بگذر ای دل ز همه، وقت تمنای تو نیست

بگذر ای دل ز همه، وقت تمنای تو نیست
برو از خانه که این خانه و مأوای تو نیست

می شنیدم ز نسیمی که به باران می گفت:
آبِ انبوه و روان مقصد و دریای تو نیست

زیر خاک جای بگیر، در گذر رود مباش
رود اهل گذر است، مقصد آن جای تو نیست

تو غمِ عشق به قلب و به زبانت داری
شادی زودگذر پیشه و معنای توی نیست

لذت این غمِ عشق در برِ اهل هنر است
بگْذر از اهل نظر، همدم تنهای تو نیست

اهل ذوق و هنری اهل مدارا و سکوت
عاشقِ دیده شدن، عاشق و شیدای تو نیست

دی و امروز گذشت و ز فردا بگذر
پاکبازی، نه فقط حال که فردای تو نیست

غافلان جمع و به خلوت برود عاشقِ مست
حوری و باغ و بهشت، دلبر و رویای تو نیست

غم عشق را بگزین، این غم و اما شادی است
هیچکس بی غمِ عشق، در حد و همتای تو نیست


رضا حقی

ناز چشمها را خریدن یک مرد می‌خواهد

ناز چشمها را خریدن یک مرد می‌خواهد
دلی عاری از غرور ولی پُر درد می‌خواهد

روزها با پای جسممان پی لقمه ای نانیم
پی لقمه ی جان رفتن پای شبگرد می‌خواهد

دلم چون درختی‌، تشنه و تنهاست مدتها
حضورت را همچون آب، زلال وسرد می‌خواهد

به هر زخم بر جسم و جان، شدی درمان
مرا درمانی بدون خونریزی و درد می‌خواهد

خراشیده که نه تراشیده اند روح تورا
دلم انتقامی سخت با هرآنکه کرد می‌خواهد

گر عزم رفتن داشتم ذره ای غمگین مباش
گوشهایم شنیدنِ کلمه ی برگرد می‌خواهد

دوستان همه جمع اند به گرد انور یار
جمع دوستان را جمع، اما تو را فرد می‌خواهد


علی ساجدی

پس از تو در شبِ من جز پریشانی نمی‌مانَد

پس از تو در شبِ من جز پریشانی نمی‌مانَد
از آن همه رؤیای روشن، نشانی نمی‌مانَد

گمان کردم زمان آرام‌آرام دوا باشد
نمی‌دانستم از دل جز پشیمانی نمی‌مانَد

نه اشکم مرهمی شد، نه سکوتِ صبورانه
از این صبرِ فروخورده، جز ویرانی نمی‌مانَد

تو رفتی و جهان با من غریبانه سخن گفت
در آغوشِ چنین دنیی، امانی نمی‌مانَد

دلم را ساده گفتم، ساده‌تر هم سوختم آخر
از این دل‌دادگی‌ها داستانی نمی‌مانَد


گر روزی گذشتی از کنارِ خاطراتم
ببین از من، از این من، جز سایه‌ای نمی‌مانَد

مهلا نبی

قِصّه ی سلطنت عشق

قِصّه ی سلطنت عشق
نه افسانه امروزی ست
داستانی ست
که از روز ازل
خسرو و لیلا دارد
/////
با یک نگاه
به تاروپودعشق
گرفتارمی شوی
وبه خود نهیب می زنی
"وا فریادا زعشق...وا فریادا..."


کریم شاهسون