دل ربودی ازمن ای خورشیدتابیده به باغ
این دمن ویرانه و برهوت بود و بی چراغ
گرچه بی تابِ صفایِ دشتِ دانایی بُدَم
ای دریغا ! غافل از ایّامِ هجران و فراق
*********
ای ستودی ! در من این نفسِ قلم ناموخته
این خودی ، نا مکتبُ ، نِی بامعلم انطباق
گر سه پندم یار میبودی برای وقتِ پُرس
مینوشتم گفتُ ظنُ فعلِ نیک اندر رواق
********
ای چه بودی ! با نبودت ، روزِ روشن ، شامِ تار
این سوارِ بی خبر ، قربانیِ رشکُ نفاق
حال میتابی به حیرانیِ این شوریده دشت
میجهد خون در رگِ داناییُ مهرُ وفاق
احمد زارع
نگاه اولت به من چقدر شاعرانه بود
سلام آخرت به من عجیب عاشقانه بود
نشسته ام به گوشه ای،چه زود رفته ای ز دست
گلایه های رفتنت همیشه بی بهانه بود
نخوانده ای تو از لبم حکایتی زِ عاشقی
به دفتری نوشته ام که عیب از زمانه بود
نمانده طاقتی دگر،غمت همیشه با من است
صدای ناز تو چقدر شبیه یک ترانه بود
به یاد آن شبی که رفت ،خراب و بی کَسم گذاشت
نگاه من به چشم او،نگاه عاجزانه بود
به کوچه باغ زندگی غریبه مانده ام وکاش
غزل سرودنم وعشق،حدیث جاودانه بود
دکترسجادفرهمند
چگونه شیرین بنویسم تلخیِ این جهان را؟
که زَهر پُر کرده از تردید، دهان را
کدام واژه بریزم به کامِ حادثهها
که خون گرفته به خود روحِ آسمان را
شب از همیشه سیاهتر به شهر تاخته است
فشرده در بغلِ خویش، جوانان را
صدای بغضِ زمین از شکافِ لبهایش
کشیده تیغ به حنجرهٔ اذان را
کسی نمانده که از عدل، روشنی گوید
سپردهاند به تاراج، آرمان را
به نامِ نان، چه آسان فروختند اینجا
شرافتِ دلِ بیدارِ بینشان را
چگونه قند بسازم برای زخمی که
رسانده دردِ عمیقش به استخوان، جان را
ولی هنوز در این تیرگی،نفس باقیست
چراغ میطلبد شعلهٔ نهان را
هنوز میشود از نامِ حق نفس برداشت
و ایستاد مقابلِ طوفانِ بیکران را
اگرچه تلخترین سهم، کامِ انسان است
نمیفروشم به لبخندهای ارزان، آن را
من از حقیقتِ عریان شِکَر نمیسازم
که راست گفتنِ ما میشکند زندان را
چگونه شیرین بنویسم تلخیِ این جهان را؟
همین که صادق بگویم تمامِ آن را.
سارینا رضوانی
تو را
آری تو را
ای ماه رویایی
تو را
آری تو را
ای عین زیبایی
تو را
آری تو را
از عمق جانم دوست می دارم
برایم عین دنیایی
و دیدارت
شبیه رویش باران
ز قلبم درد می شوید
و تا چشمان من
عطر تو می بوید
درون قلب من عشق تو می روید
سهیلا واشیان
خورشید خیال
منظومهی شمسی است
تاریک سرای ماست
هرچند که تاریک است
خورشید برای ماست
یک نقطهی کور اما
مهمان شدهایم در آب
آلوده تر از مرداب
ماهی شدهایم در خواب
بر قلّهی کوه اینجا
برف نرسیدن هست
در قلب زمین آتش
مامورِ ندیدن هست
اینجا همه جا دود است
سیگار پی سیگار
یک خانه که میسازیم
دیوار پی دیوار
با این همه اما ماه
خورشید خیال ماست
چیدن و نچیدن هم
بر عهدهی بال ماست
سینا پورمحمودیان