چقد رخوب می شود حالم شعرهای قشنگ میخوانم
و عجب شاعران مست و نجیب واقعا عجیب میمانم
چه زبانی عجب قلم هایی چه فنونی چه حس بارانی
راستی حکایت خوبی است که بگویی رفیق تر از جانم
چه کسی به پای ما برسد بسراید برای حال خودش
که بگوید بهاری ام گاهی و زمانی پر از زمستانم
چه نگاه پر از لطافت و ناز می خروشد دراین میانه هنوز
پس بیا بخند ومحکم باش هی نگو درون زندانم.
می شود دوباره طوفان کرد نور پاشید در دل شب ها
می شود خیال فربه ساخت دردها را همیشه درمانم
بهداد ذاکریان
عشق ازبهشت تو؛
به پروازدرمی آید ،
درصحن بارگاه غریبت .( ،امام الغربا، ع)
آفتاب چشمانت ؛
به چشمانم نتابیده ،
شب ، ستاره من باش .
چادرنمازش ؛
بوی یاس می دهد،
بانوی پهلوشکسته .( اشفعی لناعندالله)
عروس ازبس که رقصید ؛
تمام طاقتش رفت ،
امان ازدل داماد.
خنده شان درد داشت ؛
عروس شان پانداشت ،
دامادهم بی دست وپابود.
غربت آن است ؛
بدانندکجایی ،
نگیرند سراغت . یاغریب الغرباء
پنجره ؛
خمیازه می کشد،
ازنگاهت .
باله می رقصد ؛
ماه؛
درآغوش ستارگان.
کتابی ناخوانده ام ؛
کاش ... بادبیاید،
مراورق بزند .
من ازعشق توسبزشدم ؛
خداتو را...
برای دلم آفرید .
ازآبی چشمانت ؛
سهم من ،
حسرت پروازبوددرآسمان .
در هجرانت ؛
خورشید غروب کرد،
پشت تابوت ملایک راه افتادند.
چشمه ی کوثر؛
مرهمی ست ،
برای زخمهای دل شیعیان .
سنگین ترین بغض علی؛
شب دفن زهرا،
در شب بود.
گویند رفتهای بانو؛
من هر روزتو را می بینم،
من دیوانه ام.
خدایا او که بود؛
با مهر زهرا ،
در دنیای بی او چه کنیم.
سیدحسن نبی پور
گفته بودم
به افق محو نشو
سر به زانوی سکوت
چشم به این حال خراب،
خسته نکن
به من نگاه کن
آسمان را و افق را به خودت
بیش از این، وابسته نکن
به من نگاه کن
به باور نشسته در دل این روز ها
تو را به این لحظه های ناب
به من که سال ها است
اینجا به گل نشسته ام
آواره و خراب
لطف کن
از نگاه من نگیر
آن نگاه بی نظیر
به افق محو نشو
روی نقطه ضعف من، دست نزار
به شتاب، به سوی من
به شتاب
نصرالله شبانکاره
شب شد و دل باز هم مثل همیشه تنگ بود
من نمیدانم ولی شاید دلش از سنگ بود
من خودم با دست خود او را برون کردم ز دل
کاش میفهمید این کارم شبیه جنگ بود
بین عقل و دل هزاران بار حیران ماندم و
عقل را پیروز کردم گر چه بد آهنگ بود
تا که از این خانه بیرون شد هوای وصل او
این جهان و آن جهان یک وادی بی رنگ بود
کاش تقدیرم کنار او رقم میخورد و من
کاش دستی بودم و او هم برایم چنگ بود
مبینا میرزاخانی