رفتی و عطرِ تنت در این حوالی مانده است

رفتی و عطرِ تنت در این حوالی مانده است
از میان خاطراتت هم خیالی مانده است

گفتمت با من بمان مجنون ترین عاشق منم
رفتی و حالا از آن عشقم ملالی مانده است

از هزاران یادگاری با خیالت دلخوشم
در نبودت در سرم فکر محالی مانده است

تو چه کردی با دلم تنها و ویلانم هنوز
از دلِ درگیر من احساس کالی مانده است

ساغرِ خود را شکستم دل بریدم از جهان
از شراب و جام می تنها سفالی مانده است

نیستی کامل نمی گردد دگر اشعار من
در تمام شعرهایم جای خالی مانده است

کاش برگردی ببینی کار و بارِ عشق را
سوختم از دوری ات از من زغالی مانده است

بی تو هیچم ؛ بینوایم در جهانِ لعنتی
در خیالِ باطلم میل وصالی مانده است

نقطه چین! یکبار دیگر می گذارم جای تو
در درونِ خوش خیالم احتمالی مانده است


مهرداد خردمند

هر سقوطی پایان کار نیست

غییر نگاه به زندگی باید از ذهن شروع شود
یادمان باشد
سنگها نه خرده حسابی با پاهای لنگ دارند
نه قرار و مداری با پاهای سالم
پس باورهای اشتباه را کنار بگذاریم
هر سقوطی
پایان کار نیست

باران را ببین
سقوط باران
قشنگترین آغاز است

در پیچ پاییز

در پیچ پاییز
آن گاه که عطر خیالت
سوار بر دوش باد
می تازد در افق جان
ظهور می کند
مسیحای ققنوسی
از خاکستر احساسم


مرضیه شهرزاد