سطر روی میز زبان

سطر
روی میز زبان
زیر سفیدیِ بی‌انتها
ترس‌خورده
خوابیده‌
و موریانه‌ها
با دندانِ دندان‌دندانشان
حفره‌ای از حروف
حفر می‌کنند
مرگ
در شکلِ مورّبِ
به گوشِ مرکّب
زمزمه می‌کند
هجاها
مثل حباب‌های هوا
در شیشه‌ی شکسته
در دهانِ خالیِ «الف»
تنه می‌زنند به «آن»
می‌لغزند از «نون» به «نهان»
و هیچ‌که می‌آید
می‌ریزد در هیچِ هیچ‌کاره
میز
از سکوتِ سکته‌دارِ سطر
سنگین شده
خطوط
مثل رودخانه‌ای بی‌آب
پوست می‌اندازند
و نور
روی خاکستریِ متن
به رنگِ بویِ سوختگی
می‌تابد
هر موریانه
تکه‌ای از نخاع معنا را می‌جود
تا کمر کلمه‌ خم شود
و واژه
بی‌هیچ بال
در آستانه‌ی سقوط
سرفه کند
و من
از شکافِ حادثه
موریانه ای را می‌بینم
که پوسته‌ی سطر را می‌خورد
بی‌نیاز از جوهر
بی‌نیاز از پایان
در پایان‌پذیریِ بی‌پایان

دکتر سید هادی محمدی

درون چشمهٔ اعجاز

درون چشمهٔ اعجاز
میان قصهٔ ایمان
نگاه بر آبی احساس
پس از ماهها دلتنگی
نگفتن از دل غمگین
سپردم دست در باران
شکوه کوچهٔ هر باغ
طراوت بخش گلهای اقاقیا
کسی جز او نمیدانست
چکونه اشک بشکست
در چشمم
چگونه چشمهٔ ایثار خشکید
در پیشم
چگونه عشق بر چسب خیانت خورد
چگونه سرد گشت ذهنم
جفا بر پیش ، جور در پشت
میان صورتکهای خیالی
تظاهرهای پوشالی و واهی
تمام باورم گم گشت
تمام خواب زیبایم
میان خاکها گم گشت
خیال نبض بیمارم
هنوز بنشسته بر قلبم
حصار فکر عریانم
شکسته کیش پندارم
شکسته ریشهٔ جانم

محمد علی اشراقی

تو را می‌بویم

تو را می‌بویم
میانِ خیال،
میانِ تمامِ رویاهایِ دور و نزدیک،
و تنِ دلتنگی‌ام را
آغشته به عطرِ واژه‌هایت
خواهم کرد.

غمگینم
و دور،
مثلِ تشنه‌ای میانِ سراب
و خاطراتی دور.

ایستاده‌ام در دامنه‌ی کوه،
زیرِ سایه‌ی پیچک‌هایِ به‌هم‌تنیده،
و روزی که میانِ آن همه عطش،
عشق جا مانده بود
بین همه هیجان‌های زودگذر.

آمده بودم،
تا که بعد از آن همه خیال،
تنم را به مهرت
آغشته کنم،
و کامِ تلخِ خویش را
به شهدِ وجودت
شیرین.


الهه عظیمی

دلم از بی کسی خون است و می دانم که نامحرم

دلم از بی کسی خون است و می دانم که نامحرم
همانی شد که از بختم خودم کردم به خود محرم

گمان بردم زبانم شوق دل را حفظ می دارد
دریغا که مرا اینگونه رسوا می کند کم کم

چه کتمانش کنم زیرا، تلاشم بوده بیهوده
هوای سینه ام لبریز از این شاخه گل مریم

به شوق وصل تو هر شب هوای سینه ام تنگ است
سکوت سرد شب ها، پر کند چشمانم از شبنم

تو را می بافد از ابریشمی زیبا خیال من
چه خوش نقشی کشد از روی تو پیوسته روی هم

مرا در دل سخن بسیار و می دانم که این رازم
چه دارد بر سرم می آرد از اعماق بنیادم

شنیدم که به دل گفتی، نمی خواهد تو را هرگز
غلط کردی تو عقل من، چه آزارم دهی هر دم؟

اگرچه راه من دور است و امیدم پر از تردید
کسی آخر چه می داند ،ز پایان مسیر غم

شفای قلبم محزونم، ز درگاه خدا خواهم
که روزی عاقبت شاید نهد، بر زخم دل مرهم

محسن رضائی