می دانم ، می دانم یکشب برای چشمهایت خواهم مرد ..

می دانم ، می دانم یکشب برای چشمهایت خواهم مرد ..
چشمهایت همیشه پر از رازهای شیرین است
و هزاران خاطره ی نگفته دارد
چقدر واژه های ناشنیده و تازه ی چشمهایت را دوست دارم  
همان واژه هایی که در سکوت پلکهایت پیدا کردم
مدت ها به دنبال اواز ماه می گشتم ، تا ان را فدای نفسهایت کنم  
اما امشب از تو می خواهم ، تا برای ستاره های اخر ماه که همیشه تنهایند اواز بخوانی مهربانم ..،

دستانت را بده به نفسهای سردم ، تا برویم به امتداد تماشا

تا انتهای گشودن
بگذار دستانت سکوت عاشقانه را بیاموزند
بگذار در ریشه ی یخ زده ی غنچه های پژمرده ی گونه ام ، بوی فرشته بپیچد

بابک رحمتی

فقط بیا

گاهی...
بی‌تو ...
آنقدر بی‌توأم...
که بی‌تو...
هر‌چه می‌گردم دنیا نیست...
هر‌‌چه می‌بینم دنیا نیست..
هرچه می‌میرم دنیا نیست...
نه بگو، نه بشنو...
فقط بیا . . . !



#سید_علی_صالحی

ذرّه‌ای دردم ده ای درمانِ من

ذرّه‌ای دردم ده ای درمانِ من
زانکه بی دردت بمیرد جانِ من

چون برآید جان، ندارم جز تو کس
هم رهِ جانم تو باش آخر نفس

چون زمن خالی بماند جایِ من
گر تو همراهم نباشی، وایِ من

#عطار_نیشابوری

ای پژواک بی صدا !

ای پژواک بی صدا !
سرگردان
در دامن پر چین صخره
ای سه‌تار شکسته !
در گلوی چرکین درخت
پنجره‌ی وا مانده !
به من بگو
با انزوای باد در شانه‌ها
این شاخه‌های خالی از جیغ و جوجه
با انجماد منقارهای بلاتکلیف
و اقبال بلند کرم‌های از دهن افتاده
در چشم زمستان
چه میکنی؟
شتاب کن
پنجه در پنجه‌ی سه تار
صدا در بال بیانداز
ای پرنده‌ی غمگین !
نوک بزن
به تنه‌ی پوچ
به شاخه‌های هیچ
به عفونت این درخت
بگذار سرباز کند صدا
و پژواک سر به پیشانی صخره بکوبد
تن بهار را بلرزان

بپیچان دست باد را در یال
باران بباران
تا منقار تر مادر
پرنده
پرنده
سبز کند انگشتان چنار را

مهناز نیکفر