چشمانت تابوت وداع گشته
سینه ات بانک درد و فریاد سکوت
تو تن پوش حجاب گیر
من به حیاط خانه تو در آمده ام
تن پوش من سیمین و عریان است
رقص سما می خواهم به این بوم
تو گوشه چشمی ده
ناله مستی از سر ده
می دانم
دیده ام
چشمانت خونابه شراب فراغ گشته
نقاب بر انداز من تاب اندوه ندارم
مست مستانه شو چو من
فریاد گرمای سراب ده
من مجنون عقیم شده این شهر خاموشم
عشق سراب قاب آیینه هاست
تو بزم مستی سر کش تو روشنی امروزی
من سراب دروغ مردن فردایم
تابوت چشمان من تو را فراموش
حسین اصغرزاده سنگ سپید
بغضی که در گلوی من از روزگار بود
اشکی ست که بر دیدگان بهار بود
با یک تنی که خسته ام از روزهای سخت
آینده ای که سراسر غبار بود
دلشوره ای که رهایم نمیکند،
زخمی عمیق شد که در اضطرار بود
من روبروی خود انگار ایستاده ام
یک تک سوار که بر مِه سوار بود
دشتی تهی زحیات و سکوت و سرد
دلتنگی ای که پر از گیرودار بود
خوابی که دیده ام از بی قراری است
تعبیر آتشی ست که در بیشه زار بود
چیزی نمانده برایم جز آه سرد
یک جرعه از حیات که در احتضار بود
پایان تلخ من امروز می رسد
آن لحظه ای که پر از انتظار بود ...
زهرا فیروزه
جاده ای در طول شب با پیچ و خم
رفته تا کی طی شود این راه چَم
خسته از راه دراز و سخت و تار
خسته از این راه پُر پیچ و گُدار
جاده گه تاریک و روشن می شود
رفته تا کی، باز و برگشت می شود
جملگی در جاده طول و درازی میرویم
گه به نوبت گه به تنهایی رَویم
سوی منزل، سوی هر کاری رَویم
روز خود را طی کنیم، دست جمعی می رویم
جاده ای در دست تعمیر زمان
جاده ای متروکه در کُنج نهان
جاده روشن می شود رو به مکان
جاده را تاریک مکن با نا کَسان
ابراهیم معززیان
مانندِ شبِ برکه که دل بسته به ماهی
ای ماهِ من از کوچه گذر کن به نگاهی
زنجیر شود پایِ کسی، می شود آزاد
جز آنکه دلش بسته به گیسویِ سیاهی
ای وای اگر بچّه یِ رعیت شود از دل
دیوانه ی زلفِ سیهِ دخترِ شاهی
ای عشق مگر جاده ی بی نام و نشانی
هر کس به طریقی پیِ تو رفته به راهی
یک روز جهان زیر و زبر می شود آخر
خیزد اگر از سینه ی ما شعله ی آهی
علی پیرانی شال