من صدای نفس باران را
نه در این قاب
که در چشم کسی میبینم
که در این منظره چشم نواز
غمگین است
و دلش حسرت باران دارد....
تو رفتی و دیگر پیدا نشدی
من اما نفهمیدم تو یعنی چه ؟
گاهی درد را رها نمیکنیم
چون درد آخرین حلقه اتصالمان به چیزی است
که از دست داده ایم
ما یک راست از بچگی به سن کهولت میرسیم
بی آنکه بوی شقایق ، رازقی ...
عطر شبنم
و نغمه باران را درک کنیم
و البته که هیچ چیز ارزش غم و دلهره را ندارد
چون
الان پاییز 1502 است و ما همگی رفته ایم.....
حجت هزاروسی
کنجکاوی مریخ را کشف کرد
منِ کنجکاو
نهمین سیاره را
وقتی که کنجکاو زیباییات بودم
یگانه سیاره سرخ صورتت
و در لبهایت آنقدر حیات یافتم
که سفینه ام
مشتاق به بازگشت نیست
حتی اگر حیات
خلاصه شود در
یک بوسه
امیرحسین زمان
مِه وجود او سحابِ دل شدن آرزوست
کین دل ببارد، عالم گلستان به فرمان اوست
صدایِ پای باران نشان از زندگی است
به وقتش، نیایش، اجابت بندگی است
سیده سارا سیدتقی زاده