درهم فرو ریزد مرا با خون بیامیزد مرا

درهم فرو ریزد مرا با خون بیامیزد مرا
با طره پیچان خود بر دار آویزد مرا

از بوی از روی از جعد و از گیسوی او
سودای محشر گونه ای در جان و دل خیزد مرا

می گرید او نازی کند اما نمی داند چنین
با چشم خود پیمانه ای از شوکران ریزد مرا

از جمع مفرد گشته ام غافل ز ما من گشته ام
باید تویی آید به من کز من بپرهیزد مرا

با دوری و هجری چنین با خاطری بی حد حزین
شوق رخ آن نازنین شعر تر انگیزد مرا


سعید کیانی

درهم فرو ریزد مرا با خون بیامیزد مرا

درهم فرو ریزد مرا با خون بیامیزد مرا
با طره پیچان خود بر دار آویزد مرا

از بوی از روی از جعد و از گیسوی او
سودای محشر گونه ای در جان و دل خیزد مرا

می گرید او نازی کند اما نمی داند چنین
با چشم خود پیمانه ای از شوکران ریزد مرا

از جمع مفرد گشته ام غافل ز ما من گشته ام
باید تویی آید به من کز من بپرهیزد مرا

با دوری و هجری چنین با خاطری بی حد حزین
شوق رخ آن نازنین شعر تر انگیزد مرا

سعید کیانی

یاغیِ شب هایِ سرد

یاغیِ شب هایِ سرد
می رود دورانِ سرد
چرخ گردون هم بچرخد
می رسد آزادیِ پرندگانی در قفس
می شود رقص گُل شادِ دَمَن
درمیانِ بسترِ سبزِ چمن
می شود غمگینیِ دلها به سر
من بشارت می دهم ،آمدن بهارِ سبز
بویِ شورِشادیِ زمینِ سبز
بویِ گُلهایِ نرگس،درمیانِ دشتِ سبز
شعر دل رامی نویسد
غافردریک دشتِ سبز
شعرهایش همگی عشقِ خداست
همه الهام گرفته زخداست

مهدی میرزاپور

کاش یک درخت بودم

کاش یک درخت بودم
در جنگل
تا تنهایی‌ام را
پابه‌پای درختان دیگر
زندگی می‌کردم

شبنم حکیم هاشمی