چه زیبا پیوند می خورند
قدم های صبور
با سنگفرش های حرم
و طنین کفتران جلد
به ذوق اجابت
که ازحنجره های فریاد
هزاران بوسه نشسته
بر گلوی دعا
از هُرم لب ها
درسکوت پنجره های نقره ایی
نگاه این روح های زخمی
به توست
یا ایها الرئوف ...
که زنده به گور شود
قامت عجول تقدیر
درخاک نحیف افکار
به اعتبار لحظه ی بودن
سپیده رسا
شدم شبیه دانه ای که خشک شد جوانه اش
که بعد تو جدا شد از جهان بچگانه اش
برو ولی نگاه کن که بعد رفتنت کجاست
کسی که بی تو شد غریبه توی شهر و خانه اش
به اسب های بی بخار تازیانه می زنی
که این قطار خسته را کجا کنی روانه اش؟
وطن شدی برای من، تو آسمان شدی و من
کبوتری که گمشده میان آشیانه اش
تو شعر بودی و تو را نوشت روی برگه ها
کسی که لنگ بود پای نثر عامیانه اش
عین دال حیران
منم فانوس و تو چون چلچراغی
چو خارم من تو هستی گل به باغی
منم چون شبنمی بر روی برگی
تو چون باران به روز گرم و داغی
تو وردی بر زبان هر زن و مرد
نگیرم من ز خود هرگز سراغی
خوش آهنگی چو پرواز پرستو
شباویزم منو جغد و کلاغی
عقابی تو، منم گنجشک خُردی
چگونه باشدم با تو فراغی
فروغ قاسمی
دل آزارا...
بگو که چانی*؟
خود را به کدام سودا سپردهای؟
این چنین نوبهارِ بیخزانی؟
مگر من، دلدارت نبودم؟
پس چرا سنبلِ مهرت را...
به گوش ناسپاسان مینشانی؟
تو که میل نداری ما را به جان و...
جان را با ما سَحر کنی
پس چرا شبانگاهان در رویایم...
ترانههای فریبنده میخوانی؟
تو کز عطشِ عشق...
به خود نداری نشانی
چگونه امواجِ دلگیرِ قلبم را...
طوفانِ بیوفایی میدانی؟
دگر در نگاهت نمیبینم...
آن شفقِ لاله گونِ عاشقی را
شگفتا باز سرشار نمیشود دلم...
مگر تو کدامین باده را...
به روحم مینوشانی؟
آه ستمگرا...
بگو بی من رخسارت چون است؟
تبسم میتاباند...
یا غصه دار وصالِ خونین است؟
هنوز هم...
گیسوانم از فراقت، پرچین است
نمیتوانم...
نه...
از پایان، سخنی مگو
که روانم با شنیدنش...
خاموشی را در کمین است
نه نمیخواهم...
روزهای بی تو مرا...
تیشهای بر سینه ی آذرین است
به همین خرسندم
گرچه غرورت با ما...
بر باوری بی تسلیم است
به ظاهر آرام...
از کلبه ی پاییز تو را نظارهگرم
گرچه سکونم، بلندتر از...
فغانِ برگهای روی زمین است
تو گوش مَسْپار...
میدانم نخواهی شنید
که سینهات بیگمان...
سخت تر از این است
کاش...
هنگام نبشتن این شعر میمردم
اما گویی...
طالعِ رنگینم، مشکین تر از این است
شیرین هوشنگی