غزلهایش بهانهٔ بهارند صبحم را

غزلهایش
بهانهٔ بهارند صبحم را
نفسهایش
از پس فرسنگِ فاصله ها
قریبتر از یک دم
ورای حائل هزاران کوه
امید می کارند در سایه سار سینه ام
او را می بینم که به تنهائی


علیزمان خانمحمدی

امشب بنویس قصه ای از زندگیِ من

امشب بنویس قصه ای از زندگیِ من
یک قصه ی بی خاتمه از بندگیِ من

از مهرِ خداو ره لطف و کَرَمِ او
از کاهلی و غفلت و شرمندگیِ من

امشب بنویس یک غزل از چرخشِ دوران
از وسوسه ی زندگی و سادگیِ من

از تلخی دل بستن و از شوق پریدن
ازعشق خدا و دل و دلدادگیِ من

امشب بنویس حکایتی از غُل و زنجیر
ازشکستنِ حصارو آزادگیِ من

من در عطشِ عشق تو بی طاقتم ای دوست
صدقصه شود حکایتِ تشنگیِ من

امشب بنویس ای قلم ازقبله ی معشوق
من زائرِ عشقم، غم آوارگیِ من

عمریست که بی وقفه به دنبالِ تو بودم
یارب بنگر غربت و بی خانگیِ من

عاجز تراز آنم که به دیدار تو آیم
رحمی بکن ای دوست به بیچارگیِ من


معصومه یزدی

در سکوت جنگل

آواز پرنده‌ها...
و آوای آب‌ها...
چه هیاهوی دل‌انگیزی
در سکوت جنگل

شبنم حکیم هاشمی

برای شهر از جنگل گفتم

برای شهر
از جنگل گفتم
تا به جای ازدحام ماشین‌ها
تصور کند
انبوه درخت‌ها را...


شبنم حکیم هاشمی

طراوت جنگل طنین دارد

طراوت جنگل
طنین دارد
در هوای شهری که در سایه‌اش
نفس می‌کشد


شبنم حکیم هاشمی