باران زد بر شیشه نازک و تار دلم

باران زد
بر شیشه نازک و تار دلم
قطراتش اما
بر شیره جانم نشست
همچون  آهویی گرفتار در دام صیاد
که تقلا میکند برای رهایی
باران که آمد...
رها بودم و فارغ از جفا
باران برد تمام غبار نشسته بر شیشه دل را
آنقدر پاک و زلال که دگر
ردی از هیچ غمی بر آن نیست
مثل شیشه دید خدا در قبال بندگان
باران شست تمام پلیدی و کبر و غرور را
دشت و جنگل و کوچه ما را
پر ز بوی خوش خاک نم زده کرد
جان ما را صفایی داد باران خدا


سحر کرمی

حالا که دیگه بی تو تنهاترینم

حالا که دیگه بی تو تنهاترینم
ترسی دیگه از دشمنام ندارم

خیلی دلم از نبودنت گرفته
تورو تو خلوتم می خوام ندارم

حافظم پره از خاطره هامون
فکر چشات از سرم نمیره بیرون

از روزی که رفتی از این زندگی
خستگیمو فقط ادامه دادم

غمت بازم اومده روی قلبم
اومده باز با گریه منو خوابم کنه


احسان امینیان

نمی گویم بمان برو با هر که خواهی یار باش

نمی گویم بمان برو با هر که خواهی یار باش
اما هر کجا بودی به فکر این دل ما باش

باشد اگر دوستم نداری پس برو
ولی هر کجا با هر کی بودی یار باش

خاطرم گرچه از دست تو آزرده ولی
هر کجا با هر کی بودی خوشحال باش


تو زیباترین مهتاب آسمان من بودی
در آسمان هر کی بودی زیبا باش

تو مغرور ترین عشق بودی که دیدم
غرورت خوب است ولی کمی لجباز باش

سخت است برایم دوری از تو و چشمانت
تو هر کجا با هر کی بودی خوشحال باش

سجاد اوسیانی

تو را در پس این شب

تو را
در پس این شب
چگونه باید دید و یافت
رویای تو بود و این همی زیبا بود شب را

فاطمه دانشور