در پنجره عشق تو را میبینم

در پنجره عشق تو را میبینم
به چشم هایت خیره می مانم
که مبادا چون اشک
از چشم تو بی افتم
روزنه دیده ات پر از شعر
لب هایم می تپند
در دلهره ی گفتن از تو
بی قرار مانده ام

#بابک غلامی

این پاییز من تو را کم دارم

این پاییز
من تو را کم دارم
برای قدم زدن
وگرنه من آدم خانه نشینی نیستم


گلی حسینی

تمامِ قصه هایِ خسته ی من

تمامِ قصه هایِ خسته ی من
شبیهِ قصه هایِ مادرم بود
تمامِ غصه هایِ اولینم
شبیهِ غصه هایِ آخرم بود

مرا از کودکی هایم بپرسید
از آن رنگین کمانِ آرزوها
از آن ابر و از آن باران از آن سیل
از آن کنجِ کرانِ آرزوها

به بادبادکی نخ بسته ام من
به بامی ایستاده پا برهنه
تکانی می دهم با دستِ کوچک
به تکه پاره کاغذهایِ کهنه

ز زیرِ پنجره دارد صدایی
صدایم می زند پایین بیایم
ولی من با تمامِ کودکی هام
همانجا کنجِ بامم, بی هوایم

آرش آزرم

حواسم را میپیچم

حواسم را میپیچم
دور انگشتان
گره خورده ام
لابلای گیسوان جوگندمی ات
محو دررویایی عمیق
میشوم
چه حال خوشی دارد فراموشی
وقتی دیدن پیچ وتاب موهایت
بهانه ی گاه وبیگاه آن میشوند.

لعیاقیاثی