پاییز جای دوری نبود
پشت کوه
در مرزهای ناکجا نبود
همینجا زیر درخت
در برگهای قهوهای اما درخت پیر چطور چرا نماد پاییزی شده بود؟
درخت پیر به خزان گوش جان سپرده بود
حسن بهبهانی
تویی
که درمیان سایه ها نوشته ایی
کتاب سرنوشت را
چگونه خوانده ایی مرا؟
که هرچه می نویسم از خودم
قلم سکوت می کند
دوباره من
دوباره تو
در انتهایِ ابتدا
تمام شد
به آه و راه
سپید و این سیاهه ها
سپیده رسا
نصب کردم دلم را به دیواری
که تو داری از آن راه، گذاری
ساده است، بزرگ و بی شیله
سالها در انتظار یک معماری
جایی از کینه نیست در قلبم نیست
جایی برای هر بیزاری آشنایی طلب کرده او،
این بار دل نیست مَسکن هر اغیاری من بگفتم
از دل، آنچه لازم بود یا بیا، یا بمان،
نیست اصراری این شعر را قاب می کنم،
شاید دلبری کنم با گزیدهْ اشعاری
بهاره هفت شایجانی
مدتیست میخواهم از تو خواهش کنم بپذیری که بعضی شبهای مهتابی
علیرغم جمیع مشکلات و مشقات، قدری پیاده راه برویم، دوش به دوش هم.
شبگردی بی شک بخشهای فرسوده ی روح را نوسازی میکند و تن را برای تحمل دشواریها، پرتوان.
از این گذشته، به هنگام گزمه رفتنهای شبانه، ما فرصت حرف زدن درباره بسیاری چیزها پیدا خواهیم کرد.
نترس بانوی من هیچکس از ما نخواهد پرسید که با هم چه نسبتی داریم و چرا تنگاتنگ هم،در خلوت،زیر نور بدر،قدم میزنیم.
هیچکس نخواهد پرسید و تنها کسانی خواهند گفت: این کارها برازنده ی جوانان است
که روحشان پیر شده باشد و چیزی غم انگیزتر از پیری روح وجود ندارد.
از مرگ هم صدبار بدتر است.
| نادر ابراهیمی |