آن زمان که من نگاهت را به چشمم آشنا کردم، خطا کردم!

آن زمان که من نگاهت را به چشمم آشنا کردم، خطا کردم!
چون به ناگه اختیار دل رها کردم، خطا کردم!

زندگی هم روز و هم شب داشت، اما بعد تو
روز من شب شد به خود چون من جفا کردم، خطا کردم!

خورده بودم من قسم، دست به عصا باشم، ولی
در خلاف رود، اما چون شنا کردم، خطا کردم!


من نبودم آن زمان درگیرِ دردسر، چرا
شال را بستم سرم ! اما چرا کردم؟خطا کردم!

روزگارم قبلِ تو آرام بود و معتدل
قطب خود حتی برایت استوا کردم؟ خطا کردم!

عاشقی را بی‌دلی گویند، مردم از ازل
قلب خود را من ز سینه چون جدا کردم، خطا کردم!

من چرا باید طلب می‌کردم این‌سان عشق را؟
اشتباه کردم، خودم را چون گدا کردم، خطا کردم!

آن همه عشق و محبت را که پایت ریختم
از خودت پرسیدی آیا چون قضا کردم؟ خطا کردم!

بس که دل هر روز پیشم گریه و زاری نمود
من دگر موجِ صدایش بی‌صدا کردم! خطا کردم!

آن‌قدر بودی کنارم بی‌خبر از حالِ من
که برای بودنِ تو من دعا کردم! خطا کردم!

غوره‌ام حلوا نشد با صبر، چون ایوبِ من!
پس اگر من صبر کردم، چون خدا کردم! خطا کردم!

زیبا کشاورز

باغبان وقت وداع با گل و بستان شده است

باغبان وقت وداع با گل و بستان شده است
رنگ در رنگ عجب برگ درختان شده است

زلف پر چین عروسان چمن باد خزان
داده بر باد که شمشاد پریشان شده است

دست رنگین برون آمده از شاخ چنار
گوئی در باده انگوری غلطان شده است


برگ رز رنگ به رنگ ریخته در بستر جوی
خوشه ها حبس خٌم باده پرستان شده است

نسترن کرده جدا جامه گل از بر خویش
پیش چشم همه بی دغدغه عریان شده است

بید افتاده به سر در گذر آب روان
دست و پا میزند از آب ،هراسان شده است

باغ سیراب ز میخانه مگر گشته که سرو
کج کله کرد ه و در دسته مستان شده است

چشم بد دیده مگر نرگس نوروزی باغ
که چنان دیده چنین دیده بی جان شده است

شمع در باغچه دانی نکند شعله چرا
چون که یکبار دیگر شمع شبستان شده است

بوته گل که به دادست گل و غنچه ز دست
تیغ آورده برون وارد میدان شده است

آدم از این همه نقش بر ورق برگ چنان
عقل گم کرده که سر گشته و حیران شده است

بوسه پرچم و تخمک که بهاران میرفت
حاصل اکنون به سر شاخه نمایان شده است

میوه ها رنگ به رنگ بر سر هر شاخه سوار
غافل از دست چپاولگر انسان شده است

این خزان میگذرد باز خزان است و بهار
تا زمین وارد منظومه ی گردان شده است

ای دریغ از گذر عمر که بر گشت نداشت
رفت اگر رفت دگر از تو گریزان شده است

تا نفس میرودت فصل بهاران را باش
اسب پیروزی از آن دور نمایان شده است

جعفر تهرانی

نمی‌دانم چرا حالِ دلم خوش نیست

نمی‌دانم چرا حالِ دلم خوش نیست
دلم باران می‌خواهد
صدای غرش ابرها
شود چاشنیِ بارانش
دلم آواز می خواهد
میان باغ و بستان ها
شوم پروانه ای رقصان و بی پیله
دلم باران می‌خواهد

چنان معشوقِ بی پروا
کند رخساره ام را غرقِ در بوسه
دلم لبخند می‌خواهد
چنان غنچه، درون باغ
بی باران ،خاموشم
به سانِ ابر، دلگیرم
دلم باران می‌خواهد
ز ابرِ مردمک هایم
پس از بغضی درون نای
رعدی بر دلم آید
به سانِ بارش باران
به قدری بر زمین بارم
دلم پرواز می‌خواهد
چونان پروانه ای بی تاب
برای دیدن یاسم،بی جانم
دلم فانوس می خواهد
از این خاموشی مطلق در این دنیا،بی زارم
به رنگ آبی دریا
دلم باران می‌خواهد
ز ابرِ فضلِ قلبِ مردمِ این شهر
به مانند گلی بیمار،غمگینم
از این آشفته بازاری،دلگیرم
از این تاریکیِ دنیا زبی مهری،بی زارم
دلم باران می‌خواهد
چونان گلبرگ، خشکیدم
به قدر خاک، رنجیدم
دلم باران می‌خواهد
دلم باران می‌خواهد
دلم باران می‌خواهد

مبیناخلج

ای که گفتی ندهی دل به کسی غیر ازمن

ای که گفتی ندهی دل به کسی غیر ازمن
داده ای دل به همه خلق جهان غیراز من
عاشق ارنگذرد ازجان به یقین بوالهوسیست
که دهد در ره عشقت دل وجان غیر از من
عاشقی شیوه هر بی سر وپایی نبود
که دهد گاه خطر بر تو امان غیر از من
عشق ناخالص اگر رخنه کند در دل تو
که نهد بر سر تو تاج ونشان غیر از من
چه کسی بر دل خود می کشد آیا باز

از غم هجر تو این درد نهان غیر از من
گر رسد افت دوران به تنت یار عزیز
چه کسی می شود اینجا نگران غیر از من
شود آیا که کسی بگذرد از دیده وجان
سوزد از عشق تو چون شمع روان غیر از من
چه بسا دل که بود مدعی گوهر عشق
کو دلی تا بکشد بار گران غیر از من
عشوه گر می شوی و ناز کنان می رقصی
می خوری باده می با همگان غیر از من
می روی تا به در مدعیان از سر عشق
می نهی پای در آن لحظه باران غیر از من
هرکه آمد ز ره عشق که عاشق نبود
چه کسی چهره کند خوب عیان غیر از من
همچو مهتاب اگر جلوه کنی یا ر شوی با دل من
که برد رونق از این مجلسیان غیر از من
زین همه ناز که بر قامت زیبای تو است
کس به دادش نرسد آیه قرآن غیر از من

نادر خدابنده لویی

آرزو پشتِ درِ تقدیر، چشم‌انتظارِ تدبیر بود

آرزو پشتِ درِ تقدیر، چشم‌انتظارِ تدبیر بود
چهل شب با ناله و آه، در پیِ رفعِ تقصیر بود

سیاهی، رشتهٔ تقدیر او را سخت در بند کشید
ابرِ تقدیر آمد و بر ماهِ امیدش پل کشید

خدا، مگر چه کرده‌ام کاین زندگی شد تیره‌رنگ؟
مگر نه بنده‌ات منم، چرا مرا کردی به تنگ؟

عصا به‌دست، طورِ تدبیر را دریا شکافتم
ولی تمامِ آرزوها را به قعرِ دریا باختم

محمد قاسمی