شد هویدا آن بهار علم بار دگر

شد هویدا آن بهار علم بار دگر
رفت خزان جهل و نادانی هم بسر

در بهار علم گل‌ها شکوفا می‌شوند
گر زمینی مستعد باشد بی هدر

جملگی در رشد و نمو باشند همه
چون به باغ دانش آمد باز این بصر


در لوای عصر، این همه فناوری
شوق آموختن هم شده بی درد و سر

هر کسی با جهد خود در تعقیب آن
باز جوید معرفت را چون در و گوهر

دلشاد بخشوده

دلم درگیر عشقی شد که با جان غرق در آنم

دلم درگیر عشقی شد که با جان غرق در آنم
نمیدانم چه کردی که شبیه موج طوفانم

دلم این ساحل دلواپسی ها را نمی خواهد
ازین دریای پر آشوب ِ طوفان زا گریزانم

اگر بودی کنار من جهان را با تو می گشتم
ولی در قاب تنهایی خود اینک پریشانم

چو شرط حق ندیدم با وجودی که خطا کردی
که در افسانه ی عصمت سراپا غرق عصیانم

میان قلب من با قلب تو پیوند خوبی نیست
ولی نام تو در هر لحظه آویز است بر جانم

ندیدی با چه شوری جان فدایت بوده ام هر شب
ولی از اینکه دل دادم به تو حالا پشیمانم


افسانه مهدویان

برخیز آدم نسل تو درگیر جنگ است

برخیز آدم نسل تو درگیر جنگ است
در سینه فرزند تو دل نیست سنگ است

ویران زمین را کرده نسل ت هان توبرخیز
نام بشر بر نسل تو انگار ننگ است

نفرین به هر ذاتی که ذاتش ذات قابیل
نفرین به هرکس پاک کرده لوح هابیل

بر آن که کِشته بذر نفرت را به دنیا
باید بمیرد او به سجیلِ ابابیل

برخیز آدم قرنها کشتار بس نیست؟؟
بی دغدغه فرزند تو ایا دمی زیست ؟؟

داری خبر از مرگ فرزندان کودک
در صفحه تاریخ یک چنگیز کافیست

آدم خدایت را بخوان پایان پذیرد
تا آن مَلَک صور خودش در دست گیر

بیدارهای خفته را بیدار سازد
کودک کُشی هاشان دگر پایان پذیرد

باید بدی ها را به چاه ویل بردن
شر بود اگر بر آتش دوزخ سپردن

باید که روح کودکان خرسند باشد
ان بیگناهانی که شب بیهوده مُردن


احمد صحرایی کاش