نیاز شاپرک زِگُل چنین‌است که‌شبی شودیارش

نیاز شاپرک زِگُل چنین‌است که‌شبی شودیارش

نشیند چو شمیم باران برگلبرگ‌ سرخ و الوانش


بیاساید دمی آغوش پرطراوت آن آشنای همراز

بُوَد شاد زین‌بستان دل‌وجان هرنفس فدایش


کنون پروانهٔ زیبا بی‌قرار مانده چشم براه بهاران

گویی نسیم کوی یاردمیده بر بال‌های پروازش


شد زِعشوهٔ آن سَروناز مستان‌وحیران گِردشمع

بماندْ لاله‌زار عـشقٔ آرزوی وصل کِرشمهٔ نگارش


سیمین پورشمسی

خدمت بی نام و نان خواهی اگر

خدمت بی نام و نان خواهی اگر
دل قوی کن جان بابا ای پسر
درکلامت صادق و یک رنگ باش
گر که خواهی صحبتت گیرد اثر
مرد ره هرگز نمی‌ماند ز راه
توشه‌ها بگرفته بهر این سفر
ما که می دانیم سفر در پیش روست
پس چرا بی توشه‌ایم و برگ و بر
این جهان دشتی است بهر کشت و زرع
گوش دل وا کن تو بهر این خبر
حاصل کشتت کنی فردا درو
هر چه امروزت بکاری ای بشر
گر شدیم مسئول خود را گم مکن
وای بر فردای تو ای بی‌خبر
با توکل برخدا دل بیمه کن
تا که در کارت نبینی تو ضرر
کن دعا از بهر جان مردمان
تاکه جانت حفظ گردد از خطر
ناامید از خود مکن امید کس
ایکه هستی چون همه تو رهگذر
فتنه‌ها خاموش کن باحلم و صبر
حرص و آز همچون یکی مار دو سر
پند مداحی شنو با گوش جان
از رفیقان کج اندیش الحذر

محمدحسن مداحی

توی اوج سختیای زندگی

توی اوج سختیای زندگی
وقتی که درا همه بسته میشن
وقتی که امید و آرزوهامون
مثل کفترای پر بسته میشن
تو بازم پشت و پناه ما میشی
تو دوای درد بی دوا میشی
خودتو تو دلامون جا میکنی
قصه عشقو برامون میخونی
تو با اون زمزمه محبتت
شعله غمها رو خاموش میکنی
تو خدا بازم خدایی میکنی
تو همه عالم و یاری میکنی
تو بازم میگردی بین آدما
یه مسیح دیگه پیدا میکنی
زنده های مرده محبت و
با دمش دوباره احیا میکنی
تو بازم امید و آروزها رو
بسوی قله ها راهی میکنی


جواد صفری

دیری نگذشت زود

دیری نگذشت زود
دوری تو نزدیکی من شد

دردی که بِبُرد از هم و آسود
دارا شدن از خنده ما شد


حمیدرضا بخشی

تو تنها سکه ضرب شده

تو تنها سکه ضرب شده ، دست ساز خوشبختی منی
نمی دانم شاید بهتر است بگویم اینطور بودی
ناخواسته بالهای آبیت را سنگ چین کردم
دستانم این روزها برایت خیلی بی اختیار شده اند
وصف حالشان نمی دانم به طبیب گویم یا نه
کاش می توانستم برایت از این سوی دیوار
یک غالب صابون لوکس سوغات کنم

می دانم
شمشیر را از رو برای کشتنم آب داده ای
چشمان از گوش هایم مشتاق تر برای سلام ت شده
آغوش سردم تشنه تر از لبان خشکیده ام برای حضورت شده
پاهایم مثل چشمان کم سویم تاب پریدن ندارد
تو از روی دیوار می روی بی تفاوت
سایه ات را لااقل برای دلتنگیم جا بگذار

حسین اصغرزاده سنگ سپید