جزء به دیدارت مرا هرگز نباشد آرزویی
در کنارت جا بگیرم با تو گویم گفت و گویی
بی بدیلم از تو گفتن کارِ من هرگز نباشد
همچو آیدایی، سرودن از تو خواهد شاملویی
عشق شیرینت برایم از عسل بهتر عزیزم
گر چه بی من میروی آرامشم هر سمت و سویی
ماه عالم تاب من بودی وَ لیکن تار گشتی
عاشقت بودم ولی طردم نمودی، تند خویی
گر چه رفتی از برم اما تو را من دوست دارم
چون که در کلّ مهربانی، خوبرویی، بذله گویی
ایرج دوکالی
با نسیمِ خندهات غمدیده شیدا میشود
چشمِ من از شوقِ تو چون چشمه، دریا میشود
هر نفس بیتو غمی در سینه پنهان میکنم
لیک با یادت غمم یکباره رسوا میشود
خوابِ شیرینِ من از نقشِ رُخَت لبریزِ
ناز خندهات تا جاودان در خواب، رویا میشود
ای که با نامت دلم آرام گیرد هر زمان
قصهٔ دل با تو رنگی از تمنا میشود
بیتو عمرم بیثمر چون شاخهای بیبار و خشک
با تو امّا باغِ جان پُرگل و زیبا میشود
در نگاهت واژهها از خویش میریزند
باز عقل هم با دیدنت بیتاب و رسوا میشود
گر نسیمی از وصالت بر دلم آید،
بدان نبضِ شعرم ناگهان از تو هویدا میشود
با تو، ای آرامِ جان، قلبم چه شیرین میتپد
هر غزل با نامِ تو مستانه معنا میشود
این سخن را «ناصری» با جانِ شیدا گفته است
شعر اگر جان میگیرد از تو، تنها میشود
محمد ناصری
تنها که باشم
ساعت دیگر یک مقیاس نیست
تبدیل میشود به متر طولانیترین شب
یلداست
بلندترین دروغِ تقویم برای ما که
از فرطِ تنهایی، هر ثانیهاش
یک سالِ شمسی طول میکشد.
اما اینجا
در این سکوتِ مطلقِ خانگی
حسی عجیب است:
انرژی مثبتِ بیپیرایهای از خودم ساطع میشود.
انگار تمامِ سیمهای اضافیِ ارتباطات
از برق کشیده شدهاند.
بیرودربایستی
پوستم.
زیر نورِ کمجانِ یک چراغ مطالعه
خودم هستم.
و این تنهایی
دیگر بارِ سنگینی نیست؛
فقط یک وضعیتِ "تنها بودن" است.
آری
تنها هستم.
اما در اوجِ روشنیِ درونی.
منتظر نیستم که کسی به این گستره تاریک
نوری بیفکند.
من خودم چراغِ این شبِ طولانیام.
حجت بقایی
پیشترها،
در چنین شبی،
پاهایم راه خانهات را میدانست،
دستانم گرمای فنجانت را،
و این تاریکی بلند،
فقط بهانهای بود
برای نزدیکتر شدن به نور چشمانت.
حالا
باد از همان کوچه میگذرد،
اما پنجرهات بسته است.
باد نارنگیهای تلخ تنهاییام را
با خود میبرد
و میریزد در باغچههای غریبه.
شب،
همان است،
دراز و انارگون.
من،
همانام،
اما در خانۀ خویش غریب.
تو دوری
و فاصلۀ ما
از یک دقیقهی آن سال،
تا ابد کشیده شده است.
علیرضا مذهب
گیسوانت
بیدِ مجنونیست
که از حصار دستانم گذشته
و تنِ بلورینت را
در سایه میگیرد.
چهرهات
آفتابِ نزدیک،
موهایت
زرافشانیِ شب.
چشمانت
دریایِ شرمگین،
لبانت
عنابی پنهان
که نفس را
در سینهام
مکث میدهد.
و من
در خیالِ آغوشت
به یلدایی فکر میکنم
آنقدر بلند
که سپیده
راهش را گم کند.
سیدحسن نبی پور