اینکه بر دیوار دل عکس نگاری می کشم

اینکه بر دیوار دل عکس نگاری می کشم
از برای روی ماهش، گل عذاری میکشم

میکشم چون آن شب قدر،روی چشمش، موی او
در خسوف چهره اش ، چشم خماری می کشم

چهار پاره نذر او کردم، امان است از خزان
در قدومش باغ را سبز و بهاری می کشم

اوست دارد میکند ،فرمانروایی بر دلم
من غلامش، تخت وتاجی شهریاری میکشم

در تلاتم های هرشب فکر خود را تا طلوع
همچو دریای خروشان، بی قراری می کشم

بر فراز ساحلِ دریای عشقم، هر دمی
از برای دیدنش ،چشم انتظاری می کشم

امین رشیدی

در کوچه های خلوت ذهنم

در کوچه های خلوت ذهنم
بدنبال گمشده ای بودم
عطر یاس تو
شمیم بهار را می‌نوازد
چکنم با این همه خاطره ؟
در این پستوی روزگار غریب
جز عزلت نیافتم گوهری
خواهم فهمید راز تنهایی چیست

در ژرفای چشمان سیاه تو
جز نرسیدن به سوسوی صبح فلق
چیزی نیافتم .....
تنهایی برایم ارمغان اندیشیدن است
سرانجام وصال یار
در غربت کوچه‌های فراموشی است
می سپارم اندک یاد بجامانده
از ترنم قدم هایت بر روی دلم
دیگر نخواهم ماند....
می روم به فراسوی ذهنم
تا بیابم راز تنهایی
خواهم رقصید با تو
در کنار طلوع ماه
در آخرین لحظات
باقیمانده نیمه شب


حسین رسومی

بر طاهر یادت

بر طاهر یادت
آن ؛ مقدس نگاهت که همه زندگیم بر آن است
من
روز و شبم بر باد است .



سعید رضا علائی