اگر بودی درون قلب زارم
که می دیدی چگونه بی قرارم
دلم می سوزد از درد جدائی
که هر جا رفته ای محبوب مائی
به غمزه قلب عاشق را ربودی
دری از عشق درون ان گشودی
امیدم بی امید است بی تو یارا
بیا جانی بده امید ما را
چون عشقت را به سینه برده ام من
به دیدارت تو حسرت مانده ام من
بیا رحمی نما بر حال مسکین
فدای جان تو این جان غمگین
در اغوشم هم اغوشی ندارم
هم اغوشم شده این درد زارم
بیا این خسته را بر گیر به اغوش
در اغوشت شود غمها فراموش
قاسم بهزادپور
دلم را
با تمام رؤیاهایش
در دست تو می گذارم
نگاه کردن به چشم هایت
فدیه دارد
پرویز صادقی
در سرزمین عشق من
حاکم مطلق توئی
که بر تمام رؤیاها
حکومت می کنی
پرویز صادقی
عشق
رنگین کمان عطرهاست
باید آن را
سر کشیدُ
پر از پروانه شد برای گل
پرویز صادقی