من هم دیدم...

من هم دیدم...
چشمانش را...
من هم دیدم...
مکّه و کعبه و طوافت را
من هم شنیدم...
خِشاخِشِ بی امانِ تنگدلی ات را

آه، دیدگانم چه صبورند
نگرانند بی‌هوا خیس نکنند...
برگه ی خونبارِ اشعارت را

قلبم...
بیچاره قلبم...
به لطفت، چنان فغانی سر می‌دهد
گویی که می‌خواند خدا را

نفس‌هایم دیگر باور ندارد
بهانه های تقدیر رو سیاهم را
از حالم چه بِسُرایم؟
جامانده‌ای که می‌نگرد ...
زخمِ کاروانِ خاطراتت را
از هیشینِ بعد تو چه بگویم؟
احوال برگِ ترک خورده ی زیر پایت را
شاید...
غم آن گلِ ناچیده میانه‌ی راهت را

از دور ندایت می‌دهم:
مرا به من پس بده
تکه‌های گمشده ی آرزوهایم را
می‌شنوی؟
آهنگِ خاموشِ آهم را
کابوسی محال می‌دانستم...
نبرد بی‌حاصلِ عشقت را
نه،نه...
به خواب دیده بودم...
مسافر بی برگشتِ فراموشکارم را

دیگر هیچگاه...
در آسمانت نخواهی یافت
حتی نسیمِ سردِ نگاهم را
دیگر هرگز...
در خیال هم نخواهی دید...
آشیانه‌ی استوارِ اعتمادم را

روزی می‌رسد که...
همچو من تنها می‌شوی
به جستجو می‌خیزی...
عاشقِ بی روحِ بی جانت را
آن روز، دیده ات را تَر نکن
دِگر بار نَمیران...
دلِ خاک خورده ی پریشانم را
تقلا کن که بگذرانی...
هرچقدر هم سخت...
دنیای آنروز بی نشانم را

شیرین هوشنگی

برو ولی بدان عزیز من از تو توبه میکنم

برو ولی بدان عزیز من از تو توبه میکنم
هرچند دل بریده ام ولی برای رفتنت
شکر خدارا میکنم و بعد توبه میکنم
گناه اگر به اشتباه
دوچار چون تویی شود
برای رفع این بلا هر روز توبه می‌کند
در دفتر شعرم دگر جایی برای شعر نیست
دفتر . توبه ام شده
حرفی به غیر از تو به نیست

به هرزگی رسیده ام از توبه های بی شمار
یا بپذیر توبه را یا باز توبه میکنم
تو زاده تولد کدام گناه بوده ای
که هر چه توبه میکنم تو باز نگاه میکنی
کلاغ نحس قصه ام تو حاصلت ویرانی است
از سطرهای زندگی
هم عشق هم شعر را برده ای
من ماندم قرص پنیر حتی تو نان را برده ای
شور ز شوق زندگی. تاب و توان را برده ای
هر آنچه توبه کرده ام.
به بقض در گلو نشست
این شعر را آرام بخوان حتی خدا هم نشنود
چون در درون سینه ام
عشق به جانم بسته است
از توبه توبه میکنم کی از تو به پیدا کنم
هرچند به جان من نشست
هم دوربت هم توبه ات
این مرگ هم گویی اثر بر عشق یک احمق نکرد

هادی سلامی قهدریجانی

پشت چشم هایم

پشت چشم هایم
گذشته ای افتاده
که از من دل نمی کند!!
سایه ای بر دماغه ی شب
، "هومر"
و نشانه های نجیبِ آب!!

بوی عود می آید!
و صدایِ گرفته ی "دهل"
صدای "دف" ، "سه تار" ، "نرمه نار"
عجب هوایِ خوش ذوقی!
ولی به حرف که باشد
برای قورت دادن ذوق هایم
پنجاه لیره از فکرهایم را فروخته ام!!

صدایی در من درد می کند!
یک چشمم به "گاتاها"
ویریگول هایِ چشم به راه
و چشم دیگرم به قافیه ای سرگردان!
حتی سقوط چند سیبِ گرسنه
ردِ پلک هایم را می جود!
و درختی که اُدیسه می خواند
در من هضم می شود!
من به صدایِ کاه گلیِ دیوار هم قانع ام!
تو بگو!!
گزاره ای چند؟
"ژان"؟!
"هیروگلیف" بنویس!

همه ی جمله ها را آویزان کنی
تهش تکه ای کلمه ، هم نمی ماند!
مگر به کتاب ها مدیون نبوده ای!؟
"گوته" ، "گئورگیو"
جنگ جهانی چندم؟!

این کتاب ها
مستعمره ی چشم های من اند!
" درود بر کاتالونیا"
نمایندگانِ خود شیفته،
و مذاکره های مرفه!!


این ها که می گویم
همه اش حکومتِ اجباریِ سنگ هاست!
شب های پاراگرافی!
جستار هایِ ابلهانه!!
و شیهه ی خرگوش ها!!
من به تمامیت ارضیِ چشم هایم شک دارم!
ماشه را بکشید!!

سارا چگنی زاده