با تو تا روی دار خواهم رفت

با تو تا روی دار خواهم رفت
تا ته روزگار خواهم رفت

زیر باران آرزو با تو
سفر قندهار خواهم رفت

به هوای زمرد چشمت
بیدل و بیقرار خواهم رفت

کوهی از نا رسیدنم گفتی
مثل گرد و غبار خواهم رفت

زنده جان از خدا چه میخواهد
با تو سمت مزار خواهم رفت

هر نشانی که داده ای نابست
بعد از این بی گدار خواهم رفت

صد خراسان حماسه آوردم
با تو سوی تخار خواهم رفت

تو نباشی امید ماندن نیست
با غمی بی شمار خواهم رفت


علی معصومی

گر تو آیی شیشه جان را نثارت میکنم

گر تو آیی شیشه جان را نثارت میکنم
بوسه از رویت زنم تادل فدایت میکنم
گریه هایت را بجان دل بیا من میخرم
عاشقانه بوسه از روی چشانت میکنم
پیچکی را بافتم در گیسوانت ای صنم
من عسل را با شقایق دردهانت میکنم
رسم زیبای تنت را میکشم بر سینه ام
بوسه ازلب میزنم تامن جوانت میکنم

رنگ چشمانت مگو چون آسمان آبییم
آسمان را گر بدانی من به وامت میکنم
شعر خود  را  با دواتم می‌نگارم بهر تو
مشتری را با عطارد نرم و خامت میکنم
تا به کی من منتظر باشم بیایی در برم
من خودآیم تابدانی نقره فامت  میکنم
فاتح قلبت شدم تامست وشیدایم کنی
شب ببالینم چو‌ آیی جان بنامت میکنم
جعفری با سوره های زندگانی ساز  شد
با سپیده گر بمانی نامه خوانت میکنم

علی جعفری

عجب رسمِ عجیبی دارد این دنیایِ بی پروا

عجب رسمِ عجیبی دارد این دنیایِ بی پروا
به دشت دل بستگی داری کشاند ساحلِ دریا
به فکر کوه و کوهساری نهایت در کویر سُکنی
به پیری می‌ رسی آخر بهایش داده ای برنا
عجیبست کلِ افعالش ندیده هیچکسی حالش
چه بی پروای نامردی است یقیناً غایت دنیا
دمادَم فکر نیرنگ است ندارد سازِ همسازی
به بازی می کشاند همرَهان را دایه ی رسوا
عَجَبها دارد این دنیا بسا مکار شیادیست
هر آنکه اعتمادش کرد غلط شد باقیِ املا
بظاهر دلفریب است و باطن کهنهِ اطفال
ندارد اختیاری هیچ بلاجبار می‌کند شیدا
کدامین عاقلِ باهِر بظاهر می‌شود طاهر
طهارت ذات انسانست و لایق طاهرِ عقبا
مکرر گفته در قرآن رب والای بس رحمان
وَآثَرَ الْحَیَاةَ الدُّنْیَا گردید شانِ بی تقوا
عجیبتر رسمِ آدمها ملائک مات و مبهوتند
وقوف اند آنیند آنها تعهد می دهند دنیا
فراموش کرده اند دنیا تبعیدگاهِ آنها شد
گذر باید نمود تبعید جبران کرد خطاها را
بسا حیرت فزون آنکه کَنند با دستشان گوری
بجای فکر عقبا سهم الارث تقسیم کنند آنها
بگو حافظ لسان الحالِ اهلِ ماوراها را
بدنیا دل مبند جانا که بینی ماجراها را

حافظ کریمی