در آن رخسار، دیدم نور آیین

در آن رخسار، دیدم نور آیین
عیان شد در نگاهم روح نائین

به چشمم نور حق آمد ز تلقین
دلم لرزید در آن آیینه‌ ی دین

ز خود رفتم در آن شبهای شیرین
شدم مست از نوای عشق دیرین

در آن خلوت، شنیدم بانگ «آمین»
شدم همراز آن لطف نهان بین

به سِرّ اسم، دل شد پاک و رنگین
شدم محو تجلّی های روئین

ز خود بگذشتم و دیدم به تمکین
به چشم دل بدیدم نور آذین

در آن لحظه، جهان شد نقش تزیین
شدم همراز آن سِرّ نگارین


مصطفی نجفی راد

چه دارم؟

چه دارم؟
بی تو چکنم رنج و غم در به دری را
یا اینهمه دلواپسی و خونجگری را

برخیز و بیا سرزنده تر از غم و شادی
تا آنکه به ما هم بدهی خوش خبری را

آن لحظه که رفتی و گرفتار تو ماندم
در گوشه ی ویرانه ندارم اثری را


من برگ بهارم که به دنبال نسیمی
افتاده به هر کوچه خزان دگری را

از جنس سپیدار پر از واهمه ام که
دارد به تنش زخمه تیغ و تبری را

سرگشته تر از خاطر آشفته چه دارم
تا از تو بپرسم خبری رهگذری را؟

رفتی و به خاطر نسپردی گل نازم
این آدم دیوانه که با خود ببری را

علی معصومی

منم چو مرغ مهاجر به هر سو در پرواز

منم چو مرغ مهاجر به هر سو در پرواز
به این اُمید که پیدا کنم ترا من باز

به جستجوی توهستم به هردیاری من
که تا دوباره کنم زندگانی را آغاز

ندارم چون تو کسی محرمی به دنیا من
در این جهان صنما بهر من تویی همراز


انیسِ این دِلِ دیوانه ام تو هستی یار
بیا که با دِلِ شیدای من تویی دمساز

نشسته ای به دلم تا ابد دلارایم
جدا تو بهر چه هستی زما تو ای طنّاز

به هر که رو بزنم با اشارتی ، آید
چه کس به مثل تو ازبهر ما نماید ناز

کجا ز حال پریشانِ ما خبر داری
نهفته در دِلِ شیدایِ ما هزاران راز

اگر به یک نگهی کرده او ترا عاشق
نکرده ای همه عمرت (خزان) چرا ابراز

علی اصغر تقی پور تمیجانی