خیالت را بگیر از من

خیالت را بگیر از من
که چشمانم بیاساید
چه شبهایی نخفتم من
که یادت خواب چشمانم ربوده
خیالت را بگیر از من
دلم بی تاب چشمانت
من از دلواپسی
قلبم ، به رسوایی رسیده
خیالت ، خواب چشمانم
خیالت ، راحتِ جانم
خیالت را نگیر از من


سمیه کریمی درمنی

آن لحظه‌ی کوتاهِ جاودانه

آن لحظه‌ی کوتاهِ جاودانه
بر بومِ نقاشیِ زندگی،

مصرع به مصرع
دردسر شد


دیر‌باور بودم و عاشق‌پیشه،
که گم شدم

در شهرِ خیالیِ سرسپردگی

و رنگ‌ها
از یادم رفتند،
میانِ سیاه و سپیدِ بی‌ارادگی

چشم بستم،
تا شاید دوباره بیافرینم عشق را
از لمس،
از آه،
از دل‌باختگی

اما عشق،
خیالی بود از خیالِ خویش؛

نه آفریده شد،
نه از میان رفت

فقط نامی دیگر گرفت
در ذهنِ بی‌مرزِ‌ دل شکستگی

نازنین رجبی

تن به تن، قدم‌قدم،

تن به تن، قدم‌قدم،
در گذر از سختی‌ها،
من گذشتم که به احراری از عشق رسم.

من، نفس،
اِحیاء تن ابرازِ احساساتِ ناب،
در میانِ حِس تو احرام بستم، ای صنم!

صدایت، چون نفس، تن را احاطه کرده است؛
من، غباری که گذر می‌کنم از جان و تنت.

عشق را من ز صدای شعر تو فهمیدم؛
این چه بود که من هرگز دیگر ندیدم... ندیدم.


زهرا کردستانی

پیش از تو هستی‌ام لوحِ سیاهی بود

پیش از تو
هستی‌ام لوحِ سیاهی بود
که خداوند بر آن نوشته بود:«نیستی».
من
«ایکس»ِتنها و مجهولی بودم
گم‌شده در حاشیه‌ی بیمعنایِ یک تساویِ سرد.
سقوط
تنها قانونِ قطعی‌ام بود
و زیبایی
هم‌مسافرِهمیشگیِ زوال.

اما تو
ای عددِغریبِ آشنا
از پشتِ علامتِ «مساوی» سر برآوردی
نه چون پاسخ
بلکه چون پرسشی بی کران
که تمامیِ صفحه‌هایِ دفترِ وجودم را
به سمتِ تو
پیچاندی.

معادله:
سکوت انتظار نامِ تو
حافظه فراموشی قامتِ تو

و من پی برده‌ام
که تنها پاسخِ ممکن
در آغوشِ توست
من جهان تو صفر


حسین گودرزی

در معبد چشم شریفت آسمان داری

در معبد چشم شریفت آسمان داری
در هر نگاهت صدهزاران داستان داری

سبز بهاری می شوی وقتی که میخندی
هنگام گریه توی چشمانت خزان داری


از روز میلاد تو شد کاشانه ام آباد
چون دختری و قلب پاک و مهربان داری


دنیای من غرق طواف توست ، در چشمت
اعجاز معبدهای عصر باستان داری

حتی برای وحشت پروانه ها از باد
در دست های گرم خود خط امان داری

چون یاس خوش عطری ، ولی در اوج زیبایی
جانی محبت پیشه ، روحی قهرمان داری

فاطمه مقیم هنجنی