آن کز او پیچ و خم افلاک را امکان است،

آن کز او پیچ و خم افلاک را امکان است،
دیده در کنه ازل تا ابدش حیران است
آب نیسان چو ز چشم آید از این حیرانی،
گر بیالود و ز کف شد، اثر نســـــیان است
آشنا تا که شدم با غمِ در پرده‌ی او،
دیده ابر است و دل آغشته بدان باران است
هستی آورد و بشد نقطه‌ی پرگار وجود
این منِ نیست، در این دایره سرگردان است
به تمنّا، ز درون سوختم از حرّ نیاز
که چنین سوختن از سیره‌ی درویشان است
به دل اندوه فراق و قلب را سوز محاق
اشتیاق نظر اندر نظرم مهمان است
حاجت داماد، ننماید از این صورت سرخ
محنتش در دل و بر سنگ‌دلان پنهان است


میثم داماد خراسانی

چشمان آبی تو

چشمان آبی تو
آدم را به یغما میبرد
در چشمان تو، سرگردان می‌شوم، گم می‌شوم،
با آرزوی یک لحظه از آرامش
تویی دنیایی که در آغوشت، همه اندازه‌ها فراموش می‌شود،
و هر لحظه با تو، یک سفر به دنیای جدید آغاز می‌شود.

در چشمان تو، داستان‌های بی‌پایان می‌خوانم،
داستان‌هایی که همیشه مرا به سوی خود می‌کشانند.
چشمانت مثل دریایی عمیق است،
که هر بار که در آن نگاه می‌کنم، در آن فرو می‌روم و گم می‌شوم.

در چشمان تو، جادویی نهفته است که مرا به سوی خود می‌کشاند،
و من بی‌وقفه در زیبایی و عمق آن غرق می‌شوم.

در چشمان تو، قصه‌هایی نو می‌نویسم،
قصه‌هایی که هر پاره‌ی آن، دلم را می‌لرزاند.
تویی آن سرزمین پنهان و دلنواز،
که هر نگاهم به سوی آن، از دنیای فراموشی می‌گریزم.

چشمانت چون آینه‌ای است که در آن،
رمز و رازهای عشق وجود دارد.
من در زمانی که چشمان تو را می‌بینم،
بی‌وقفه در این باغ آرزوها سیر می‌شوم.

عزیز حسینی

دراین ابهام بودنها

دراین ابهام بودنها
من از بودن چه بیزارم
نمی دانم که هستم من

نه خوابی هست نه بیدارم
چنان سرگشته ازخویشم
که گم گشته ز من نامم
نه آن لا ممکن الوجود
نه دالّی هست برامکانم
نه حال من کنون پیدا
نه فردایم نشان دارد
به سر دردی گران دارم
به دل از درد می نالم
منم دشوارترین خسته
نگر نایم ز من رفته
اگرجویای احوالی
بدان بیمارِ بیمارم
تحمل همنشین بود
دگر بار سفر بسته
کنون صبری نماند برمن
که من فرزند انسانم
اگربینی تو جسمی را
مجور بر من دگر جانم
که جان من زخود رفته
همین رامن ز خود دانم
نه نامی و نه نشانی
نه خوابی و نه بیداری
به رنگ رخ ‌پریدم من
چوبینی من ،شب تارم
چودست خود ببستم من
ز هر گونه تعلق ها
نه آب ازتشنگی خواهم
نه برسفره ، غم نانم
دراین گمگشته پیداها
همی گم گشت خاطر هم

زمان را من نمی دانم
چسان گم کرده هم جایم
نه تن موجود من باشد
نه جان در تن همی پیدا
نه یارا پای من باشد
نه عقل است من،به فرمانم
بدان نیستی که غالب شد
وجودم را تصاحب شد
چنان پوچم که گویی من
ز ریشه خاک نیستانم
فنا کون و مکان من
فنا نام ونشان من
دگر جویای راهی و
نیاز چشم جانانم

مریم عادلی

خود را به تو بسپارم ای دل تو چه می خواهی

خود را به تو بسپارم ای دل تو چه می خواهی
عقلم شده بی حاصل هر آن چه تو میدانی

من هر چه که می کارم بی تو همه بی حاصل
حکم آن چه تو میدانی فرمان به چه میخوانی


محمد خوش بین