تو کلامت ز بشر قندِ فراوان دارد

تو کلامت ز بشر قندِ فراوان دارد
چو عسل بر لب آن چشمهٔ میزان دارد
کم از آن گیسو خروشان که مرا مِی کافی
قایقم میل به دریای خروشان دارد
دمِ این اسلحه دیگر ز نفس خالی شد
چو هراس از غم آهویِ خرامان دارد
و خدا، آینه را از پسِ او بازش گیر
چه بسا لب که ازین آینه عطشان دارد
به نگاهش ز نهیبیِ شکر گفتارش
و در از دیدهٔ خود وادی پژمان دارد
و لبش چون می نابی و حریفان مُطلِب
و طلب از لب او دیده چه گریان دارد
او که در منظرهٔ روی خودش خوابش برد
و نداند چه عدد سر به گریبان دارد
نخوری از دل خود گول پری رویی اش
که ز رویش دو تنی لشگر بی جان دارد
دستِ بر گیسوی او از ید رستم باید
چو به گیسوی خودش جنگل گیلان دارد
شکند دست هر آن‌کس که شناسانیدم
آشنا مسلک و بس رایِ غریبان دارد


امیرعباس غفاری شاد

ای کاش در جوانی اندرز می گرفتم

ای کاش در جوانی اندرز می گرفتم
روزی به من نگویی ،بابا چرا نگفتی ؟
دانم جوان و شادی
دنبال حال خوبی ،چابک سوار بادی
وقتش رسیده اینک ،پندت دهد اتابک
تاوان سخت دارد ،یک اشتباه کوچک
مورا سپید کردم در کاروزار دنیا
صد جامه پاره کردم ،مخمل حریروپشمی
رنگ از سپید و مشکی ،خاکستری و یشمی
چون دوست می گزینی اورا شناس اول
عیب از دگر نجوید ،غیبت زکس نگوید
ترسو شود رفیقت ،بابشکنی گریزد
تنبل مجو کنارت ،چون بی اراده گردی
پیغام سخت دارد یک اشتباه کوچک
هر ساعتش کذلک ،همچون شکست مهلک
فرزند نوجوانم
با بی خرد نباید یک لحظه شب نشینی
معتاد هم نشینت گر می شود زمانی
دودی اگر گرفتی عمری کشی خماری
دیوی است در کمینت،نامش بود ندامت
دردیست در ندامت باطعم ناتوانی
درجا کمر شکاند ،حتی زنو جوانی
ای نور دیدگانم فرزند نوجوانم
حاضر شدی همینک درست دهد اتابک
اندرز گویمت تا در دردسر نیفتی
روزی بمن نگویی ،بابا چرا نگفتی



ابراهیم خلیلیان

شب به دریا بزنم، قایق از او، نور از او

شب به دریا بزنم، قایق از او، نور از او
جامه از تن بدرم، مأمن و آغوش از او

من بخوانم زیر لب چند بیتی حافظ
محفل و شمع و شراب و تار و تنبور از او

رقص ممنوع ز من، چرخشِ مصروع از او
من به دنبال جهانی که به خوابم دیدم

مَه و مهر و نغمه و نم‌نمِ مطبوع از او
من از او، جمله از او، عالم از او، عام از او

دو سه خط زمزمه کردم که بگویم
اول و آخرِ این قصه، سرانجام از او


سرمه ترکاشوند

به گیتی مانده‌ام زخمی، بیا و خود طبیبم شو

به گیتی مانده‌ام زخمی، بیا و خود طبیبم شو
به حسرت لب گشوده دل، بیا جانا حبیبم شو

نه دستم در جهان بند است، نه دل دلگرمِ فرداها
تو خود دانی چه خواهم من، بیا اَمَن یُجیبَم شو

مرا در ازدحامِ جان، رها کردی و گم گشتم
بیا ای اصلِ پیدایی، دلیلِ این نشیبم شو

نه ایمانم پُر از نور است، نه عاری شد دل از ظلمت
اگر گم‌گشته‌ در راهم، تو راهِ بی‌فریبم شو

شکستم زیر بارِ من، در این بازیِ تکراری
بگیر از من خودم را پس، سجودِ بی‌خطیبم شو

نمازم گاه خاموش است، دلم گاهی نمی‌خوانَد
در این تاریکی و ظلمت، خودت جانا شکیبم شو

اگر دنیا مرا از تو، به هر سو می‌کشاند باز
بکش افسار جانم را، تو یارِ دل‌فریبم شو

اگر روزی فراموشت کنم از درد این دنیا
مرو از من… بمان جانا… خودت یارِ قریبم شو

الهی گرچه افتادم، صلیبِ خویش بردوشم
تو گفتی بعدِ غم نوری، چراغ بی‌حسیبم شو

تو گفتی تا منم با تو، امید از دل مگیر هرگز
اگر بخشنده‌ای یارا، تو فَتحِ هر صلیبم شو

شبنم ولیدی

«طعم گیلاس

برای «عباس کیارستمی»
که «طعم گیلاس» را بهتر از دیگران می‌شناخت!

زیبایی
سوءِتفاهمی بود
که در نگاه تو
اتفاق افتاد..!

سعید نوروزی