بیا
آهسته وآرام
در این پاییز زیبا
و
در این روزهای زرد طلایی
همره ریزش برگ ها
غرق شویم
دوباره
در پرتویی از احساس
و
صدای خِش خِش خرد شده برگ ها
زیر پای عابرانی
که بی توجه به این همه زیبایی
غرق در افکار خود
وسر در گریبان
میروید ومی روند
بدون احساس
نکند یک باره
زمستان و سرما
سر زده برسند از راه
در زیر رقص برف ها
ودر یک شب سرد مهتابی
یخ بزنیم
من وتو پیوسته
مثل اوند درختها
در میان این همه رویا
وبخاطره ها
سپرده شویم
همراه خزان و برگ ریزان
در این
روز ها وشب های تکراری
و
خاطراتی برنگ زرد پاییزی
بهرام معینی
هر چند در نظارهی رُخسارت آفتاب
از چشم عاشقان خود اینگونه رو متاب
فکر وُ خیال ما همهْ با توست تا ابد
گر خنده بر لب آوری، گر غَمزهی عِتاب
آخرْ پناهِ عالم وُ آدم، قرارِ دل
ما را به دوری تو زِ اوّل نبوده تاب
دنیای ما آتش وُ جنگ است وُ بیکسی
ای دیدگان خستهی وحشت کمی بخواب
شاید قرار نیست که مُنجی بُوَد تو را
یا آن سوارهای که به حق میکند شتاب
بسیار ناامید وُ دلشکستهام از روزگار تلخ
اما هنوز تویی این غمنامه را خطاب
محمدعلى دهقانى
ای شهر بهارم.
به هفت آسمانم قسم.
شاید بهار بعدی ات را
با شکوفه های بیشتری رویاندم.
شاید دلتنگی پاییزی ات را
با باریدن باران کمتر کردم.
شاید سردی زمستانت را
با شمعی بیشتر گرم کردم
شاید تاریکی دلت را
با حرفی ناگفته تمام کردم
بیتا عرب نژاد
ناله ها حبس شدند
زیر آوار خشونت
درمشت قلبهای سنگی
که بوی انسانیت
به مشامشان آشنا نیست
و مزه می کنند
بادهان دلشان
خونهایی را
که طعم اشک و مظلومیت میدهند
و با قلب های
حیوانی صفتشان
چنگال می کشند
بر نگاه های معصوم
و با ابرهای غول آسای بی مهری
تیره وتار می کنند
آسمان زندگیشان را
افسانه ضیایی جویباری