تو کجایی ، ای رفته از دل من

تو کجایی ، ای رفته از دل من
تو اتشی زده ای بر دل من
نمی خواهم دور باشم ، از ان عشقی که خود می دانی
من عشق تو دارم بر دل ام
بیا در دلم بنشین ، بهر ان عشقی که خود می دانی
من مست نگاه تو ام
مرا نگاهی بنما ، از ان عشقی که خود می دانی
من در پی چشم خمار تو ام
مرا نشئه کن از نگاه خودت، برای عشقی که خود می دانی
ای نگار و دلبر من
مرا لبریز کن از ان عشقی که خود می دانی
تو بیا به ناگهان در بر من
به اغوشم بگیر ، از ان عشقی که خود می دانی
تویی همیشه بهار جاویدان من
بمان در کنار من ، با ان عشقی که خود می دانی
تویی بهانه هستی من
ای هستی من ،تو بمان با ان عشقی که خود می دانی
من عاشقم بر روی تو
ای مه زیبا روی من ، بزن لبخندی با ان عشقی که خود می دانی
تو ببر پیام من ، ای باد صبا ، محرم ما
برسان پیامی از ما
سخت است برای من فراق از او
تو بگو که بی او برایم خواب ابدی است

مصطفی خواجه دهاقانی

وهم آور است

وهم آور است
سکوت درد

به فنا می رود
صدا

فروغ گودرزی

از درد عشقت تا به کی لبریز باشم؟

از درد عشقت تا به کی لبریز باشم؟
در حسرتت غمگین‌تر از پاییز باشم

هرگز نمی‌خواهی دلم آرام باشد
تا کی اسیر گریه‌ی یکریز باشم؟


تصمیم داری دائما بی شانه‌هایت
آواره‌ی این شهرِ باران خیز باشم

با دوری‌ات نابود کردی ساحلم را
تا غرقِ دریاهای وهم انگیز باشم

دنیای این دیوانه را از بین بردی
چون قصد داری آدمی ناچیز باشم


مهدی ملکی الف

دارم به پایان میرسم ای عشق زیبا روی من

دارم به پایان میرسم ای عشق زیبا روی من
ای ماه بی همتا و ای دلدار چشم آهوی من
عین خیالت نیست تو، آسوده میخوابی هنوز
ای دلبر خودخواه و ای رعنای مخمل موی من
هرچند من کردم حلالت با تمام آنچه بود
کردی حرامم خواب را ای نغمه ی جادوی من
بردم تو را از یاد، جز رنگ دو چشم و موی تو
از یاد خواهم‌ برد آن را نیز زیبا روی من
من را نسوزان بیش از این، آتش نزن من را چنین
ای دلربای مشرقی، ای شعله ی هندوی من
کمتر بیا در خواب من، کمتر مرا دیوانه کن
کمتر هوایم را معطر کن گل شب بوی من
تا نام نوری در جهان، با عشق، پاینده شود
این شعر را تقدیم کردم من به تو بانوی من

آرمین نوری