اگر آن روز
فقط چند ثانیه زودتر رسیده بودم،
شاید
تو هنوز میخندیدی…
اگر آنجا،
مینشستم کنارَت
بهجای اینکه عبور کنم
شاید حالا،
خاطرهای بودیم
نه غریبهای با سلامِ نیمهکاره.
چقدر «اگر» دارم…
«اگر»هایی که شبها
جای بالش
زیر سرم میمانند
و خواب را
به تعویق میاندازند.
بعضی لحظهها
هیچوقت اتفاق نمیافتند،
اما آنقدر زندهاند
که سالها بعد
دلتنگشان میشوی.
من،
با آدمهایی زندگی کردهام
که هرگز نشناختهامشان
با لبخندهایی که هرگز ندیدم
با واژههایی
که همیشه
دیر میرسیدند…
بعضی حسرتها
نه تلخاند
نه شیرین
فقط
«ممکن» بودند…
و همین
کافیست
تا آدم را
تا آخر عمر
به لحظهای که هرگز نیامد،
وصله بزند…
ابوفاضل اکبری
بی خیال همه دنیا همین حالا بیا
دلتنگی را بهانه کن بیا ، حالا بیا
طاقت دوری ندارم بیش از این ، ای جان من !
تو ، امروز و فردا میکنی اخر چرا ،حالا بیا
یک سبد گلهای رنگی چیده ام ، که
گلباران کنم پیش پای تو را ، حالا بیا
بیقراری چرا ، تو بیا آرامشت با من ؟!
هر چه خواهی نازکن نوازشت با من اما ، حالا بیا !
تو یک بغل حال خوش می خواستی ، بیا که
من با آغوش باز پذیرای توام ای بلا ، حالا بیا
دل دل نکن بیا براه عشق ، که
درین راه نوسخن همراه توست به خدا ، حالا بیا !!
افشین نوسخن
سالها ویرانه های جسم خود را ساختیم
مصلحت نادیده خود را هر کجا انداختیم
تا بسازیم بهر خود یک زندگیِ معمولی
لیک رسم زندگی را تا کنون نشناختیم
در قمار زندگی بد شانس تر از ما، نبود
ما جوانی را درین جا دست اول باختیم
بعد ازین دیگر چه سودی میکند سعی و تلاش
ما که تاوانِ جوانی را، گران پرداختیم
ای دریغ از عمر رفته ای دریغ از فال بد
اینکه با ذلت پی این کهنه دنیا تاختیم
عبدالخبیرعاصی
از چه راه آمده بود، از کجا پیدا شد؟
هرچه بود این دل من، ناگهان شیدا شد
وعده ای داد که من روی ماهش بوسم
گفت امروز که نه! صحبت فردا شد
خواب از چشمم رفت، تا بیاید فردا
در درون قلبم، شورش و بلوا شد
رفت اما و گذشت، یادم از خاطر او
بعد از آن هم دیگر، هر شبم، یلدا شد
مسعود گرامی
به عشقی پوچ و توخالی، اسیرِ زندگی مارا
به چشمی مست و اغواگر ،فریبِ بندگی مارا
دلی دادیم و این بازی سری پر دردسر دارد
به ظاهر صلح و آزادی، به باطن بردگی ما را
نه قلبی مامنِ عشقی ،نه لبخندی اهورایی
به نامِ عشقِ دنیایی ،گرفت آلودگی مارا
خدا پنهان و انسان را ،نمایان در شبی کردند
رسیداز نکبتش در دَم ، تبِ دیوانگی مارا
به بانگِ طبلِ تو خالی ،به دنیا عرضه ارزان خود
گرفتاری به جان آمد، به دل درماندگی مارا
زِ نورِ ایزدی محروم ،به عشقی دنیوی محکوم
چنان حکمی به دل حَک شد ،گرفت آوارگی مارا
نه از رب بهره ای کامل، نه از معشوقه کام دل
به دامِ جهلِ خود گُم ما،جزا سرگشتِگی مارا
ولیکن شعلهی نوری، به جان روشن زِ ایمان است
کلیدِ قفلِ این زندان، رها از بردگی مارا
به هر بندم قسم هرکس،به سوی نورِ او راهی
چو کرمِ پیلهِ در ظاهر، رسد پروانگی ما
به دل هایی ترک خورده ،دهم سوری زِ انوارش
دهد بر دل جلا عشقش، رها از تیرگی مارا
شَمی ای یار بشکسته ،ترک خوردی و زد بند او
بگو از او سرودی خوش ،رسد همبستگی ما را
شبنم ولیدی