خاطراتم محال چشمت بود قصه ی بی بدیل تنهایی
هر نگاهت سکون و باران داشت پیش از آن
لحظه های پایانی
بغض ها در گلو که شعله کشیدبعد از آن لحظه های بارانی
رفتی و بر لبم صدا پژمرد بی صدا در سکوت و تنهایی
سایه ها تکه تکه می پوشند. عاقبت نور و عشق و رویا را
اشک ها قطره قطره می ریزند چون ستاره دو چشم دریایی
جای خالی سکوت و یک سیگار رقص دود از کنار یک دیوار
می کشد هر نسیم آهی سرد می دهد بوی تلخ رسوایی
من منم آدمی که آدم شد بی تو من غرق مرگ تکراری
بوسه بر گونه ها و لبهایت برده دل را به مرز شیدایی
آسمان هر غروب می سوزد ماه می گرید از پریشانی
قاب عکسی شکسته بر دیوار ٫خالی از تو ولی تو آنجایی!
من شکستم چو آیینه این بار خرده من های عاشق تکرار
می رسم من به کوچه ی تکرا ر در خیالم چگونه ؟آینجایی
من شکستم هزار تکه شدم هر شکست انعکاس یک رویا
کاش می شد دوباره برگردیم سمت روشن خیال فردایی
بهرام بصیری
خدا کند که در آینه ی چشمانت
همیشه تصویر من منعکس باشد
و من تشنهای که در دریای نگاهت
همیشه غرق شده بمانم
حسین گودرزی
زندگی غمگین و سرد در غروب خاطرات
لحظه هایی پر از درد در غروب خاطرات
کاش می شد پرکشید یا که ساده دل برید
عشق تو با من چه کرد در غروب خاطرات
دکترسجاد فرهمند
سپیده دم است روزی که آغاز می شود
برای من عذابی بیش نخواهد بود
اما من آن را به پایان خواهم رساند
شب خنک را خواهم یافت
و با دشمنان درون خود آشتی خواهم کرد
همه زندگی من چنین است
من آن را بدین گونه تصویر می کنم
و از پنجره ی گشاده
شادمانه زمان را می نگرم
که درختان و خانه ها را
گویی در حبابی لغزان باز می آفریند
سجاد فرهمند