میبافم شالی از دلتنگی
بر شانهی زمستان تنهایی...
آذین کرده شال را
...زمستان،
از قطرههای یخزدهی آه
که هرمِ نفسهای
تورا کم دارد
شاید این شال نیم بافته
با مه غمگین نفسهایم
هوای آمدنت را آفتابی کند...
شال سرد حسرتم را
اندکی،
به شومینهی
شانه هایت گرم کن...
زهرا نمازخواجو،بیتا
در شب اندوه اگر جان را به آتش می سپار
میرسد نوری ز دل، گر سایه را هم می سپار
هر که با خون دلش افسانه ای را گفت و رفت
قصه را بر بادهای بیخبر، هم می سپار
در دل آیینه ها، تصویر من گر گم شود
هر که خود را بیصدا، در چشم تر هم می سپار
عشق را، چون شمع، در ظلمت نگهداری خطاست
آنکه میسوزد، دلش را شعله ور هم می سپار
مرگ اگر راهی ست از رویا، به سوی بیکسی
زندگی را با تب و تاب رها، هم می سپار
مصطفی نجفی راد
تنهایی،
خاموشی دلیست
که تو را گُم کرده
طیبه ایرانیان
دیشب،
باران آرام آمد،
نه برای شستنِ کوچهها،
برای بیدار کردنِ خاکِ خسته.
من،
در پنجرهای باز،
خودم را میانِ قطرهها دیدم
هر کدام،
دانهای از اندوهِ دیروز بود
که در زمینِ سکوت فرو میرفت.
نسیم،
به زخمِ برگها سر میکشید،
و من فهمیدم
که هیچ دردی،
بیریشه نمیروید.
باران ادامه داشت،
و درختان
از خاطرههای سوختهشان میگذشتند،
مثل من
که خودم را میبخشیدم.
علی مرتضی موحدی
ای پیک به دلدارم از من برسان نامه
گو دلشده یادت هست گفت اینکه بخوان نامه
گر حرف لبش خواهی گر رنگ رخش جویی
بنگر به همان خط و می جو به همان نامه
از اشک شکسته خط وز آه پریدش رنگ
رخساره شکاند دل از گشت زمان نامه
در هجر چنان سوزم کز گرد به خاکستر
شورم نتوان فهمید تا بوی دخان نامه
آن نامه ببین چونست وقتی ز زبان دل
تا این همه موزون شد این شرح بدان نامه
در دست مهی دارم ارجی به نیاز خود
وقع دگری دارد در دست مهان نامه
کی نامه دهی بازم؟ تا دل ز که بنوازم
حسنی که بدو نازم از لحن تو آن نامه
یاران وفا رفتند ای پیک بگو بیمار
خواهد که رسد از ما پیش همگان نامه
بردیا حق بین