از روزی که رفتی...

از روزی که رفتی...
شب، از تنم عبور می‌کند
بی‌تو
پوستم در تبِ یادِ تو می‌سوزد.
ابرها
از بوسه‌ی ناتمام‌مان می‌بارند
و دریا
می‌لرزد میان ران‌های غروب
من مانده‌ام...

مثل شمعی خاموش
که شعله‌اش هنوز
به بوی تو معتاد است.

سیدحسن نبی پور

از خویش بریدم، به سویِ تو رسیدم،

از خویش بریدم، به سویِ تو رسیدم،
در هیچ نماندم، چو در تو تپیدم.

راهی‌ست دراز از من و منی تا تو،
در خاک شکستم، به نور دویدم.

هر ذره دلم، نشانی از تو دارد،
با عشق تو، از مرزِ عدم گذیدم.


من قطره‌ام و تو آن دریای بی‌پایان،
در موجِ تو گم گشتم و جاویدم.

پایانِ رهِ من، همان آغازِ توست،
در تو همه‌ی بودِ خویش دیدم.

محمد قاسمی

در این خزانِ بی‌پایانِ خیابان‌ها

در این خزانِ بی‌پایانِ خیابان‌ها
صدایت را می‌جویم
آوایی که از ورای تمامِ سکوت‌ها می‌جوشد
چون شرابی ممنوعه در کامِ تشنه ی من.

تو را می‌بینم
در هر برگِ رقصانی که از شاخه می‌افتد
در هر قطره بارانی که بر شیشه می‌خزد
در هر نفسِ پنهانی که باد با خود می‌برد...
تو را می‌بینم

حتی وقتی چشمانم را می‌بندم.

من مسخ‌شده ی نگاهِ تو
با آوایِ دلنشینت
که در گوشِ تنهایم  خانه کرده‌
دست‌هایت را می‌خواهم
نه برای لمس
بلکه برای آنکه بدانم
راهِ رسیدن به «تو»
از میانِ قامتِ بلندِ آرزوها می‌گذرد.

عطرِ حضورت را
در این پاییزِ بی‌پایان پخش کن
تا هر کجا می‌روم
هوا تو را با خود ببرد
تا هر کجا می‌ایستم
خیال تو در قامتم ریشه بدواند.

دوستت دارم
این را نه از سرِ جنون
که از سرِ باور می‌گویم...
باور به «امید» در میانِ هیاهوی «مردم»،
باور به «صداقت» در پسِ پرده ی «دروغ»ها،
باور به «فردا»یی که شاید هرگز نرسد.

ای عدالتِ نگاه
ای فریادِ خاموشِ آرزو
در این سکوتی که چون صندوقی قفل‌شده است
قلم را برمی‌گزینم
تا نامت را بر برگ‌های سپید تاریخ بنویسم
تکرار کنم تا تغییر را باور کنم
تا وطن را در چشمانت معنا کنم.

پاییز است و من
در آستانه ی تصمیم ایستاده‌ام
تصمیم که تو را هر روز ببینم
هر روز در خیابان‌های خیسِ این شهر
به دنبالِ ردپایَت بگردم
تا شاید در نهایت
نان زندگی را با تو قسمت کنم
در سایه‌سارِ چشم هایت آرام بگیرم.

ای عشقِ ممنوعه
ای شوقِ رسیدن
مرا به تماشای خود دعوت کن
فقط برای یک لحظه
تا در نگاهت غرق شوم
تا در حضورَت
تنهایی را به جنون ببازم..
و اینک من
با همین قلم و همین کلمات
نامه‌ای می‌نویسم به فردا
نامه‌ای پر از وعده های نانوشته
پر از نگاه‌های نخورده
پر از دست‌های نرسیده...
و در پایانِ هر سطر
هم  تو را می‌خوانم
هم‌نامِ تو
که چون شعری سپید
در ذهنِ من جاری است...


حسین گودرزی

این پنجره سال‌هاست که باز نشده…

این پنجره
سال‌هاست
که باز نشده…

نه پرده‌اش تکان خورده،
نه دستی
دستگیره‌اش را صدا کرده است.

شیشه‌ها،
نه از باران خیس شده‌اند
نه از آفتاب روشن…

و پشت آن
خانه‌ای‌ست که هیچ‌کس
دیگر از آن رد نمی‌شود.

گاهی فکر می‌کنم
پنجره‌ها هم
دل‌شان تنگ می‌شود…
برای صدای گنجشکی
که بی‌اجازه بنشیند
برای مادری که فریاد بزند:
«لباس‌ها را بردار… باران می‌آید»

گاهی حس می‌کنم
این پنجره
نه فقط رو به بیرون
که رو به گذشته باز می‌شد…

رو به لحظه‌ای
که من،
پسر کوچکی بودم
که خواب را
با صدای باد از همین شیشه می‌فهمید…

و حالا،
فقط خاک نشسته بر لبه‌ها
و سکوتی
که هیچ‌کس دیگر به آن گوش نمی‌دهد.

پنجره‌ها
گاهی پیر می‌شوند
نه از شکستن
از انتظار…


ابوفاضل اکبری