در حاشیهی شب
سایهها را دیدم
که بر پیادهرویِ شهر میلرزیدند
نه چهره داشتند، نه نام
تنها زبالههایِ زندگی را
با چنگهایِ یخزده میکشیدند.
کودکی درونِ کیسهیِ پلاستیکی
به دنبالِ خورشید میگشت
و پیرمردی
استخوانهایش را به باد میفروخت.
شهر بیتفاوت
در پیالهیِ طلاییِ خویش خنده میزند
و ما همه
تشنهایم
تشنه یِ قطرهای باران
بر آتشبانِ وجودمان.
اما از دلِ همین تاریکی
گاه صداهایی برمیخیزد
فریادِ بیصدایِ مادری
که پتویِ امید را
بر تنِ فرزندِ کارتنخوابش میافکند
و زمزمهیِ دستانی
که نانِ محبت را
بیمنّت میانِ همه تقسیم میکنند.
شب سرانجام میشکند
و صبح،
پشتِ کوههایِ زباله
طلوع میکند
آغازی تازه
برایِ سایههایی که
هرگز تسلیم نمیشوند.
حسین گودرزی
مضحکه پروانه ها شده ای
در اندرون باغ
بسکه بخیه به زخم انار می زنی
نمی شنوی پچ پچ درختان را؟
برگ برگ شرح گفتگوی منو توست
بسکه خوابهایت را جار می زنی
نمی بینی اینهمه قاصدک را
برخلاف آدما . . .
خبرچین خواب را وارونه تعبیر نمی کند
یک کلاغ را هزار می گوید
رحیم فخوری
سایهای که به من چسبیده بود
دیگر تنها نبود.
ناگهان
از دل تاریکی،
چندین صدا برخاستند
صدای گریهی کودکی،
صدای خندهای تلخ،
صدای زنی زخمی
که نام مرا تکرار میکرد،
صدای مردی
که با خونسردی میگفت:
همهچیز تمام است.
هر صدا
چهرهای داشت،
چهرهای که هم من بودم،
هم نبودم.
یکیشان
لباسی پاره بر تن داشت،
چشمهایش
پر از خواهشی ناگفته.
دیگری
با دستهایی خونی
مدام به دیوار میکوبید
و فریاد میزد:
باز کن!
بگذار بیرون بروم!
سومی
لبخندی آرام داشت،
چنان آرام
که انگار چیزی نمیتواند
او را بشکند،
اما در نگاهش
دریایی از جنون میجوشید.
و چهارمی…
سکوت بود.
هیچ نمیگفت،
فقط مرا مینگریست
با چشمهایی
که تهیتر از شب بودند.
اینجا بود که فهمیدم:
من یک نفر نیستم.
من جمعیام،
ازدحامی از صورتهای ناتمام
که هر کدام
زندگی نزیستهای را
بر دوش میکشند.
یکی میخواهد
مرا به امید بکشاند،
یکی دیگر
به نابودی،
یکی
فقط میخندد،
و دیگری
سکوت میکند.
من
میان این جمعِ بینام
گیر افتادهام؛
هر بار که میخواهم
قدم بردارم،
دهها دست از درون
مرا به سویی دیگر میکشند.
و چه هولناک است
که بدانی خانهی درونت
دیگر پناهگاه نیست،
بلکه بازاریست
پر از صداهای پراکنده
که هیچگاه
به توافق نمیرسند.
علی حکمت اندیش
بدون تو وقتی قدم میزنم
یه کوهم یه کوه پر از دلهره
همیشه که پاهای من قرص نیست
یه وقتایی کوهم زمین میخوره
محمد امین ناجی
دری را به رویم گشودو هوا را عوض کرد
نسیم حضورش وزید و فضا را عوض کرد
غمی در دلم دید و باخنده ای گرم و جان بخش
چه گفت و چه کرد و چه خوش حال ما را عوض کرد
سخن ها ش شیرین بیانش پر از مغزو معنی
کلامش نپرسید از من که درمن چه ها را عوض کرد
دل و عقل با هم چه بیهوده در جنگ بودند
رسید و میان دل و عقل این ماجرا را عوض کرد
خدایم بتی بود با دست خود ساخته
چو آمد بتم را شکست و خدا را عوض کرد
: پذیرای او باش بادل نه با عقل و پرسش
که در عالم عشق باید چرا را عوض کرد
به عاشق نگویید هرگز که از عشق بگذر
مگر میتوانی دل مبتلا را عوض کرد
یحیی رشیدی