شرم از سحابی نگاهت چه زیبا می درخشد
و حس تو دیباچه ی شعر نیمایی است
همواره می فروزد شمع نجابت تو
ومن در خوان اصالت تو میزبانم
آشیانه آرامش ساخته قلمرو هوایت مرا
وقتی به نقاشی نم، در افق چشمانت خیره می شوم
در امواج سلاله نفسهایت شمیمی پنهان حس میکنم
که با طلوع خنده از رز صورتی می تراود
و شب فرا میرسد تولد ماه را نظاره می کنم
فرهان احمدیان
تو آمدی و
رد آمدنت روی ابرها
نشان داد
پنجره های مانده در غبار را .
دیشب وقتی مرده بودند
باغچه ها و بنفشه ها
تو آمدی و
عیسی نگاهت
دوباره زنده کرد
تک ، تک
مرده های درون را .
فاطمه امیری
جهانی کز تو ندارد نام و نشانی
ندارد به نام تو کوچه و خیابانی
ندارد از عطرتو حس و حالی
ندارد در حیاتش همچون ارغوانی
ندارد از عشقت رنگ و بویی
ندارد از باده رویت حتی استکانی
ندارد از خنده هایت اندک صفایی
ندارد در زیر گیسویت اندک سایبانی
ندارد از آغوش تو هیچ سهمی
یا ندارد در جنگلهای چشمانت آشیانی
نمی ارزد به ذرهای ارزن خوب میدانم
در آن خالی تر از خالی است از نغمه های انسانی
امین ملکشاهی
شنیـــدم عــالمـی فـرزانـه فـرمـود
مقــــامِ حمــد را در نــزد معبــود
ز نسل مصطفــی و مـرتضی هست
نگهــدارش خـدا در هـر کجا هست
حسین هست و حسینی شهـرت او
ز حــق خــواهــم مقـــام عــزت او
کــلامش را بــه زر بــایــد نــگــارم
کــه ره بــاشد بــه سوی کــردگـارم
یکـی صبــر بـر بـلا دیگـر رضا هست
بـدانـد در غـریبـی هــا خـدا هست
عــلــو مـرتبـت آنــکس بـجــویــد
بــه هنـگـام بـلا او حمــد بگـویــد
کسی خواهـد که بـر ایمـان بمـانـد
چـو خـود مـدیـون بـر یزدان بداند
هر آنکس را مقـام حب نصیب شد
به محبوبش یقین دارد حبیب شد
سلیمان ابوالقاسمی