بانوی شعرهای من ، زیبا ترین شعر جهان

بانوی شعرهای من  ، زیبا ترین شعر جهان
شهزاده ی بی سرزمین ، آرامشم ، با من بمان

وقتی نگاهم میکنی در گیر چشمت میشوم
لطفا نکن از چشم من این دلبری ها را نهان

از طاق ابروی کجت ، سُر میخورم در پلک تو
میدان دیدت میشوم از این سرا  تا آن کمان

سرخیِ لبهای تو هم ، آتش به جانم میزند
رنگ و لعابش مزه ی شیرینی ات روی زبان

باغ قشنگ پیکرت ،  دارد هوایی می کند
این عاشق دلخسته را قدری نفس ، قدری امان

با خنده هایت می شوم فارغ از افکار خودم
آیا تو میگیری مرا از این همه رنج زمان ؟

در چال گرم گونه ات شهری به خلسه میرود
ای خواب خوب عاشقی از من بگیر آرام جان

با موج گیسوی شبت  ، دریایی از آرامشم
شیرین ترین رویای من پارو بزن در هر کران

هر شب میان شانه ام آغوش خود را کن رها
بی تابم از لمس تنت ، ای تکیه گاه ای سایبان

رد سرانگشتان تو بر پاره های پیکرم
می گیرد از من سردی و سیمای زرد هر خزان

با تو چه راحت میشوم وقتی که صحبت میکنی
ای نوشخند هر غزل ، این حلقه را از خود بدان

در مصرع مژگان تو ، صف می کشد ابیات من
راهی به سمت عشق باش از من بگو با من بخوان

وقتی که می گیری مرا ، در بازوان نازکت
لبخند معنا می شود در چهره ات ای مهربان

طعم بغل های تو هم آشوب بر پا می کند
طاقت نمی آرد دلم گم میکنم خود را در آن

بوی نفس های تو را آرام  در خود میکشم
در شاه راه قلب من مانند یک جویی روان

یک بار اگر  روی لبم نقشی ببندد بوسه ات
در اوجِ شادی از لبت این پیر میگردد جوان

پروانه ها را کن رها  ، در امتداد پونه ها
ای بهترین تفسیر عشق از بینهایت در توان

بانوی موسیقی من یک بار دیگر هم بگو
شهزاده ی بی سرزمین ، آرامشم ، با من بمان



مهرداد آرا

فاصله‌ها به ما یاد می‌دهند

فاصله‌ها
به ما یاد می‌دهند
که چطور قشنگ‌تر بشیم؛

یاد می‌دهند
قدرِ دست‌ها را
وقتی دورند،
قدرِ صدا را
وقتی خاموش می‌شود.

و یاد می‌دهند
که زیباییِ نزدیکی
فقط در روشناییِ دلتنگی معنا دارد.

فاصله‌ها
آرام‌آرام
قلب‌ها را می‌سازند،
به شکلِ مهربانی
که پیش از این نمی‌دیدیم.

و وقتی دوباره نزدیک می‌شویم،
هر نگاه
شبیه باران
بر خاک خشکیده‌ی انتظار می‌بارد.

در همان نزدیکی،
لبخندها
رنگ تازه می‌گیرند،
و سکوت‌ها
پر از حرف‌هایی می‌شوند
که فقط فاصله‌ها می‌توانستند آن‌ها را بسازند.

فاصله‌ها
نه تنها دوری،
که فرصتی‌اند
برای دیدن دوباره‌ی زیبایی‌ها
با چشمانی بازتر و دلی سبک‌تر.


هامون حافظی

شانه های بلند زمان

شانه های بلند زمان
بار رخوت جاهلان را
نخواهد کشید.

نسیم صبحگاهی
در خمیازه باد
میشکند.

قهرمان داستان اساطیر
درمانده،
اسیر هوسهای نابهنگام
سایه صفت مومنان را
نشان گرفته است.

دگر همه راهها
به رم
ختم نمی‌شود.
عابدان در بهت بی تعصب خلقت
مجبور
به رکوع دوباره اند.

اکسیر جاودان افرینش،
چون زهری در جام شوکران
در ویترین مغازه ها پیداست.

اجنه
پیاله ابلیس را
از شراب مقدس
لبریز می کند.
آدمیان
در تشعشع مزدوج
اتمهای اورانیوم،
گرسنگی فرزندان را از یاد برده آمد.

صورتهای متوحش،
گردنها پایین
اساس ناسازگار روزگار
پر رونق.
هر
آنگاه خستگی چون تیری
در قلبم می نشیند
دست به قلم میشوم.
تا فریاد بیگانگان را
چوب حراج نگذارم.

یاران
مغموم
موهای پراکنده محبت را
شانه می‌کشند.

دشمنان
خلوت عبوسانه خود را رها نمی‌کنند.
میدان جنگ
از هماوردی رودرو
خجل مانده.

حجاب چشمهایم
پرده ای آویزان به پلکهایم
و دیده بی فروغ افق
نور خورشید را خواب می بیند.

آب به صورتم میزنم
تا رخوت خواب
در شهلای دیدگانم
پنهان شود.

حجت جوانمرد

مردی آهنگِ رسیدن بی سلام

مردی آهنگِ رسیدن بی سلام
بی هنر سودای سر دیده به کام

زیر لب زنجیر اورادی به هم
در تواضع آسمانی سر به خم

می‌کشد بر دل نوایِ مغفرت
در خفا چون می‌کند او عاقبت

می‌رسد با خط و ربط بر منصبی
می‌دود با افتخار می‌نشیند مرکبی

مُرِ قانون گر کند خوابیده چشم
چون به آقا می‌رسد دزدیده چشم

در حقیقت ساز قربان میزند
دست بالا بله قربان می‌کند

می‌زند بر دستهای پینه بسته بوسه ای
چون به انصاف می‌رسد بازیچه ای

می‌نهد بر سینه سنگ حامیان
داد تزویر میزند بر خاکیان

تا که بر میدان و آوردگاه رسد
پرده از رخسار او پر می‌کشد

عباس سهامی بوشهری

من مانده ام با اِنتهایِ درد

من مانده ام با اِنتهایِ درد
در امتدادِ خیسِ بارانها
با نَعشِ خود خَط میکشم هَردَم
بر روی احساسِ خیابانها


وقتی که پای فکرِ من از تَب
تاوَل زده درمُشتِ لَب هایم
سر میزنم بر عقده هایی که
بیرون جَهید از یادِ انسانها


یَخ بسته رویایی که می دانی
بر دستهایِ سردِ بیخوابی
زخمی شده روحم به هر کابوس
در زیرِ تیغِ تیزِ دندانها
هَرشب میانِ بَسترم یک زن
در اِنزوایِ خویش می نالد
آن سو، دَرونم دُختری بی تاب
خوابیده رویِ موجِ هذیانها


بَر بیت های خیس و آواره
غَش کرده ام راه فرارم نیست
با مولوی، در مثنوی ماندم
در ساعتِ صِفرِ نیستانها


دارد قطارِ حادثه از دور
هو هو کُنان می آید از شعرم
افسانه ی پیراهنِ نَفتی
خُشکیده رویِ قبرِ دِهقان ها


از من کسی یادش نمی آید
مَحوم در این تاریخِ استبداد
بر توپ ها بستند جانم را
در انجمادِ تلخِ دوران ها


آخر چرا در من فرو رفتی
ای حضرتِ پَستی، تمامِ درد
له کرده ام تَه مانده هایت را
برنُسخه ی پایانِ درمانها


دکتر سید هادی محمدی