه بُوَد حکمت تو که چنان زجر کشم در عالم
و خدایی که به نجوای دلم آگاه بود
لب گشود زمزمه کرد در گوشم
و چنان محو صدایش بودم که سخن بسته شدم
و خدایی که عزیزی در ره من جای گذاشت
تا ببینم و بدانم که خدا هست هنوز
و نگویم سخنی جز نگاهم به عزیزی که کنارم دارم
و خدایی که بهشدت کافیست
محمد حسین خاوری گلستانی
خاکریز پر از دلواپسی هایی بود
که چشمان روشنت به آن پل زده بود
قلب تفنگت آکنده از شجاعت بود
در گیر و دار خاطرات فرزندت
دلت آکنده از تپشهای دفاع از فرزندان مرز و بومت بود
چه عاشقانه دل دادی و از این خاک پریدی
بی هراس از آتشِ خشم و کینه
بی هراس از تیرهای بی رحم شب
چه عاشقانه دل دادی و از این خاک پریدی
علیرضا شاهزمانی
زخم تو
روی تنم
بستر دریاها ست
روی زمین،
پر از آبهای شور..
شیما اسلام پناه
دلتنگ شدم، به خانه بر میگردی؟
با شعر و گل و ترانه بر میگردی
پرواز در این قفس، زمین گیرم کرد
جَلدی سوی آشیانه بر میگردی
من نغمه ی رود خسته ام وقتی که
سوی تو شوم روانه برمی گردی
سوی تو به پای دل دویدم؛ گفتم:
با لی لی کودکانه بر میگردی
چشمان تو سرزمین رویایم بود
تعبیر شد عاشقانه بر میگردی
گفتی که شرار عشق وقتی یک روز
در من بکشد زبانه بر میگردی
تا روی تو را سیر ببینم بی شک
از دورترین کرانه بر میگردی
گفتم که بگیرمت در آغوشم سخت
گفتم به همین بهانه بر میگردی
معصومه بیرانوند