بشکن تو قلبم را عزیز هیچ کس نمی فهمد
در ساغر من غم بریز هیچ کس نمی فهمد
دست مرا خالی کن و گم کن خیالم را
از هیچ کس حتی نپرس یک بار حالم را
در وحشت شبهای پاییزی رهایم کن
گاهی میان نفرین هایت دعایم کن
بگذار هجوم درد مر از ریشه برگیرد
بگذار همین جامانده هم از خانه پر گیرد
اصلا رها کن قصه ی پر حسرت من را
تنهایی غمگین و پر از هیبت من را
دنیا رهایی کبوتر را نمی خواهد
روز های بهتر را برای ما نمی خواهد
این کینه توز بر روی لج افتاده است با ما
کز خشت اول بد کج افتاده است با ما
چند وحله ی دیگر از پژمردگی باقیست
چند برگ دیگر از کتاب زندگی باقیست
آری همیشه قصه تلخی است تنهایی
پنهان شدن در پیله ی مانوس نازایی
اسم کتاب زندگی "ویرانه ی غم "بود
اصلا اساسش حسرت و فقدان آدم بود...
حسین وصال پور
سوزی تنم را لرزاند، در خم جاده ی رویاهایم
منظره ای دلنشین با برگ های آتشین در پس افکاری آشفته
صدای خش خش زیر پایم دلنشین بود
اما به یکباره بغض گلویم را فشرد
تو چرا دوستانت را به زیر پای من انداخته بودی؟
بی نوایی غرق خیالی خام از چهره رنگارنگت بودم
من پاییز را با نمودی پر زرق و برق و وجودی سرد یافتم
تو چه اشتباه سختی بودی...
نیر صفری
به عیادت چشمانم بیا
از ندیدنت
دیگر کم سو شده اند
فرشته سنگیان