در گذرگاه تقاضای تو می آیم

در گذرگاه تقاضای تو می آیم
کمی در پشت باغ آرزو بنشین
ببین
این آدمک های شلوغ
روی نیمکت های پوسیده ی غم
چه آرزو دارند

مثل رویای یک کودک و پیر
مثل یک قایق مشکوک
روی دریای خروشان سحر
دورتر از یک کوچه مست غرور
در غروبی تنها
انتهای بن بست یک شاخه سبز

شاید
اندکی نزدیکتر از چشمه نور
پشت آواز پرستوی مهاجر دیدم
بی رمق بی منظور

پیرمردی تنها
در سکوتی مبهم
ایستاده
از چشمها بدور

اندکی لغزیدم
روی ابرهای سفید خندان
دیدی
مادرم می گفت
این منم
تو بنده من در زندان

باورت نیست
ترس اندیشه نا پیداست
ناجور
وصله ای در بودن ماست

در گذرگاه خرد
باهم
اندکی ماندیم
مثل تصویر درختی زیبا
بی رقم بی غم بی صداست

رفتم تا انتهای کوچه مست غرور
شاید ترا یا بم
با هم برویم
سوی مقصدی
دلگشا پویا
همین حالا


باباعلی فتحی

غمی دارم

غمی دارم
که این درد کمی نیست
غم هجران
غم دوری
غم تو


بهمن نوری قاضی کند

شب، نگاه می‌دزدَد

شب،
نگاه می‌دزدَد
و تن به روشنیِ روز نمی‌دهد

انتظار،
گویی سال‌هاست
زمان را در آغوش کشیده

و من
در آستانه پنجره ی بی صبحی
چشم‌به‌راهِ لبخندِ سپیده

جرعه‌ جرعه
خوابم را می‌نوشم

به سلامتیِ تو…
که شاید
در روشنایی روز بیایی...

مهدی عارفخانی

یادِ آن روز بخیر

یادِ آن روز بخیر
که تو را دیدم و آزاد شدم
زِ خرابیِ دو چشمانِ تو آباد شدم ..

یاد آن روز بخیر
که نگاهت نم بارانم شد
آتش عشقِ تو گرمای زمستانم شد ..

یادِ آن روز بخیر ..

ولی افسوس
که این خاطره ها درد شدند
تو نماندی که ببینی همه دلسرد شدند ..

همه با غصه‌ من خندیدند
حال من را که نمی‌فهمیدند
یادم آن روز بخیر ...

علیرضا تندیسه